مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

عزیز مامان دیگه بابایی رو صدا می کنه

شازده پسرم مدتیه شاید حدود 2 هفته که تا بابایی از سر کار میاد میگی بابا ولی پنج شنبه از همیشه زیباتر گفتی ... مامان داشت بهت شیر و کیک میداد ... ساعت 6:30 بود که بابایی کلید رو توی قفل در چرخوند به محض  اینکه صدا رو شنیدی با خوشحالی گفتی بابا البته آ رو یکم متمایل به اَ میگی ... وای خدای برام خیلی جالب بود که متوجه شدی این باباییه که داره میاد تو خونه ... تا بابایی اومد تو خونه با ذوق هی می گفتی بابا و رفتی سمتش ... فکر کنم کل خستگی بابایی از تنش در اومد ... خوشگل مادر قربون حرف زدنت بشم من ...
11 خرداد 1392

خوشگل مامانشه این پسره می خواد با باباش بره گردش...

پسرم تیپ کرده با بابا مهردادش بره خرید و گردش ... این روزا به محض اینکه بابایی بره سمت در خونه میری دنبالش و سریع تر از اون میری بیرون ا زخونه اینقدر با بابایی می خندیم که نگو ...  اینقدر سریع میری و بابایی رو هل میدی که گاهی می خوری به در ولی انگار نه انگار به جایی خوردی به قول معروف ا زهول حلیم میفتی دیگ ولی عین خیالتم نیست ... اگرم بابایی نبرت باهاش قهر می کنی ... خودت ببین ... روز پنج شنبه تا بابایی لباسات و آورد کلی ذوق کردی فهمیدی می خواد ببرت بیرون ...لباسات و که پوشیدی سریع رفتی سمت در و کلیدارو خواستی ... بابایی هم کلیدارو داد بهت و طبق معمول مشغول باز کردن در شدی بابایی هم تا من چند تا عکس بگیرم رفت چای بخوره ......
11 خرداد 1392

التماس دعا

پسر قشنگم دیروز با زن عمو فرزانه مهربون صحبت کردم و بهم گفت رفته دکتر و نی نی نازش و سالمه و قلبشم داره تند تند می تپه و آخرای هفته 6 بارداری رو  میگذرونه ... خدایا شکرت ... نمی دونی چقدر خوشحال شدم و کیف کردم ... یه نی نی دیگه به جمعمون اضافه میشه ... یه آجی یا داداش کوچولوی جدید واسه مهرتاشم ... خدایا مرسی از اینکه دعاهامون و بی پاسخ نذاشتی ... خدای بزرگ بازم بمون نگاه کن و به این نی نی کوچولو و مامانش توان بده تا 9 ماه انتظارو به سلامتی به پایان برسونن ... التماس دعا از همه اونایی که این پست و می خونن ... ...
8 خرداد 1392

داغ داغ ... عکسای دیشب گل پسرم ... وای خیلی خوشمزه شدی دیشب ...

گل مادر خوشتیپ کرده بره با بابایی بیرون خودشم می خواد طبق معمول در رو باز کنه ... عشق مادره این پسر ... این عکست خیلی خوشگله من دوستش دارم ... وقتی اومدی خونه خواب بودی عشق مادر یک ساعتی خوابیدی و بعد بازی و شادی و خنده و غذا و ...  طبق معمول هرشب بابایی ترانه گذاشت و شروع کردی به رقصیدن و بشکن زدن ... قربون رقص خوشگلت بشه مادر جون منی عمر منی ماه منی ... و باز هم موقع خواب شد و التماسای مامان و بابا شروع شد ... ...
8 خرداد 1392

بقیه عکسای یک ماه گذشته ...

شازده پسر رفته سراغ سبد اسباب بازیاش می خواد بره گردش شازده پسر نگاه چه ذوقی کردی مادر شازده در سبد اسباب بازیها وای که چقدر خندیدیم من و تو اونروز ... خیلی خوش گذشت هی میومدی بیرون و خودت و پرت می کردی اون تو ... قربونت بشه مادر طبق معمول انگشتت رفت تو دهنت و ... بعدشم از خستگی لم دادی اون تو ... عشقم در حال توب بازی مهرتاش کامیون سوار و در آخر شاهزاده تمیز مادر در حال کمک به مامانی ...   ...
8 خرداد 1392

تاب بازی و ذوق های خوشگل شاهزاده من

خداییش وقتی این عکس و گرفتم خودم کلی ذوق کردم ... آخه چقدر قشنگی تو جیگر مامان ... وقتی سوار تاب میشی کلی ذوق می کنی مخصوصا وقتی باهات دالی موشه هم بازی می کنم و حمله می کنم پاهات و بگیرم صدای خنده های خوشگلت فضای خونه رو پر از شادی و نشاط می کنه ... قربون این خنده های خوشگلت بشه مادر ... دوستت دارم جیگرم ...   ...
8 خرداد 1392

دزد و پلیس

پسر قشنگم این روزا کارت شده بازی دزد و پلیس دیشب داشتم شام میخوردیم که یهو اومدی از پشت سر و موهام و کشیدی با صدای فریاد من غش کردی از خنده و دوباره تکرار کردی بارها و بارها و هر بار من از عمو جیغ میزدم و تو غش می کردی ازخنده بعدش از دستت فرار کردم من بدو تو بدو من بدو تو بدو و تو هم غش کرده بودی از خنده و هیجان نیم ساعتی با همدیگه بازی می کردیم حمله می کردی بهم گازم می گرفتی موهام و می کشیدی و فرا می کردی بیفتم دنبالت یهو میفتدی دنبالم که من فرار کنم این شبا اکثر اوقات من و تحریک می کنی به این بازی اونم ناغافلی با گاز گرفتنم یا کشیدن موهام یا اینکه یهو میای نزدیکم و بی دلیل جیغ میکشی و می خندی و فرار می کنی خیلی جالبه که هیچ...
7 خرداد 1392