مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

خاله حدیث ... آینازی خدانگهدار

امروز خاله حدیث و آینازی رفتن ... وای که چه بارونی می بارید از آسمون ... همگی دعا می کردیم پرواز کنسل شه ولی لعنتی سر موعدش انجام شد و خاله حدیث و آینازی رو با خودش برد اون دور دوراااااااا مامانی کلی غمگین شدیم ... خاله حدیث کلی گریه کرد ... می گفت خیلی دلم براتون تنگ میشه ... واسه مهرتاش و کیان آخی خوب خیلی سخته دیگه ... دوری واقعا طاقت فرساست اما چاره ای نیست باید زندگی کرد ... ایشالا دوباره روزی میاد که همگی دور همدگیه جمع شیم حدیث خواهر خوبم عاشقتم و خیلی دوستت دارم آیناز دختر قشنگم دلم واست یه ریزه شده خاله قربونت بشه خیلی دوستت دارم اینم عکس یادگاری در آخرین ساعات و لحظات دیدار قرار بود این لباس رو شب یلدا تنت کنیم ولی ...
11 آذر 1391

شازده کوچولو آواز می خونه ...

پسر کوچولوی نازنینم الان مدتیه تلاش زیادی می کنی برای حرف زدن ... اینقدر خوشگل اون زبونت رو توی دهنت می چرخونی و با تمام قدرتت صدا رو از دهانت خارج می کنی که نگو ...  من از  حدود 23 آبان ماه به بعد متوجه شدم که در حین بازی کردن آواز می خونی  ... از وقتی خاله حدیث و آینازی اومدن  اینقدر شیرین زبونی در آوردی که دیگه نگو و نپرس ... ظاهرا چون دور و برت شلوغ شده بود بیشتر سعی می کردی حرف بزنی آوایی که از دهنت خارج میشه مثل اینه که میگی تعل اونم با لهجه غلیظ عربی ... اینقدر با مزه این کلمه رو پشت سر هم تکرار می کنی که نگو شاید 20 یا 30 بار پشت سر هم این کلمه رو تکرار کنی ...در حین اینکه این کلمه رو تکرار می کنی نوک زبونت رو ه...
6 آذر 1391

عکس های ماه چهارم تولد شازده کوچولو

  قهرمان زیبایی اندام عروسی دختر خالهو پسر خاله  بابا مهرداد دی جی مهرتاش مهرتاش در آغوش عمو محمود جونش مهرتاش و پسر عموی مهربونش آران چشم قشنگ الهی فداتون بشم من فرودگاه اهواز - بدرقه غم انگیز خاله حدیث و آینازی در حال نقل مکان به تهران پسرم حاجی شده اولین باری که بابا مهرداد به تنهایی لباسام رو عوض کرد مهرتاش متفکر مهرتاش خواننده مهرتاش نگران مهرتاش گریان اولین بار که شازده با صدای موزیک آویز بالای تختش و حرکت ننویی تختش خوابید ...
6 آذر 1391

به مهردادم ...

  ازت ممنونم براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي. براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي. براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي. براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي. براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي. براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي. براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي. براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي. براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي. براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي. براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم" براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي. براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي. براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي. براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي. ...
5 آذر 1391

خاطرات با مزه شازده کوچولو و کیان

مهرتاشم وقتی تو و کیان همدیگرو می بینین اینقدر قشنگ به هم سلام می کنین که نگو ... دو تاتون سراتون رو به هم نزدیک می کنین و دهناتون رو باز می کنین و همدیگرو می بوسین و به زبون بچگونه به هم سلام می کنین هر کدومتون مشغول بازی می شین گاهی تو ماشینای کیان رو بر میداری و شروع می کنی به بازی کردن " مخصوصا ماشین پلیسی کیان رو خیلی دوست داری" بعد کیان میاد ازت می گیردش ... تو بکش و کیان بکش البته خیلی طول نمی کشه که یکیتون تسلیم میشه و معولا کیان برنده میشه چون تو هنوز خیلی کوچولویی و نمی تونی راه بری ... گاهیم کیان کوتاه میاد و میره سرگرم بازی با یه چیز دیگه میشه اینم ماشین پلیسی پسر خاله مهربونت هر چند دقیقه که میگذره یهو می یاد سمتت نواز...
4 آذر 1391

شازده کوچولو و محرم

مهرتاش در کنار گهواره علی اصغر علی اصغر صغیر من... طفل نخورده شیر من ... رود اصغرم لای لای ... تاج سرم لای لای مهرتاش در کنار منبر مهرتاش در حال شیطونی " داره سیم میکروفون رو میکشه جیگر مامان و بابا " پسرم ایشالا ابا عبدالله نگهدارت باشه ... ایشالا همیشه در راه راست و درسا قدم بگذاری در سایه ابا عبدالله ...
3 آذر 1391

سالگرد ازدواج مامان و بابا مبارک باشه

سه سال گذشت ... سه سال پر از خاطره ... پر از خاطرات شیرین و شور ... باورم نمیشه اینقدر بزرگ شدیم ... من مادر شدم ... مهرداد پدر شده ... سه سال پیش این شب زیباترین شب زندگی من و مهرداد شده بود ... واسه این شب قشنگ یه مهمونی بزرگ گرفته بودیم که همه بهش میگن عروسی ... کلی شادی کردیم ... اونروزا فکر می کردم زندگی از این زیباتر نمیشه ... دلم می خواست توی همون روز گم بشم و اون روز و شب تموم نشه ... هنوز بعد از گذشت سه سال ، اون روز رو با تمام جزئیاتش خیلی خوب به یاد دارم ، خیلی خیلی روز قشنگی بود ...کاش میشد دوباره تکرار شه ولی حیف نمیشه زمان رو به عقب باز گردوند ... تا وقتی تو نیومده بودی زندگی خیلی خوبی داشتیم ، درسته که هر ازگاهی  پیش می...
3 آذر 1391

هورااااااااااااااااااااااااا خاله حدیث و آیناز جونم اومدن

خاله حدیث و آینازی بعد از 2 ماه اومدن پیشمون تا دیداری تازه کنیم        پسر قشنگم تو با بابا جون اینا رفتی استقبالشون ، من سرکار بودم وقتی اونا رسیدن خاله حدیث می گفت آیناز خیلی بی قراره دیدنت بوده و به عمو عارف گفته بوده که حتما تورو با خودشون ببرن فرودگاه ... وقتی خاله حدیث و آینازی رو می بینی واسشون می خندی و میری بغل آیناز... خاله حدیث می گفت کلی کیف کردم از اینکه مهرتاش اینجوری ازمون استقبال کرد ... آفرین پسر مهربونم منم خیلی دلم برای خاله حدیث اینا تنگ شده بود و لحظه شماری می کردم برسم خونه و ببینمشون ... اومدم خونه و یه دوش گرفتم و لباسام رو عوض کردم و تندی اومدم پیش شماهاو کلی خاله حدیث و آینازی ر...
1 آذر 1391

شازده پسرم تولد 8 ماهگیت مبارک مامانی

    یه دونه چوب کبریت شمع تولدم بود مهمون من تو این جشن تنها دل خودم بود شاید به کارهایم یا شعر من بخندی کیک تولدم بود یه تیکه نون قندی یه مورچه ای من و دید یک ذره کیک هم خورد یه ریزه کند و اون و با خود به لانه اش برد در راه هر که را دید دعوت به جشن ما کرد برگشت و چند تا مهمون همراه با خود آورد با این که دوستانش خیلی زیاد بودن از کیک کوچیک من  خوردن و شاد بودن     پسر قشنگم با همدیگه یه ماه پر فراز و نشیب دیگرو پشت سر گذاشتیم ... الان تو هشت ماهه شدی جیگر مامان ، خیلی خوشحالم از اینکه خدا ترو به من داده و خیلی ازش س...
1 آذر 1391