مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

وااااااااااای من لثه ام خارش میده ... قلقلکم میده ...

الهی قربونت بشه مادر ... دیشب خیلی لثه ات خارش میداد ... تو هم اینقدر بامزه شده بودی ... یه کارایی می کردی که من و بابایی نمی دونستیم بخندیم یا ناراحت شیم واست ... هی جیغ میزدی و یهو خودت و پرت می کردی رو زمین و با صورت جلو میرفتی " به قول معروف زمین و گاز می گرفتی با دهنت " بعد بلند میشدی لثه گیرت و بر میداشتی و پرتش می کردی و دوباره میرفتی دنبالش ... خسته که میشدی ... از مبل استفاده می کردی و سرپا می ایستادی و لبه های مبل و گاز می گرفتی ، هی جیغ میزدی و می گفتی اَه اَه هم بامزه و خنده دار بود کارات هم من و بابایی کلی ناراحت شدیم برات وقتی بغلت می کردم هی گازم می گرفتی ... منم با لثه گیر می ساییدم روی لثه ات و تو کلی می خندیدی ......
8 بهمن 1391

مروارید پنجم مبارک باشه جیگرم

پسر خوشگلم جمعه 5 بهمن 91 ، خونه باباجون بودیم ... با مادر جون روی تخت دراز کشیده بودیم و تو داشتی حسابی شیطونی می کردی که یهو دیدم یه چیزی توی دهنت میدرخشه ... تندی بغلت کردم و به هزار ترفند کرای کردم که بخندی و دندونات پیدا شه ... بله دیدم یه مروارید جدید روییده ... کلی ذوق کردم و به مادر جون و بابا مهردادت خبر دادم .... تازه فهمدیم دلیل بیقراری های اخیرت ( اسهال و سرماخوردگی ) همین دندون بلا بوده ... دندون میانی پیشین بالا سمت چپ مبارک باشه عزیز دلم ایشالا بقیه دندونات  راحت در بیانو مشکلی برات پیش نیاد جیگر مادر ...
8 بهمن 1391

عکسای زیبا از اقامت 20 روزه ما در شهر زیبای بندرعباس ...

بفرمایید اینم از عکسای قشنگ گل پسرم ... ببخشید خیلی منتظرتون گذاشتم ...   وداع در فرودگاه اهواز مهرتاش در آغوش مادر بزرگ جون  مادر بزرگ مهربونم واسش لالایی خوند و آروم روی پاهاش خوابید  پسرم می خواد بره هواخوری ... جاتون خالی یکی دو روز اول که رسیدیم بندر حسابی سرد شده بود  ... کوه گنو ... جای همه خالی بود عشق مادر در حال سیب خوردن ... اگه سیب و از دستش می گرفتیم یه اخمی می کرد و دعوامون می کرد که بیا و ببین ... نوش جونت مامانی ... دایی سعید مهربون و شازده کوچولو ... بالا پشت بام خونه خاله حمیده عزیزم   پارک پایین خونه خاله حمیده جون مهرتاش در حال بازی با دایی غ...
8 بهمن 1391

نی نای نای ... نی نای نای

پسر قشنگم جدیدا وقتی یه ترانه پخش میشه علاوه بر اینکه خودت و تکون میدی و دست میزنی ... دستات و  می چرخونی ... تازه بشکن کوچولو هم میزنی ..." البته گاهی اونم هروقت دلت بخواد بشکن میزنی " ... کلی با این کارات کیف میکنم   راستی بادم رفت بگم تازه با دهنت هم صدا در میاری ... زبونت و رو میزنی به سقف دهانت و صدای تق تق در میاری عین ما بزرگا ... وای که خیلی خوشمزه است وقتی این صداهارو در میاری ... من که دیگه ضعف می کنم برات ... لووووووووووووووووس لووووووووووووووووووووووس خودت و برام لوس می کنی و با صدای ظریف می گی دَ ..... دَ کشدار و بعد بلافاصله یه دَ دَ سریع عاشقتم پسر لووووووووووووووسم
7 بهمن 1391

ذره بین ...

پسر قشنگ من این روزا همش چشات می چرخه رو زمین و کوچکترین چیزی که روی زمین ریخته باشه رو  بر میداری و می خوری ..." البته ما نمیذاریم بخوری ها ... زودی از دستت می قاپیمش " ... بابا جون میگه چشمای این کوچولوها عین ذره بینه ... آخه چطوری این ذرات ریز و می بینن ؟!!! خیلی ناقلا هستین شماها ...  
7 بهمن 1391

خرابکاری های شازده کوچولو ...

پسرکم این روزا خیلی شیطون شدی به قول معروف حسابی آتیش می سوزونی ... کم مونده از دیوار راست بالا بری ... گاهی از شیطنتات خندم می گیره ... گاهیم گریم می گیره ... کنجکاویت خیلی خیلی زیاد شده ... می خوای همه چیز و لمس کنی و کشف کنی ... که این کنجکاویات گاهی باعث دردسر میشه ... بندرعباس که بودیم توی بغلم بودی ... داشتم از کنار اُپن آشپزخونه رد می شدم و می رفتم سمت درب حیاط که یهو با صدای شکستن ظرف میوه خوری شوکه شدم ... بله حضرتعالی خیلی آروم و بی سر و صدا بدون اینکه کسی متوجه بشه در حالیکه من داشتم از کنار اُپن رد میشدم ظرف میوه خوری رو با دستت گرفته بودی و کشیده بودی  سمت خودت ... کلی ناراحت شدم و یکمی هم دعوات کردم ... بعدشم که خاله ا...
7 بهمن 1391

تروخدا مهرتاشم بخواب ... خوابم میااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد

از وقتی از سفر برگشتیم هنوز نتونستم یه استراحت کنم ... دلم لک زده واسه یه خواب درست و حسابی هر روز با خودم میگم امروز رفتم خونه مهرتاشم که اومد با همدیگه می خوابیم ولی نمیشه دیروز تند تند کارام و انجام دادم به عشق اینکه تو بیای و با همدیگه بخوابیم ولی امان از دست تو ... نه بعد از ظهر خوابیدی نه شب... بعد از ظهر بردمت تو اتاق تا بخوابونمت ... خودم خوابم برد و تو هی بازی می کردی منم از ترس اینکه اتفاقی برات بیفته هی می پریدم از خواب ... آخر سر دیدم فایده نداره از اتاق اومدم بیرون و تلویزیون و روشن کردم و کلی باهات بازی کردم و باهات رقصیدم ... وقتی خوابیدی ساعت 7 بود که دیگه تایم مناسب خواب واسه من نبود تازه همش 15 دقیقه خوابیدی... ساعت ...
3 بهمن 1391

وقتی ادات و در میارم ...

پسر خوشگل مامان این روزا خیلی واسمون صحبت می کنی ... مخصوصا کافیه تلفن دست من باشه و با یکی حرف بزنم اونوقته که میزنی زیر آواز و بلند بلند می گی یه قُلُ دو قُلُ آقایِ آقایِ ... اینقدر بلند و پشت سر هم اینارو تکرار میکنی کخ من دیگه متوجه نمیشم اونیکه پشت خطه چی میگه . کلی می خندیم دیروز داشتم ادات و در میاوردم که دیدم تو هم شروع کردی حرف زدن ... انگار وقتی به زبون خودت حرف میزنم کلی خوشت میاد خیلی دلم می خواست می دونستم چی میگی دیشب می خواستم چای بخورم ... بابا مهردادت یه شکلات بهم داد که با چای بخورم ... تا شکلات و دستم دیدی ، تندی اومدی آویزون شدی به پاهام و تند تند میگفتی یه قل دو قل آقای آقای ... و هی نگام می کردی و آب دهنت و قورت...
3 بهمن 1391

ده ماهگیت مبارک پسر قشنگم

قشنگ ترین صدای زندگی تپش قلب توست با شکوه ترین روز دنیا تولد توست پس برای من بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم   تولد ده ماهگیت مبارک پسر نازنین و مهربونم     دهمین ماه زندگیت هم به سلامتی گذشت مامانی ...خدارو شکر... امیدوارم یه آینده درخشان در انتظارت باشه و ستاره اقبالت درخشان ترین باشه هستی مادر... خدایا ازت متشکرم وایه همه کارایی که تا به حال برامون کردی ... واسه اینکه مراقب ما هستی ... مراقب پسر قشنگم هستی ... توکل می کنم به تو و ازت می خوام خودت نگهدار پسرم باشی ...   وقتی نگات می کنم دلم پر میشه از عشق ... چشمم پر میشه از اشک شوق  عشق تو ... عشق بابا مهردادت ... عشق به زندگیمون ...
2 بهمن 1391

یه خاطره بامزه از شازده کوچولو در بندر ... آبراه خونه خاله

 خونه خاله حمیده روی آبراه وسط آشپزخونه یه سنگ گذاشته بودن ... ازت غافل می شدیم می رفتی  سنگ و بر می داشتی و توی آبراه و نگاه می کردی به محض اینکه می رفتی سمت آشپزخونه بابا جون اینا م یگفتن سارا بدو مهرتاش رفت ... تو هم تا صدای اونارو می شنیدی سرعتت رو زیاد می کردی و عین جت می رفتی سمت سنگه ... گاهی بهت نمی رسیدم اینقدر که تند می رفتی ... تا رسیده بودم سنگ و برداشته بودی ... باید روزی چند بار دستات و می شستم ... از دست تو عزیز دل مامان تو انیشتین کوچولوی مامانی دیگه همیشه دنبال کشف اسراری جیگر مامان ...
2 بهمن 1391