مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

عکس های ماه ششم تولد شازده کوچولو

مهرتاش شاد من پسرم ورزشکار شده پسرم موش موشی مامانی شده پسرم ماهی شده پسرم دیگه دوست نداره بخوابه می خواد توی کریرش بشینه اِ مامان سارا داره به چی می خنده ؟ این رو مهرتاش با تعجب میگه   پارک چوبی اهواز با عمو مسعود ، عمو محمد و عمه مینا جون پارک چوبی اهواز با مامان سارا و بابا مهرداد پارک چوبی اهواز با عمه مرجان جون شازده می خواد بره خرید شازده خوش اخلاق من قربونت برم که داری با بابا مهرداد تلویزیون نگاه می کنی مهرتاشم در خواب تو جاده اهواز دایی حسام جون و کیان جون و مهرتاش جون ...
19 آذر 1391

امروز یه روزه ... یه روزه تازه ... هوراااااا

امروز یه روزه یه روزه تازه                      یه روز که خورشید قشنگ و نازه لبهای مهرتاش به خنده بازه                    گنجیشک کوچولو لونه میسازه پروانه رو گل گرم پروازه                                  زنبور زیبا عسل میسازه صدای شادی مثل یه سازه              وقتی می خندی چشمات چه نازه تعطیلات آخر این هفته جای همگی خالی بود  کلی بهمون خوش گذشت پنج شنبه حسابی وا...
18 آذر 1391

ماما ... ماما ...

واااااااااااای خدای من چه قشنگه وقتی اولین بار بچه اسمت رو صدا می کنه و میگه ماما پسر قشنگم امروز واسه اولین بار قشنگ و واضح بهم گفتی ماما ... اینقدر خوشگل این کلمه رو میگی که نگو ساعت ها دوربین به دست دنبالت بودم تا اینکه بتونم از اون حرکت قشنگ لبهات موقع گفتن مامان فیلم بگیرم و بالاخره موفق شدم ... وااااااااااااای قربونت برم من که دیگه ماما ماما می کنی اولش یکمی برات سخته و هی لبهات رو به حالت تلفظ میم میاری روی هم و فشار میدی و میگی م م بعدش میگی ماما   ماما    ماما دوستت دارم و عاشقتم وقتی میگی ماما انگار همه دنیارو میذاری تو دستام ... تو خیلی نازی پسرم ... ...
15 آذر 1391

حکایت شازده کوچولو و قطره های مکمل ( مولتی ویتامین و آهن )

  مردم تا تونستم یه قطره مولتی ویتامین پیدا کنم که تو راحت بخوری و از خوردنش لذت ببری الان عاشق مولتی هستی ، تا قطره رو نشونت میدم کلی براش ذوق می کنی و باهاش حرف میزنی ، دست و پات و تکون میدی ، کاملا میشناسیش ، با لذت می خوری و در حین خوردن هی می گی اااااااااااااِم و ما هم کلی خوشحال میشیم که تو اون و دوست داری و راحت می خوری باید بگم که چون اینجا گیر نمیاد خاله حدیث زحمت میکشه و از تهران برات تهیه می کنه ... دست خاله جون درد نکنه ... اینم عکسی از قطره مولتی دوست داشتنتی تو و حالا قصه قطره آهن بدخوراک من نمی دونم چرا این دکترا یه قطره آهن درست نمی کنن که بچه بتونه راحت بخوره و حالش بد نشه ... مامانی از شش ماهگی دکتر...
14 آذر 1391

من می کشم ، من میزنم ، من می خورم !!!!!!!!!!

باید بگم که حدود 1 ماهی میشه مجبور شدم همه زیورآلاتم رو در آرم و بذارم توی جعبشون بگو چرا ؟ ؟ ؟ آخه پسر قرص ماهم ... تو وقتی می خوای شیر خوری یا تو بغل مامان بخوابی عادت داری زنجیر مامان و میکشی ... اگه زنجیر نباشه گوشواره مامان و می کشی ... اگه لباسم پاپیون داشته باشه یا دکمه ... اونارو میکشی ... موهام و که دیگه نگووووووووووووووووووووووو وقتی داری شیر می خوری یا می خوابی ... موهام و میکشی و دور دستت تاب میدی و جیغ من و در میاری منم مجبور شدم همه زیورآلاتم و درآرم ... وقتی می خوام بهت شیر بدم هم اکثر اوقات موهام و با گیره مو جمع میکنم که تو نکشیشون وقتی ناامید میشی نه زنجیری نه گوشواره ای نه بندی نه مندی ... با دستت محکم می...
14 آذر 1391

من بلدم برقصم ...

دیروز مامان از سر کار اومد خونه بابا جون اینا ... خاله پریسا هم اونجا بود ما همگی توی اتاق بودیم و بابا جون سی دی جنگ شادی رو گذاشته بود و نگاه می کرد ... تو هم واسه خودت می چرخیدی یکم پیش ما بودی بعدش میرفتی پیش بابا جون ... یهو دیدیم صدای تلویزیون زیاد شد و بابا جون داره با خوشحالی دست میزنه ... دویدم اومدم و دیدم به به  ... شازده پسرم داره با هیجان خودش رو بالا و پایین می کنه اگه بدونی چقدر بامزه بود ... اینقدر کیف کرده بودیم که نگو ... بابا جون هم کلی خوشش اومده بود و وقتی دیده بود تو ذوق کردی از ترانه ... صداش رو بیشتر کرده بود ... تو هم هیجانت بیشتر شده بود داد میزدی و با جیغ و داد می گفتی بَ بَ بَ بَ بَ بَ ...
14 آذر 1391

من اونی رو که توی آینه است خیلی دوس دارم ...

    اِ ...!   اِ ...!    اِ ...!      آ... !    آ ...!       بَ بَ بَ بَ بَ  ....    دَ دَ دَ دَ ..... اینارو وقتی خودت و توی آیینه دیدی با خوشحالی می گفتی ... خیلی خوشمزه ای تو ... خوردنی مامان... واسه اولین بار خودت رفتی جلوی آیینه قدی جا کفشی ... وقتی خودت و دیدی کلی خوشت اومد ... تند تند حرف میزدی و هی خودت و می بوسیدی ... خیلی خیلی بامزه بود نمی دونم توی اون سر کوچولوت چی می گذشت ... شاید فکر میکردی یه نی نی دیگه است یا شایدم متوجه شده بودی خودتی و از خودت خوشش اومده بود ... دوست داشتنی من من داشتم فیلم و عکسات رو روی سی دی...
14 آذر 1391

من بلدم دست بزنم ... دست دست !!!!!

یادمه چند روز پیش که خاله حدیث اومده بود و همه خونه مادر جون بودیم چند باری خاله پریسا بهت گفت مهرتاش دست دست ... دست دست  ... مهرتاش دست بزنه ... دست دست ولی تو اصلا توجه هم نمی کردی و واسه خودت اینور اونور میرفتی تا اینکه ... دیروز که بابا جون ترو آورد خونه کلی با همدیگه بازی کردیم و مامان کلی برات آوازای قشنگ خوند ... ترو گذاشته بودم روبروم و برات شعر می خوندم و دست میزدم و می رقصیدم ... بعدشم بغلت کردم و کلی باهمدیگه رقصیدیم ...        شب  که داشتیم تلویزیون تماشا می کردیم کنار بابا مهرداد نشسته بودی ، تلویزیون روشن بود و ترانه پخش میشد ... یهو دیدم تو شروع کردی دست زدن...
13 آذر 1391

... دوستتون دارم ... روز جهانی محبت مبارک

این ترانه رو تقدیم می کنم به مهرداد و مهرتاش عزیزم که قد دنیا دوسشون دارم ... این روزا حس و حالم با این ترانه عوض میشه ... خیلی دوسش دارم وصف حال من به دو تا عشق زندگیمه ... یه چیکه شادی...یه مشت ستاره    یه دل که هیچ وقت...آروم نداره    ما با همینا...خوشبخت و شادیم    ما حک شدیم تو...برگای تقویم    ما با همینا...خوشبخت و شادیم    بخند عزیزم...فردا تو راهه    حلقه ای از نور...تو دستِ ماهه    بخند عزیزم...شب غرقِ رازه    پنجره های...خوشبختی بازه    می خوام تو چشما...
13 آذر 1391

تلاش شازده کوچولو برای راه رفتن با کمک ...

خوشمزه مامانی ... الان چند روزی میشه " از روز ده آذر " متوجه شدم تلاش میکنی برای راه رفتن ... منم بهت کمک می کنم دستت رو می گیری به مبل و بلند میشی و اگه چیزی روی مبلا باشه برش میداری ... منم واسه اینکه پاهات تقویت شه و زودتر راه بیفتی، اون و  از جلو دستت دور می کنم و کلی تشویقت می کنم تا بری سمتش ... تو هم اولش یکمی غر غر می کنی  و بعدش کم کم حرکت می کنی سمتش ... میری جلو وقتی نزدیک شدی به اون وسیله دست از تلاش بر میداری و هی دستت رو دراز می کنی سمتش که برش داری ... خوب نمی تونی  دیگه چون باید هنوز بری جلوتر ... اینجاست که شروع می کنی به غر زدن و کمک خواستن  و گاهیم  می زنی زیر گریه   ...
13 آذر 1391