من بلدم دست بزنم ... دست دست !!!!!
یادمه چند روز پیش که خاله حدیث اومده بود و همه خونه مادر جون بودیم چند باری خاله پریسا بهت گفت مهرتاش دست دست ... دست دست ... مهرتاش دست بزنه ... دست دست ولی تو اصلا توجه هم نمی کردی و واسه خودت اینور اونور میرفتی تا اینکه ... دیروز که بابا جون ترو آورد خونه کلی با همدیگه بازی کردیم و مامان کلی برات آوازای قشنگ خوند ... ترو گذاشته بودم روبروم و برات شعر می خوندم و دست میزدم و می رقصیدم ... بعدشم بغلت کردم و کلی باهمدیگه رقصیدیم ... شب که داشتیم تلویزیون تماشا می کردیم کنار بابا مهرداد نشسته بودی ، تلویزیون روشن بود و ترانه پخش میشد ... یهو دیدم تو شروع کردی دست زدن...






