مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

وقتی خودت و لوس می کنی یعنی ...

جیگر مامان تازگیا یاد گرفتی وقتی یه چیزی رو می خوای ازمون بگیری و می دونی بهت نمی دیم ... خودت و لوس می کنی ، صدات و ظریف می کنی و می گی دَدَ دَدَ و یا بابا ماما و آرو آرو میای سمتمون و بهمون آویزون میشی ... گاهیم سرت رو میذاری رو پاهامون یا سینمون و هی حرف میزنی و اینجوری به خواستت میرسی ... که خواسته هات شامل گرفتن موبایل ، کنترل یا خوراکی و ... هست. اینقدر این کارت و بامزه انجام میدی که نگو ... جیگرمی عشقم دیوونم می کنی وقتی این اداهارو در میاری بابایی مهردادت هم همیشه از این کارت تعریف می کنه و کلی کیف می کنه وقتی خودت و براش لوس می کنی ... بدو بیا بغلم می خوام بوست کنم و اون لپات و بخورم ...
5 دی 1391

هی وای من ... لباسشویی ؟!!!!!!

دیشب لباسات و انداختم ماشین لباسشویی تا شسته شن ... تو هم اومده بودی تو آشپزخونه و تمام توجهت به من بود که دارم کدوم کلیدهارو فشار میدم و چکار می کنم وقتی کار من تموم شد دیدم بلند شدی سرپا ، آویزون شدی به لباسشویی و دستت و تا جایی که میشد کشیدی سمت کلیدا که فشارشون بدی کلی خندم گرفته بود  تندی قفل کودک و فعال کردم ، بابایی و صدا زدم و گفتم بیا ببین متوجه شده باید کلیدها رو فشار داد تا روشن شه .... آخه تا قبل از اون میرفتی آویزون میشدی و خیره میشدی به لگن داخل لباسشویی ... خیلی بامزه است که شما کوچولوها اینقدر زود تغییر می کنین و متوجه همه چیز میشین و از ما بزرگا سریع تقلید می کنین ... واقعا حرکاتتون جذاب و شیرینه ... گ...
5 دی 1391

اولین یلدات مبارک پسر قشنگم

باز شب یلدا اومد                                       بلندترین شب سال  منتظرش می شینیم                                  از سال پیش تا امسال همون شبی که میگن بلندتر از هر شبه                      شبای بعد یلدا کوتاه و کوتاه تره همه ما جمع میشیم خونه مادر بزرگ               میشینیم زیر کرسی هم...
3 دی 1391

پسر قشنگم نه ماهگیت مبارک

یک ماه دیگه هم گذشت پر از خاطره های خوب ... باورم نمیشه که توی این مدت کوتاه اینقدر تغییر کردی و بزرگ شدی مامانی ... باورم نمیشه تو همون نی نی کوچولو موچولویی هستی که توی بیمارستان آوردن گذاشتن توی بغلم ، چقدر نانازی بودی تو جیگرکم... هرماه که میگذره میرم عکسای ماه های گذشته رو نگاه می کنم تا تجدید خاطره شه برام ... همین الان که دارم اینارو می نویسم اشک تو چشام جمع شده از چند بابت ... یکی اینکه اون روزا تموم شدن و دیگه تکرار نمیشن و چقدر دلم برا اون روزا تنگ شده ... یکی دیگه واسه اینکه می بینم پسر قشنگم چقدر بزرگ شده و تغییر رفتار داده و مرد شده ... دیگه اینکه وای خدا می خوام هر چه بیشتر از حال لذت ببرم که وقتی گذشت غصه هام ا...
3 دی 1391

عکسای داغ داغ روز جمعه ...

عمو مهرشاد و شازده کوچولو عمه مینا و عمو محمد جون با شازده کوچولو عمه مینا اینا با عمو مهرشاد و عمه مرجان چون کار داشتن بعد از ناهار روز جمعه تشریف بردن ... دستشون درد نکنه که اومدن هندونه کوچولوی من  لباس خوشگلی که زن عمو زیبا جون برات آورده پوشیدی و داشتی با ساز و باز جذابی که خاله پریسا جون بهت هدیه داد، بازی می کردی منم زودی از فرصت استفاده کردم و عکس یادگاری گرفتم ... مامانی چقدر این لباس بهت اومده جیگرم همه رفته بودن و ما تنها بودیم ، مشغول کارام بودم که دیدم هیچ صدایی ازت نمیاد ... اومدم دنبالت ببینم کجایی که دیدم رفتی سر باکس اسباب بازیهات و داری اون تو تفحص می کنی ... منم چند تا عکس ازت گرفتم که ...
3 دی 1391

هوراااااااااااااا فردا شب یلداست

هوراااااااااااااااا یلدای همگی مبارک باشه   باز شب یلدا اومد                                       بلندترین شب سال  منتظرش می شینیم                                  از سال پیش تا امسال همون شبی که میگن بلندتر از هر شبه                      شبای بعد یلدا کوتاه و کوتاه تره همه ما جمع میشیم خونه مادر بزرگ      &nb...
29 آذر 1391

عکس های ماه پنجم تولد شازده کوچولو

  پسرم می خواد بره واکسن چهارماهگی بزنه اینم جای واکسنش مامانی قربونت برم که اینقدر خوبی ... علیرغم تمام استرسای و نگرانی های من ، خدارو شکر خیلی خوب بودی و هیچ مشکلی نداشتی اینم عکس تو بعد از اینکه اومدیم خونه مشت مامانی  و پسر نازنینش انگشتای مامانی و موش موشی کوچولو   شازده پسرای من و آجی پریسا جونم قربون این خنده هات بشم اولین سفر زندگیت ... تهران خونه خاله حدیث جون واسه خودت کلی کیف می کردی و قتی کنار استخر تو هوای آزاد می خوابیدی شازده مهربون و دایی محمد جون می خوام برم بازار تازه یاد گرفته بودی دمرو بشی عاشق این اداهاتم خو...
28 آذر 1391

عکس های ماه نهم تولد شازده کوچولو

مهرتاش و آجی آیناز خوشتیپ مهرتاش و ایام محرم مهرتاش در حال شیطونی بدرقه خاله حدیث آجی آیناز جون مهرتاش کتابخون شده نفس کش ... فکر کردین چی ؟ زور من خیلی زیاده الان می کنمش ای بابا مثل اینکه نمیشه اینم جای گاز گرفتن مهرتاش آقا  از دست مامان اینم یه شیطونی دیگه پسر بلای ما وای وای چه کارای خطرناکی مهرتاش و داداشی کیان جون اینم از آقا مهرتاش شیطون در حالیکه داره چمدون خاله حدیثش رو بهم میریزه داره میگه خاله من نمیذارم بری مهرتاش اژدها می شود چقدر خوبه ...
28 آذر 1391

همیشه خوب بخوابی پسر قشنگم

پسر قشنگم دیروز دایی حسام جون ترو با خودش برده بود خونه خودش و با دوستش حسابی باهات بازی کرده بودن ، بهت بستنی داده بودن و ... خلاصه  هم تو کیف کرده بودی هم اونا ساعت 6 هم دایی آوردت پیش مامانی ... تا ساعت 8:30 بیدار بودی بعدش خوابیدی تا صبح و فقط سه چهار بار بیدار شدی و شیر خوردی   فکر کنم از بس بازی کرده بودی کلی خسته شده بودی . اینقدر خسته بودی که یه بار از خواب بیدار شدی و خواستی بیای بیرون از اتاق ولی حال نداشتی ، لم دادی به بالشی که گذاشته بودم کنار درب کمد ، چشمات و بستی و شروع کردی به مکیدن انگشتت و ریزه ریزه غر میزدی یعنی گشنمه حیف نشد ازت فیلم بگیرم آخه دلم نیومد خوابت و خراب کنم ... تندی بغلت کردم و بهت شیر داد...
27 آذر 1391