نمی دونم چکار کنم ...
پسر قشنگم مدتیه خیلی فکرم مشغوله تولدته ... آخه قشنگ مامان حدود 1.5 ماه دیگه یک ساله میشی عشقم ... هوراااااااااااااااااااااااا نمی دونی چقدر آروزها برات داشتم ... از وقتیکه پیش خدا و بقیه فرشته ها بودی تا امروز که تو بغل خود خودمی ... تا امروز که هر لحظش لمست کردم و حست کردم و تو آغوش خودم گرفتمت و بوت کردم که بوی بهشت میدی ... تو تموم این روزا دوست داشتم یه کار به یادماندنی در اولین سالروز تولدت واست انجام بدم می دونم این آرزو و رویای همه مامان و باباهای خوبه ... ولی یکی می تونه یکی نمی تونه یکی کم می تونه یکی زیاد می تونه من اما نمی دونم می تونم یا نه آخه خیلی چیزا هست که باید جور شه تا بشه ... نمی دونی که تو ... اول...








