مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

شیوه جدید غذاخوردن شازده پسرم

شاهزاده ام یادته چند روز پیش کلی دلم غصه دار بود ... امروز به لطف خواهرای گلی که دارم خداروشکر خیلی بهترم ... می دونی مامانی خیلی خوبه آدم دوستای خوبی داشته باشه که مثل خواهر برادر باشن واسه آدم امیدوارم تو هم در انتخاب دوستات خوب دقت کنی تا مثل مامانی روزایی داشته باشی که به وجودشون  افتخار کنی ... خاله حدیث ، زن عمو جون و مخصوصا خاله رضوان جون خواهرای گلم خیلی بهم کمک کردن خاله حدیث جونت با گوش کردن به حرفام و همدردی باهام و دلداریم ... زن عمو جونت هم با ابراز نگرانی از ناراحتی من و گفتن اینکه این روزای سخت فقط مال من نبوده واونم این دوران و داشته و راهنمایی هاش... و خاله رضوان با یادآوری نکات با ارزش تربیتی&...
4 تير 1392

عزیز دل مادر 15 ماهگیت مباااااااااااااااااااارک

امروز یه روز خیلی قشنگه امروز تولد 15 ماهگی پسر قشنگمه وای که چه هفته ایه این هفته از روز شنبه روزای خوب خوب شروع شدن شنبه تولد من بود    امروز 15 ماهگی پسر نازنینم و عمو عارف جونشه پس می تونی یه عالمه کیک و شکلات بخوری وااااااااااااای تازه مادر جون اینا سه شنبه دارن میان آجی آیناز خوشگلمونم باهاشون میاد و تو و داداشی کیان و آجی آیناز حسابی با همدیگه بازی می کنین هورااااااااااااااااااااااا      و حالا گوش کن به من  .... پسر قشنگم تنهاییم و از من بگیر با من بمون  دستاتو تو دستام بزار ای مهربون روزای سرد آغوش تو اون پنجره زیباترین روزای من نزار که از...
2 تير 1392

کنجکاوی های شازده پسر و ساز و بازهای وروجک مامان

پسر ماهم تازگیا خیلی بلا شدی می خوای در همه چیز و باز کنی و ببندی ... یکی از بازی های مورد علاقت همینه ... مثلا چشمت می خوره به لیوان آبت روی اُپن ، میای و هی غر میزنی و میگی اِ اِ بهت میگم چی می خوای مامان نشونم بده دستت و میکشی سمت اُپن و میری اونجا ... میام دنبالت بغلت می کنم و میگم چی مامان؟ خلاصه متوجه میشم لیوانت و می خوای لیوان و میدم دستت یهو جیغ میکشی لیوان و میندازی و دستات و می زنی بهم " به حالتی که انگار داری تمیزشون می کنی " و میری ... صدات می کنم میگم مامانی خوب چیه خودت گفتی این و می خوام بیا پسرم ببینم چی شده باز میای ، لیوان و برمیداری و میدی دستم ... هربار میدم دستت تو میندازیش و غر میزنی ... آها حالا فه...
1 تير 1392

گلایه های مادر به پسرش

پسر قشنگم مدتیه خیلی بدغذا شدی اوایل بازم بهتر بودی الان دو سه روزه که خیلی بدتر از قبل شدی و با کلی دنگ و فنگ دو سه قاشق غذا می خوری و همش می خوای با خوردن شیر خودت و سیر کنی منم هر چی تلاش می کنم کمتر بهت شیر بدم تا غذا بخوری می بینم فایده نداره بازم غذا نمی خوری قربونت برم آخه اینجوری ضعیف میشی که ... نمی دونم چرا غذا رو دوست نداری انواع غذارو درست می کنم چاشنی هاش و تغییر میدم ولی بازم راضی نمیشی دیگه موندم چکار کنم با این بی اشتهایی و بدغذاییت از طرفیم خیلی بهانه گیر شدی ، گاهی کلافم می کنی و می خوام جیغ بکشم از دستت ... همش غر میزنی می خوای همه چیز و برداری ... خیلی خیلی کنجکاو شدی و از دستت یه لحظه نمی تونم واسه خودم باشم .....
1 تير 1392

ماجراهای مهرتاش و داداش کیان

گل پسرم روز چهارشنبه با همدیگه رفتیم خونه خاله پریسا تو و کیان خیلی از دیدن همدیگه خوشحال شدین و تا رسیدیم شروع کردین به بازی با همدیگه خاله بهتون بسکوییت داد و شما هم خوشحال مشغول خوردن شدین ... خیلی بامزه بود داداشی بعضی تیکه های بسکوییت و مینداخت رو زمین و تو پشت سرش بر میداشتی می خوردی و من و خاله کلی خندیدیم به اینکارتون ... شما دو تا مشغول ماشین بازی شدین و من و خاله پریسا گرم صحبت بودیم که دیدیم صدای جیغ داداش بلند شد برگشتیم نگاتون کردیم و دیدم تو داری بازی می کنی و داداشی داره گریه می کنه ، مونده بودیم چه اتفاقی افتاده ... خاله پریسا داداشی رو آرام کرد و دوباره مشغول گفتگو شدیم که یکمی بعد دوباره صدای جیغ داداش...
1 تير 1392

تولد مامانی مبارک ...

گل پسرم می دونی امروز چه روزیه ؟ خوب فکر کن ... بله عزیزم امروز روز تولد منه ... و من خیلی خوشحالم که می تونم امروز سالروز تولدم و در کنار تو و باباییت جشن بگیرم ... البته یه جشن کاملا خانوادگی فقط من و تو و بابایی آخه می دونی ، مادر جون اینا هنوز نیومدن ... و ایشالا وسط هفته میان منم می خوام برنامه رو  بذارم همونوقت که همه دور هم جمع شیم ... خیلی خوبه الان دو ساله که سالروز تولدم تو هم در کنارمی پسرم... البته پارسال زمانیکه مهمونی رو برگزار کردیم عشق مادر خواب بود و در جمع حضور نداشت ولی می دونم که امسال حتما هستش و با شیطونیاش کلی شادمون می کنه... آخی یادش بخیر پارسال خاله حدیث جون هنوز اینجا بود ... چقدر حیف امسا...
1 تير 1392

مهرتاش خواننده می شود

وای وای این پست که دیگه من و هلاک کرده الهی فدات شم که یه مدتیه " حدود دو هفته "  گاهی اوقات یهو شروع می کنی با بعضی از  ترانه ها می خونی و پشت سر هم می گی آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ      آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ وای که وقتی اینکارو می کنی دیگه نمی دونم چکار کنم می خوام اینقدر بوست کنم و فشارت بدم که نگو ... از اینکه تو هم مثل مامانی به خوانندگی علاقه داری کلی ذوق زده شدم ... امیدوارم بتونی در عرصه موسیقی قدم بذاری و نه برای شهرت برای خودت هم که شده تو این زمینه پیشرفت کنی ... ما که نتونستیم ...   قربون کارای بامزه پسر قشنگم بشم ... ...
28 خرداد 1392

منم می خوام لباسام و بشورم ، جارو بزنم و گردگیری کنم

الهی قربونت بره مادر این روزا وقتی میری تو اتاقت و می بینی لباس داخل سبد رخت چرکات هست ، اون و برمیداری و میاری پیشم و هی باهام حرف میزنی ... فکر کنم منظورت اینه که اونارو برات بشورم الهی قربونت بشه مادر که اینقدر تلاش می کنی تا بلندش کنی ... وقتی بهت میگم الن زوده بذار پر شه بعدا می بری میذاریش تو اتاقت " امانه دقیقا سرجاش  هر جا دلت خواست مثلا وسط اتاقت " اینقدر این کارت برام جالبه که خدا می دونه  دلم می خواد همونوقت بخورمت ... گاهیم که دارم جارو برقی می کشم خونه رو میای و دسته جارو رو کمکم می گیری    حتی وقتی جاروبرقی خاموشه هم میری سراغش و سعی می کنی روشنش ک...
28 خرداد 1392

مهرتاش مامان همراهم و کجا گذاشتی؟!!!

  آخه مادر جای گوشی من توی سطل برنجه ؟ نه خودت بگو آخه چطوری انداختیش اونجا از دست تو شیطون بلا ... سطل برنج که تو کمد بود درش هم بسته بود ... من موندم چجوری اینکارو کردی ...شایدم حواسم نبوده در کمد باز بوده و من فراموش کردم ... پسر قشنگ مادر روز سه شنبه گذشته طبق معمول همراهم و برداشته بودی و باهاش بازی می کردی هر چی بهت می گفتم بده به من هم گوش نمی کردی و ازت می گرفتمش گریه می کردی منم بی خیال شدم و مشغول تمیزکاری خونه شدم تلفن خونه هم قطع بود و گوشی منم شارژ آنچنانی نداشت و هر لحظه ممکن بود خاموش شه یادم افتاد باید جایی تماس می گرفتم حالا بیا بگرد ، گوشی و پیدا کن اینور و بگرد ، اونور و بگرد ... هر جا که ب...
28 خرداد 1392