مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

اولین نقاشی شازده پسرم

گل مادر تاریخ این عکسارو بعدا از روی سیستم باید پیدا کنم تصمیم گرفتیم زمانی رو بذاریم برای نقاشی ...برات مداد رنگی خریدم و کاغذ A3 از خاله مژده جون گرفتم و یه روز پنج شنبه توی همین ماه که گذشت و  تو خونه بودم شروع کردیم و این اولین شاهکار گل پسرم شد و در ادامه ... و بالاخره شاهکار خودت و پاره کردی و مچاله و ... باز خوب شد عکس رو من قبلش گرفته بودم بعدشم تمام توجهت رو داده بودی به جعبه مداد رنگی و اونقدری که اون جعبه برات جذاب بود ... خود مداد رنگیا جذاب نبودن و برگه هارو هم می خواستی تیکه تیکه کنی بله منم مجبور شدم همه رو جمع کنم و اینم از اولین جلسه نقاشیت بود ... ...
7 خرداد 1392

این روزهای پسر قشنگم ...

گل پسر مادر خیلی مودب و تمیزه ... همیشه تا دستمال مرطوباش رو می بینه زودی بر میداره و صورتش و تمیز می کنه باهاشون البته این عکس مال حدود 1 ماه پیشه اینجا داره صورت خودش و تمیز می کنه با دستمال مرطوب الهی فدای اون دستات بشه مادر گل مادر وقتی گوش پاک کن میبینه از مادر میگیره و شروع می کنه به تمیز کاری گوشش ... البته با نظارت دقیق مادر و بابا ... اینم عکسای شازده ما بعد از یه حموم عالی با بابا مهرداد در حال تمیز کردن گوگوشی ها عاشقتم مهرتاش مادر حتی می خواد خودش موهاش و سشوار کنه اینم از عکس پسر خوشگل موقشنگم بعد از حمام و سشوار موهاش عاشق این عکستیم من و بابایی عک...
7 خرداد 1392

خوراکی خورورن شازده

گفتم که این روزا چقدر احساس استقلال می کنی در همه کارها از جمله خوردن خوراکی این عکسا حکایت مصور همینه ... ببین و لذت ببر هندونه خورون حالا نوبت پخش اونا به اطرافه بعدشم که ظرف رو شوت می کنی به اینور و انور و هی با پرتابش میری جلو اینجا هم می خواستی بزنی بشکنی ظرف رو ...زدیش به لبه پله آشپزخونه و بعد بوباره برات هندونه گذاشتم و ... بخور بخور آب خورون همش میخوای خودت لیوان و بگیری ... اینجا هم خوشت اومده بود و هی لبه لیوان و با دندون می گرفتی و دستات و ول می کردی و ذوق می کردی ... اینجا هم که موش موشی مادر شدی قربونت بشم عاشق این عکستم شیر خورون ... واسه اولین بار ش...
7 خرداد 1392

عشقولانه های مهرتاش و بابامهرداد مهربونش

مادرم این روزا انقدر خوشگل با بابایی عشقولانه رفتار می کنین که آدم لذت می بره یهو میری کنارش ، لم میدی ... تلویزیون نگاه می کنی یا با گوشیش بازی می کنی بابایی هم کلی کیف می کنه و کاری می کنه این عشقولانه طولانی تر شه و بیشتر کنارش بمونی ببین خودت چقدر قشنگن این عشقولانه هاتون خیلی برام جالبه که بدون اینکه بابایی صدات کنه خودت میری کنارش دراز میکشی و من تا میبینم غش می کنم براتون ... عشقولانه هات با مادر که دیگه نگو نگو ...اونا در عکس و توضیح نمی گنجه ...   ...
7 خرداد 1392

عشقولانه مهرتاش و داداشی کیانش

عزیز مادر ، روز شنبه از سرکار که اومدم زنگ زدم به خاله پریسا تا دادشی کیان و بیاره با همدیگه بازی کنین وقتی داداشی اومد کلی ذوق کردی و باهاش بازی کردی... تو و داداشی خیلی همدیگرو دوست دارین ... و معمولا تو بیشتر تمایل به بازی کردن با اون نشون میدی عزیز مادر الهی فدات شم شاید بخاطر اینکه تو کوچکولو تری جیگرم ... وای خیلی خوبه وقتی با همدیگه هستین کمتر من و خاله پریسا رو اذیت می کنین ... اینم از عکساتون در حالیکه داداشی اومده بود پیشت ، نازت می کرد و می بوسیدت ببین چقدر دوستت داره الهی فدای این سه نفر بشم من ... ...
6 خرداد 1392

شازده کوچولو و شیرین کاریاش ... تمیزکاری بعد از کثیف کاری

عشق مادر دیروز بعد ازظهر خیلی دلم هوس بستنی کرده بود طبق معمول هر روز رفتم یه بستنی قیفی آوردم که با همدیگه بخوریم " البته اگه تو بذاری " طبف معمول با کلام بچگونه بهم فهموندی باید بدمش دست خودت الهی قربونت بره مادر ... منم بستنی رو. دادم خودت بخوری و ببین نتیجش و ... من که کلی کیف کرده بودم و کلی خندیدم از بستنی خوردن بامزه تو الهی فدای اون صورتت بشم که دلم می خواد بخورمش جای بستنی وقتی بستنی خورون تموم شد زیر پات و حسابی کثیف کرده بودی مامان شامپو فرش و پارچه رو آورد که تمیز کنه اما پسر مهربونش پیش قدم شد و خودش همه جارو تمیز کرد خلاصه تا حتی زیر فرشم واسه مامان ت...
6 خرداد 1392

مهمونی آخر هفته ...روز خانواده ... دم موش شده موهاش

عزیز مادر این هفته مامان جون ، عمه فریبا  وعمه مرجان و عمو مهرشاد جون اومدن پیشمون ... آقا جونت بخاطر سرماخوردگیش نتونسته بیاد باهاشون ... عمه فریبا جون واسه پسرم یه دست بلوز شرت خوشگلم آورده بود ... دستشون درد نکنه ... پسر مهربونم هم کلی شیرین کاری کرد و دلبری ... کلی بهمون خوش گذشت ... مامان جون اینا که راه رفتنت و شیرین کاریای جدیدت و ندیده بودن کلی ذوق کردن و فیلم گرفتن که نشون بقیه بدن ... ابنم یه سری عکس که اون روز ازت گرفتم راستی نگاه کن موهات و ببین واسه اولین بار بستمشون اینجا داری هنرنمایی می کنی و تلفنی صحبت می کنی بعدش رفتی نشستی درست جلو عمو مهرشادت که ما مردیم از خنده ولی تا اومدم عکس بگیرم ب...
4 خرداد 1392

جیگر مامان رقصش گرفته ...

عشقم دیشب ساعت 11 شب رقصت گرفته بود بابا مهرداد یه ترانه با گوشیش برات گذاشت و شروع کردی رقصیدن مامانم طبق معمول شروع کرد به ثبت وقایع اول اینجوری لم داده بودی تو بغل بابایی بعد گوشی رو گرفتی و گفتی الو و بعدش رقصیدنت شروع شد و بعد دوباره ترانه درخواست کردی تا بابایی قطع کرد ،  اخم  کردی و دستت و تکون دادی و اشاره می کردی به گوشی به بابایی گفتم بچم می خواد برقصه ... بابا فکر کرد تو گوشی رو می خوای گوشی رو بهت داد ... ولی تو گوشی رو پس دادی بهش و با ایما و اشاره فهموندی که ترانه می خوای دوباره ترانه پخش شد و تو شروع کردی به رقصیدن قطع وصل ...
2 خرداد 1392

قربون هوش سرشارت برم که کلید خونه رو از بین 5 تا کلید جا کلیدی تشخیص میدی

چند روز پیش طبق معمول اشاره کردی به جاکلیدی ... منم دسته کلیدم و بهت دادم و در کمال تعجب دیدم کلید خونه رو از بین 5 تا کلید انتخاب کردی و رفتی سمت در خونه... اول فکر کردم اتفاقی بوده اما چندین بار دیگه هم تکرار شد حتی روزهای بعد هم امتحان کردم دیدم بازم کلید خونه رو برمیداری از بین اونا وای خدای من این همون نوزاد کوچولوی منه ؟!!! خدای من چقدر زود بچه ها بزرگ میشن ... امروز توی گوشی بابایی داشتم به عکسات نگاه می کردم یه عکس از 8 ماهگیت دیدم خیلی دلم واسه اونوقتات تنگ شد ... می خوااااااااااااااااااام ... چقدر زود گذشت مادر ... خیلی عاشقتم ... ...
2 خرداد 1392