مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

خواص شگفت انگیز روغن هسته انگور

تازه این روغن و تهیه کردم و می خوام به عنوان روغن سرخ کردنی تو غذاهای مهرتاشم استفاده کنم خواص شگفت انگيز روغن هسته انگور   تاريخچه:   ارزش غذايي ودرماني انگور متجاوز از هزاران سال پيش شناخته شده است .سابقه مصرف اين ميوه به حدود شش هزار سال پيش نزد مصريان مي رسد.بعدها اروپاييان از عصاره انگور براي بهبود بيماريهاي چشم و پوست بهره گرفتند.رفته رفته کاربرد درماني آن وسيع تر شد، به طوري که از برگهاي آن براي جلو گيري از خونريزي ،التهاب و امراضي نظير بواسير استفاده گرديد .انگور نارس براي درمان گلو درد و کشمش براي رفع يبوست توصيه مي شد .امروزه انگور تازه براي امراض نظير سرطان ،عفونت چشم ،پوست وبيماريهاي کليه وکبد...
31 ارديبهشت 1392

دکتر کوچولوی ما ...

گل مادر چند وقتی میشه دستای بابا مهردادت بخاطر کار و بی توجهی دچار پینه شده ... هر چقدر هم مامان سارا بهش گفت بره دکتر و مداوا کنه گوش نکرد قربون دستای مهربونش ... دیروز شکاف برداشته بود و سوزش داشت ... مامان داشت روشون چسب میذاشت که تو اومدی و یه چسب از مامان گرفتی و سعی می کردی بذاریش دور انگشت بابایی اینقدر بامزه با اون دستای کوچولوت تلاش می کردی که نگو ... آخرش که دیدی نمیشه دور انگشت بابایی تابش بدی گذاشتیش روی دست بابایی و رفتی ... ولی بعد دوباره برگشتی تا کارت و کامل کنی ... و خلاصه در آخرش چسب رو خوردی و با کلی دوز و کلک ازت گرفتیمش ... بابایی کلی خوشش اومده بود و کیف کرده بود ...
31 ارديبهشت 1392

رانندگی آقا مهرتاش با عمو مهدی

کوچولوی مامان دیروز با بابا مهرداد و همکار مامانی " عمو مهدی " رفته بودی بیرون و کلی شیطونی کرده بودی صبح که مامان اومد سرکار عمو مهدی کلی از پسر گلم تعریف کرد و گفت ماشالا خیلی باهوشه و کلی خوشش اومده بود از اینکه اصلا غریبی نکرده بودی و کلی باهاش بازی کرده بودی ... مثل اینکه بابایی خرید داشته و تو رو با عمو مهدی تنها میذاره و تو هم میشینی بغل عمو پشت فرمون و شروع می کنی به رانندگی ... فرمون و تاب میدادی و راهنما میزدی و ... خلاصه عمو مهدی کلی کیف کرده بود و همش می گفت خیلی باحال بوده ...  به تو هم خیلی خوش گذشته بوده ... عمو مهدی می گفت وای که این پسر بزرگ بشه چقدر بلا میشه ... قربون پسر باهوشم بشم که همه رو...
31 ارديبهشت 1392

کلیدهای پرورش فرزند شاد

این عنوان کتابی هست که اینروزا در حال خوندنشم و خیلی ناراحتم چرا این کتاب رو قبل از بارداری نخوندم ... چون مطالبش واقعا کاربردیه و بعضی رو من نخونده تجربه کردم و نتیجه گرفتم ... البته بازم دیر نیست ... حالا که دارم میخونم توصیه می کنم شما هم بخونین ... امیدوارم از خوندنش لذت ببرین... به نظرم هدیه خوبی هست که می تونین به یه مادر باردار بدین ... کلیدهای پرورش فرزند شاد  از سری کتاب های کلیدهای تربیت کودکان و نوجوانان عنوان فرعی : 101 روش برای تربیت فرزند شاد نویسنده : لیزا مک کرت مترجم : منیره نادری این کتاب راهکاریهایی را به پدران و مادران پیشنهاد می کند که ضمن ایجا...
29 ارديبهشت 1392

برعکس کردن دستگیره های کابینت . ها ها

عزیز دلم پریروز با خودم گفتم هر جور شده امروز دیگه باید دستگیره های کابینتارو برعکس کنم تا بتونم جلوی خرابکاری های تورو بگیرم " البته بیشتر نگرانیم از این بابت بود که یه وقت خدای ناکرده چیزی بشکنی  دست و پات زخمی شه ، مواد شوینده رو بخوری ، یا بری سراغ خرت و پرتای آشپزی و چیز ریزی پیدا کنی بخوری و من ، بیچاره شم " از وقتی رسیدم خونه دنبال اون فرصت بودم که بالاخره مهیا شد ... تند و تند همه رو در آوردم و تو هم که حسابی شیطونی می کردی در هر کابینتی باز میشد می خواستی با سر بری توش منم با یه دست تورو می گرفتم و با یه دست باز می کردم ... خلاصه دردسری بود باز کردن این دستگیره ها ... بستن مجددشون البته بصورت برعکس...
29 ارديبهشت 1392

یه خبرایی هست ... اما ...

پسر قشنگم دیشب مامان یه خبری شنید که به همون اندازه که خوشحال شد ناراحت هم شد ... اما فعلا چون هنوز کاملا مشخص نشده چیزی دربارش نمی نویسم ... ایشالا وقتی قطعی شد حتما میگم ... وای خدای من چقدر خوب ... و چقدر بد ... التماس دعا !!!!!! ...
29 ارديبهشت 1392

می خوای در رو باز کنی عشقم ؟

جیگرم دیشب بابا می خواست بره موهاش و خوشگل کنه ... من و تو هم رفتیم بیرون که هم بابارو برسونیم هم تو یه هوایی بخوری الهی قربونت بشم که وقتی سوار ماشین میشی آروم روی صندلی کنار مامان میشینی و از جات تکون نمی خوری و اینقدر ماشین سواری و دوست داری وقتی برگشتیم شام خوردی و نوبت خوردن قطره های آهن و مولتی رسیده بود که باید با هزار دوز و کلک بهت بدم کلید خونه رو بهت دادم تا در حالیکه باهاش سرگرمی قطره ها رو هم بدم بخوری ... در کمال ناباوری دیدم پاشدی رفتی سمت در خونه و تلاش می کردی کلید رو بذاری تو قفل   الهی فدات شم که هر چی پاهات و بلند می کردی و بدنت و می کشیدی قدت نمی رسید ... چندین بار تلاش کردی ولی موفق نشدی کم کم داشت...
29 ارديبهشت 1392

نی نی هم بخوره ...

گل قشنگم تو خیلی دست و دلبازی وقتی داری خوراکی می خوری به بقیه هم تعارف می کنی عشق مادر پنج شنبه که خونه خاله پریسا جون بودیم به تو و داداشی چیبس دادم ... در کمال ناباوری دیدم تو داری چیبس میذاری تو دهن عروسکی که کنارتون افتاده بود ... تندی دویدم دوربین و برداشتم ازت عکس گرفتم ... الهی فدات شم که اینقدر مهربونی و می خوای ادای مامان و باباهارو در بیاری ... ...
29 ارديبهشت 1392

شازده و داداشی ... خونه خاله پریسا جون ... مهربونیات تمومی نداره

عزیز مامان روز پنج شنبه از صبح رفتیم خونه خاله پریسا ... تو و داداشی کلی با همدیگه بازی کردین و من و خاله پریسا کلی کیف کردیم ... با هم بازی می کردین ... دعوا می کردین ... می خندیدین ... برعکس همیشه اینبار داداشی کیان نمی دونم چرا هی میومد و هلت میداد و قلدری می کرد ... ولی بعدش بوست می کرداااااااااااااا ... تاب داداشی کیان و وصل کردیم که تورو بذاریم تو تاب و سرگرم شی ... اما داداشی کیان مگه میذاشت اینجا داشت تلاش می کرد که تورو پیاده کنه و خودش سوار شه عشقم ... ببینش چه قیافه حق به جانبی گرفته جیگر خاله ... خوب تابه خودشه دیگه ... می خواست همش خودش بشینه ... تو هم رضایت میدادی...
29 ارديبهشت 1392