مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

عکسای داغ داغ ...

شازده پسرم می خواد در جاکفشی رو باز کنه قشنگ مادر در حالیکه داشت غذا می خورد خوابش برد شازده پسرم داره میره خونه مادر جون ... مامان داره میره شرکت دیشب برقامون قطع شد و من تو تاریکی مطلق اصلا نترسیدم ...
22 آذر 1391

وقتی کار بد می کنی میخندی ...

مامان جونم جدیداً وقتی یه کار اشتباهی می کنی و بهت می گم مهرتاش نه ! کار بد! نچ نچ نچ ... یهو برمی گردی نگام می کنی و یه لبخند میزنی و بعدش دوباره کارت رو ادامه میدی بعضی وقتا هم بدون اینکه چیزی بهت بگم در حین کارخرابی یه لبخنید بهمون می زنی و دوباره دامه میدی یکی دوبار هم پیش اومد وقتی بهت گفتم نه نه ... دیدم نشستی و رفتی تو فکر و با یه حالت نگران نگام کردی و بعدش دوباره به کارت ادامه دادی کلی با بابایی خندمون می گیره و قتی تو اینکاراو می کنی الهی قربونت برم کوچولوی مامان ... خیلی این روزا باهات حال می کنم ... ا زاینکه می دونم داری بعضی چیزارو یاد می گیری و متوجه یه چیزایی میشی خیلی لذت می برم خیلی دوست داشتم سر کار نبودم و می...
22 آذر 1391

عکس های ماه هشتم تولد شازده کوچولو

 پسر قشنگم اول صبح در حال رفتن به خونه مادر جون و بابا جونش لالا لالایی لالا لالایی لالا لالایی لالا لالایی فدای اون خنده های قشنگت بشم مادر شازده کوچولوی مادر خوابش میاد باید بره خونه مادر جون و اونجا لالا کنه عاشق پاره پوره کردنه کتاب و دستمال کاغذیه پسرکم پسر فیلسوفم داره مطالعه می کنه ... آخ خوشمزه خوشمزه اینجا داره دستمال مرطوب رو میده به مامانش ... آفرین پسر قشنگم مهرتاش و عمو مسعود جون شازده پسرم و آران چشم قشنگم شازده کوچولو و آقا جونش شازده پسرم داره بازی می کنه عاشق این سه تا عکستم به افتخار پسرم یه کف مرتب...
22 آذر 1391

من می ترسَـــــــــــــــــــــــم ... بَدم میااااااااااااااااد ...

پسر قشنگم نمی دونم چرا از صدای سشوار و جارو برقی می ترسی ، به محض اینکه اونا روشن بشن تمام تنت می لرزه و خودت رو پرت می کنه تو بغل مامانی ... وقتی دارم موهات رو خشک می کنم یه جوری با هراس به سشوار نگاه میکنی و خودت رو می چسبونی بهم و ریزه ریزه غر میزنی ... مامانی هم بهت میگه : آخه مامانی سشوار که  ترس نداره ... ببین بیا بهش دست بزن ... سشوار دوست ماست ... بهمون کمک میکنه موهامون و خشک کنیک که سرما نخوریم تازه میشه با اون موهامون و خوشگل کنیم فشن و سیخ سیخی کنیم جالب اینجاست که وقتی خاموش میشه تندی میری سراغش و باهاش بازی می کنی ... هنوز متعجبم نه به اون ترسیدنا و غر زدنا نه به این بازی کردنا وقتی جارو برقی روشن میشه هم همینط...
20 آذر 1391

من خوشم میاد ...

... عشق زندگیم وقتی مامان داره موهاش رو شونه می کنه خیره میشی بهم و نگام میکنی یعنی منم می خوام منم می خوام منم با همون برس کوچولوت موهات رو شونه می کنم ... وقتی اینکارو می کنم آروم میشی و نگام می کنی و با یه لبخند عاشقانه ازم تشکر می کنی ... خیلی بامزه است ... یادم رفته ازت عکس و فیلم بگیرم تو این حالت ... حتما عکس می گیرم و برات میذارم تو وبلاگت ... گل قشنگم وقتی حمام می کنی بعدش مامانی با گوش پاک کن گوشت رو خشک می کنه البته بخش خارجی رو ... و تو عاشق گوش پاک کنی ... وقتی دارم گوشت رو خشک می کنم اینقدر آرو میشی و چشمات رو خمار می کنی انگار مست میشی ... عاشق این حالتات هستم ... اگه در حال گریه کردن هم باشی تا گوش پاک کن رو م...
20 آذر 1391

هَی وایِ من ... گااااااااااااااااااااااااااااز خطر داره

آره دیگه جدیداً همش میای توی آشپزخونه ... آخه پسرکم آشپزخونه که جای شما نیست ... مگه اینجا چی داره که تا ولت می کنم هول میخوری و میری اون تو ... چه من اونجا باشم چه نباشم هم برات فرقی ندارم ... تندی میری اونجا و با یه چیزی خودت و سرگرم میکنی دیشب داشتم سالاد آماده می کردم واسه شام و اصلا حواسم به اطرافم نبود و تو عالم خودم بود یهو با صدات به خودم اومدم و دیدم بَه بَه چشمم روشن ... حالا دیگه خوبه ... آقا مهرتاش شیطون آویزون شده به اجاق گاز و می خواد پیچای گاز رو بچرخونه اما دستش نمیرسه و من اصلا نفهمیدم که کی اومده اینجا ... خیلی شیطونی اینقدر بی سرو صدا اومده بودی که من اصلا متوجه نشدم ... هم خندم گرفته بود هم ناراحت شدم ... خنده ا...
20 آذر 1391

ماجرای مهرتاش و سرامیکا

یادم رفته بود بگم که قبل از اینکه خونه رو موکت کنیم ... همش چشمام بهت بود که روی سرامیکا نری ... آخه خیلی سرد بودن ... همش جوراب پات می کردم ... ولی توِ بلا همش میرفتی رو سرامیکا می نشستی و بازی می کردی بغلت می کردم و می بردمت روی فرش ، تا میذاشتمت دوباره تندی میرفتی یه جایی روی سرامیکا مشغول بازی میشدی ... بعضی وقتا هم خودت رو پهن می کردی و با شکم می خوابیدی روی سرامیکا ... نمی دونم می خواستی لج من و دربیاری یا از خنکی اونا خوشت میومد ...تمام عکسایی که ازت گرفتم اون مدت این حرف من و ثابت می کنه ... با بابایی  کلی می خندیدم از دست تو ... اینم یه خاطره بامزه از شازده مهرتاش و سرامیکا     ...
20 آذر 1391

مبارک باشه مامانی صندلی غذات

  پسر قشنگم بالاخره امروز صندلی غذات رو سفارش دادم و بابایی گفت همین حالا رسیده خونه ... مبارک باشه گلم  ظهر که می خواستم ناهارت رو بدم با بابایی نشوندیمت روی صندلی ... کلی ذوق کردی و تق و پوق می کوبیدی روی سینی جلوت و کلی می خندیدی و بعدش هم راحت غذات رو خوردی البته ناگفته نماند زیاد روی صندلی نمی مونی و بعد از گذشت چند دقیقه غرغرات شروع میشه و منم باید به هر وسیله ای که شده سرگرمت کنم تا غذات رو تا آخر بخوری و بعد زودی بغلت کنم امیدوارم که کم کم بهش عادت کنی و ازش خوب استفاده کنیم جیگر مامان ... مدتی بود همش فکر می کردم که برات بخرم یانه ... از یه طرف می گفتم خیلی خوبه عادت کنی روی صندلی بشینی و غذا بخوری و منم دیگه م...
20 آذر 1391

اَه اَه ....

وااااااااااااااای این چه کاریه مهرتاش؟ کار بد ؟!!!!!!!!!!!! نچ نچ نچ نچ سه چهار روزیه که وقتی یه چیزی می خوای و ازت می گیرمش یهویی جیغ میزنی و میگی اَه اَه و با یه اَه گفتن کشدار شروع می کنی به گریه کردن ... یه گریه جدی که با کلی اشک همراهه اوج اینکارت دیشب بود ... تا دیشب خیلی نرم و لطیف اینکارو می کنی ولی دیشب اینقدر عکس العملات شدید بود که من و بابایی هم تعجب کرده بودیم هم مرده بودیم از خنده داشتیم شام می خوردیم و تو رو گذاشته بودم کنار خودم و بهت سوپ سبزیجات میدادم ولی تو طبق معمول چشمات دنبال غذای بزرگا بود ... یه تیکه نون دادم دستت که باهاش سرگرم شی ... تو هم خوشحال شدی و هی نون رو با دندونت تیکه می کردی و منم از فرصت استفاد...
19 آذر 1391

عکس های ماه هفتم تولد شازده کوچولو

پسر موزیسین من قربون این شیطونیات عاشقتم وقتی تو بغل بابایی اینجوری تلویزیون نگاه می کنی آویز بالا تختت رو خیلی دوس داری شازده مثل پادشاها نشستیاااااااااااااااااا بوق بوق مهرتاش موتور سوار داره میادش مهرتاش درحال پوف کردن ... ای بلا داره میگه شما هم بلدین اینجوری کنین؟ آب بازی مهرتاش جونم وااااااااااای چقدر تمیز و خوردنی شدم من می خوام برم گردش بازی با مکعب پارچه ای " فقط همون شب که خریدیم باهاش بازی کردی" صبح که مامان و بابا میرن سر کار من بیدارم یه دقیقه قبل از سقوط گلدون مامانی ... مهرتاش در حال...
19 آذر 1391