زلزله بندر ...
یکشنبه شب 17 دیماه رفتیم خونه خاله زینب و شب رو اونجا موندیم ... حدود ساعت 4:30 بامداد بود که با صدای وحشتناکی از خواب پریدیم و دیدم یه موجی داره از رو زمین رد میشه ... انگار که تو قایق نشسته باشی و موجی قایق و تکون بده ... دقیقا همین حالت بود ... فقط چند ثانیه بود اما خیلی وحشتناک بود ... مادر بزرگ که بنده خدا خیلی ترسیده بود و بلند بلند صلوات می فرستاد ... من از صدای مادر بزرگ بیشتر ترسیده بودم آخه اونا تجربه زلزله داشتن و با خودم می گفتم وای حالا چه خبر میشه ... تنها چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود که بغلت کنم و تو آغوش خودم بگیرمت تا اگه خدای ناکرده اتفاقی افتاد شاید تو در امان باشی ... دیگه کار دیگه ای از دستم بر ...




