مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

اَه اَه ....

وااااااااااااااای این چه کاریه مهرتاش؟ کار بد ؟!!!!!!!!!!!! نچ نچ نچ نچ سه چهار روزیه که وقتی یه چیزی می خوای و ازت می گیرمش یهویی جیغ میزنی و میگی اَه اَه و با یه اَه گفتن کشدار شروع می کنی به گریه کردن ... یه گریه جدی که با کلی اشک همراهه اوج اینکارت دیشب بود ... تا دیشب خیلی نرم و لطیف اینکارو می کنی ولی دیشب اینقدر عکس العملات شدید بود که من و بابایی هم تعجب کرده بودیم هم مرده بودیم از خنده داشتیم شام می خوردیم و تو رو گذاشته بودم کنار خودم و بهت سوپ سبزیجات میدادم ولی تو طبق معمول چشمات دنبال غذای بزرگا بود ... یه تیکه نون دادم دستت که باهاش سرگرم شی ... تو هم خوشحال شدی و هی نون رو با دندونت تیکه می کردی و منم از فرصت استفاد...
19 آذر 1391

عکس های ماه هفتم تولد شازده کوچولو

پسر موزیسین من قربون این شیطونیات عاشقتم وقتی تو بغل بابایی اینجوری تلویزیون نگاه می کنی آویز بالا تختت رو خیلی دوس داری شازده مثل پادشاها نشستیاااااااااااااااااا بوق بوق مهرتاش موتور سوار داره میادش مهرتاش درحال پوف کردن ... ای بلا داره میگه شما هم بلدین اینجوری کنین؟ آب بازی مهرتاش جونم وااااااااااای چقدر تمیز و خوردنی شدم من می خوام برم گردش بازی با مکعب پارچه ای " فقط همون شب که خریدیم باهاش بازی کردی" صبح که مامان و بابا میرن سر کار من بیدارم یه دقیقه قبل از سقوط گلدون مامانی ... مهرتاش در حال...
19 آذر 1391

عکس های ماه ششم تولد شازده کوچولو

مهرتاش شاد من پسرم ورزشکار شده پسرم موش موشی مامانی شده پسرم ماهی شده پسرم دیگه دوست نداره بخوابه می خواد توی کریرش بشینه اِ مامان سارا داره به چی می خنده ؟ این رو مهرتاش با تعجب میگه   پارک چوبی اهواز با عمو مسعود ، عمو محمد و عمه مینا جون پارک چوبی اهواز با مامان سارا و بابا مهرداد پارک چوبی اهواز با عمه مرجان جون شازده می خواد بره خرید شازده خوش اخلاق من قربونت برم که داری با بابا مهرداد تلویزیون نگاه می کنی مهرتاشم در خواب تو جاده اهواز دایی حسام جون و کیان جون و مهرتاش جون ...
19 آذر 1391

امروز یه روزه ... یه روزه تازه ... هوراااااا

امروز یه روزه یه روزه تازه                      یه روز که خورشید قشنگ و نازه لبهای مهرتاش به خنده بازه                    گنجیشک کوچولو لونه میسازه پروانه رو گل گرم پروازه                                  زنبور زیبا عسل میسازه صدای شادی مثل یه سازه              وقتی می خندی چشمات چه نازه تعطیلات آخر این هفته جای همگی خالی بود  کلی بهمون خوش گذشت پنج شنبه حسابی وا...
18 آذر 1391

ماما ... ماما ...

واااااااااااای خدای من چه قشنگه وقتی اولین بار بچه اسمت رو صدا می کنه و میگه ماما پسر قشنگم امروز واسه اولین بار قشنگ و واضح بهم گفتی ماما ... اینقدر خوشگل این کلمه رو میگی که نگو ساعت ها دوربین به دست دنبالت بودم تا اینکه بتونم از اون حرکت قشنگ لبهات موقع گفتن مامان فیلم بگیرم و بالاخره موفق شدم ... وااااااااااااای قربونت برم من که دیگه ماما ماما می کنی اولش یکمی برات سخته و هی لبهات رو به حالت تلفظ میم میاری روی هم و فشار میدی و میگی م م بعدش میگی ماما   ماما    ماما دوستت دارم و عاشقتم وقتی میگی ماما انگار همه دنیارو میذاری تو دستام ... تو خیلی نازی پسرم ... ...
15 آذر 1391

حکایت شازده کوچولو و قطره های مکمل ( مولتی ویتامین و آهن )

  مردم تا تونستم یه قطره مولتی ویتامین پیدا کنم که تو راحت بخوری و از خوردنش لذت ببری الان عاشق مولتی هستی ، تا قطره رو نشونت میدم کلی براش ذوق می کنی و باهاش حرف میزنی ، دست و پات و تکون میدی ، کاملا میشناسیش ، با لذت می خوری و در حین خوردن هی می گی اااااااااااااِم و ما هم کلی خوشحال میشیم که تو اون و دوست داری و راحت می خوری باید بگم که چون اینجا گیر نمیاد خاله حدیث زحمت میکشه و از تهران برات تهیه می کنه ... دست خاله جون درد نکنه ... اینم عکسی از قطره مولتی دوست داشتنتی تو و حالا قصه قطره آهن بدخوراک من نمی دونم چرا این دکترا یه قطره آهن درست نمی کنن که بچه بتونه راحت بخوره و حالش بد نشه ... مامانی از شش ماهگی دکتر...
14 آذر 1391

من می کشم ، من میزنم ، من می خورم !!!!!!!!!!

باید بگم که حدود 1 ماهی میشه مجبور شدم همه زیورآلاتم رو در آرم و بذارم توی جعبشون بگو چرا ؟ ؟ ؟ آخه پسر قرص ماهم ... تو وقتی می خوای شیر خوری یا تو بغل مامان بخوابی عادت داری زنجیر مامان و میکشی ... اگه زنجیر نباشه گوشواره مامان و می کشی ... اگه لباسم پاپیون داشته باشه یا دکمه ... اونارو میکشی ... موهام و که دیگه نگووووووووووووووووووووووو وقتی داری شیر می خوری یا می خوابی ... موهام و میکشی و دور دستت تاب میدی و جیغ من و در میاری منم مجبور شدم همه زیورآلاتم و درآرم ... وقتی می خوام بهت شیر بدم هم اکثر اوقات موهام و با گیره مو جمع میکنم که تو نکشیشون وقتی ناامید میشی نه زنجیری نه گوشواره ای نه بندی نه مندی ... با دستت محکم می...
14 آذر 1391

من بلدم برقصم ...

دیروز مامان از سر کار اومد خونه بابا جون اینا ... خاله پریسا هم اونجا بود ما همگی توی اتاق بودیم و بابا جون سی دی جنگ شادی رو گذاشته بود و نگاه می کرد ... تو هم واسه خودت می چرخیدی یکم پیش ما بودی بعدش میرفتی پیش بابا جون ... یهو دیدیم صدای تلویزیون زیاد شد و بابا جون داره با خوشحالی دست میزنه ... دویدم اومدم و دیدم به به  ... شازده پسرم داره با هیجان خودش رو بالا و پایین می کنه اگه بدونی چقدر بامزه بود ... اینقدر کیف کرده بودیم که نگو ... بابا جون هم کلی خوشش اومده بود و وقتی دیده بود تو ذوق کردی از ترانه ... صداش رو بیشتر کرده بود ... تو هم هیجانت بیشتر شده بود داد میزدی و با جیغ و داد می گفتی بَ بَ بَ بَ بَ بَ ...
14 آذر 1391

من اونی رو که توی آینه است خیلی دوس دارم ...

    اِ ...!   اِ ...!    اِ ...!      آ... !    آ ...!       بَ بَ بَ بَ بَ  ....    دَ دَ دَ دَ ..... اینارو وقتی خودت و توی آیینه دیدی با خوشحالی می گفتی ... خیلی خوشمزه ای تو ... خوردنی مامان... واسه اولین بار خودت رفتی جلوی آیینه قدی جا کفشی ... وقتی خودت و دیدی کلی خوشت اومد ... تند تند حرف میزدی و هی خودت و می بوسیدی ... خیلی خیلی بامزه بود نمی دونم توی اون سر کوچولوت چی می گذشت ... شاید فکر میکردی یه نی نی دیگه است یا شایدم متوجه شده بودی خودتی و از خودت خوشش اومده بود ... دوست داشتنی من من داشتم فیلم و عکسات رو روی سی دی...
14 آذر 1391