وقتی مجبوری کنار بیای ...
پسر قشنگم دیروز که از سرکار برگشتم خونه اینقدر گریه کردی وبی قراری کردی برام که نگو ... کلی ناراحت شدم ... وقتی پرستارت رفت هم انگار از قفس آزاد شده باشی شروع کردی به جیغ کشیدن و گاز گازی کردن مامان کلی هیجان زده بودی و از خوشحالی نم یدونستی چکار کنی همش من و گاز می گرفتی هم ذوق می کردم هم ناراحت میشدم ... با خودم می گفتم چقدر بچه از صبح منتظر بوده در باز بشه و یه آشنا ببینه که حالا اینجوری می کنه الهی قربونت بشم با اینکه پرستارت خیلی خیلی خوبه ولی بازم اذیت شده بودی بخدا مامان خودمم اینقدر خسته ام از سرکار رفتن که نگو تقریبا هر روز غر غر می کنم و میرم سرکار... دیگه بابا مهردادت هم بنده خدا کلافه شده ... بخدا واسه اونم نارا...






