مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

اولین القاب شازده کوچولو ... انیشتین ...مهندس

پسر ماهم خیلی خیلی وقته می خواستم این پست و بذارم ولی نمی دونم چرا همش یادم میرفت اولین لقبت که شازده کوچولو هست این لقب و مامان سارا قبل از اینکه دنیا بیای برات انتخاب کرد چون تو پسر یه سلطان واقعی هست پسر سلطان مهرداد دومین لقبت انیشتین کوچولو ِ که مامان سارا و بابا جون میرزا برات گذاشتن آخه خیلی باهوش بودی همون وقتی که دنیا اومدی چشمات و باز می کردی و با نگاهت همه رو دنبال می کردی و این واسه همه جالب بود ... حرکات بدنت خیلی زیاد بود ... حتی سعی می کردی غلت بزنی و خلاصه ادا و شکلک های خاصی از خودت در میاوردی تا حدیکه گاهی من و بابا جون با هم می گفتیم نکنه آدم فضایی هستی و ما خبر نداشتیم واقعا گاهی برامون عجیب ...
27 خرداد 1392

دمپایی جدید شازده پسر قند عسل و

عزیز مامان دیروز که رفتیم بازار یهو یه دمپایی خیلی خوشگل دیدم و به اتفاق بابایی اون و برات خریدیم ... بذار اول این و بگم که واقعا دیروز من و بابایی رو داغون کردی تو بازار از بسکه غر غر کردی ... اول که رفتیم آتلیه تا عکسای تولدت و بگیریم یه آلبوم خوشگلم واسه عکسات خریدیم وای که عکسات چقدر خوشگل بودن با اون لباس زنبوری ، حیف اگه یکمی بیشتر اون لبات و می کشیدی و یه لبخند خوشگل رو لبات داشتی خوشگل ترم میشدن عکسات ولی اونجا ترکوندیا به همه چیز دست میزدی و همه چی و می کشیدی میذاشتیمت زمین یا می کوبیدی به تابلوها یا گلارو می کشیدی  هرچی می گفتم بهت مامانی  دست نزن  آروم باش انگار که نه انگار  دیگه آقاهه ع...
27 خرداد 1392

اولین خرید پدر برای پسر

پسر قشنگم روز چهارشنبه به بابایی گفتم بره بازار و برات یه پاپیون قرمز بخره که ست کنم با لباسی که قرار شد واسه تولد داداشی آران بپوشی ... بعد از اینکه بابایی از بازار اومد خونه دیدم یه یه پیراهن خیلی خوشگل برات خریده ... نمی دونی چقدر ذوق زده شدم از اینکه بابایی اینکارو کرده نه اینکه فکر کنی تا حالا هیچی برات نخریده ... نه عزیزم اینطور نیست ... همیشه با مامان با همدیگه برات خرید می کردیم و فرصتی پیش نیومده بود خودش به تنهایی برات خرید کنه ... و من فکر می کردم بابایی اصلا تو این فازا نیست که خودش تنهایی بره برات خرید کنه مگر من بهش بگم ولی خوب حسابی سروپرایزم کرد و فهمیدم هنوز هم چیزهایی هست که من درباره بابایی نمی دونم ... دست ب...
27 خرداد 1392

عزیز دل مادر داره کم کم کاربرد دقیق اشیاء رو متوجه میشه

شازده پسر گلم دو سه هفته ای میشه متوجه شدم داری کاربرد اشیاء رو بیش از پیش می شناسی ... یه مدت پیش دراز کشیده بودم که یهو دیدم کلیپس موهام و آوردی و سعی می کنی باهاش موهام و ببندی بغلت کردم و کلی بوسیدمت و کلی ذوق کردم و زودی به بابا مهردادت گزارش دادم .. پریروز هم رفتی و کفشات و که روی جاکفشی بود برداشتی دادی به بابا مهرداد و با زبون خودت ودر حال  اشاره به پاهات گفتی اِ اِ و بعدش اشاره به در یعنی پام کن بریم بیرون ... بابایی هم کلی کیف کرد و بردت بیرون ... و باز هم همونروز بابایی دراز کشید رو زمین و دستش زیر سرش بود که یهو دید تو رفتی بالش کوچولوی خودت و که روی مبل بود برداشتی و دادی به بابایی وای که بابات اشک تو چشاش حلقه ...
26 خرداد 1392

خوراکی خورورن شازده

الهی قربون این خوراکی خورونت بشم من ... هلو خورون و گیلاس و انگور خورون آخه تو خودت هلویی تو هلورو بخور مامان ترو بخوره اول کلی گیلاس و انگور خوردی و بعدش هلو   آلوچه خورون چندروز پیش خیلی هوس آلوچه کردم ... بابایی مهرداد برام خرید و منم داشتم واسه خودم با لذت آلوچه می خوردم که یهو نفهمیدم چی شد و آلوچه کجا رفت ... تا به خودم جنبیدم دیدیم آلوچه دست تو و داری واسه خودت می خوری ... ایننقدر سریع از دستم قاپیدی که یکه خوردم ... خیلی بلایی غذات و که اینقدر با اشتها نمی خوری ولی هله هوله رو چرا ... کافیه ببینی مامان داره کیک ، شیر ، میوه یا ه رچیزی غیراز غذا می خوره تا از مامان نگیریش ول نمی کنی ...با...
26 خرداد 1392

مرخصی اجباری مامانی

جیگر مادر هفته گذشته روز یکشنبه 19 خرداد ماه پرستارت پیام داد که تا آخر هفته نمی تونه و بیاد و اینجوری شد که توفیق اجباری نصیب مامان شد تا بتونه 5 روز کامل و در کنار گل پسرش بگذرونه ... وای که چقدر مامان و اذیت کردی تو این چند روز بلا ... ... آخه یه مدتیه بد غذا شدی و تقاضی شیرت زیاد شده ... وابستگیت کمتر که نه بیشتر شده و یه لحظه هم تنهایی رو تحمل نمی کنی ... آخه گل مادر اینجروی مامانی خسته میشه دیگه ... با وجود اینا ولی بازم بهمون کلی خوش گذشت و کیف کردیم جیگرم...
26 خرداد 1392

پارک نگین بندر

مامانی هفته گذشته روز چهارشنبه با خاله پریسا اینا رفتیم پارک و کلی بهمون خوش گذشت تو و داداشی کیان که کلی بازی کردین ماشین سواری ... سرسره بازی ... پیاده روی ... ترامبولین دست خاله پریسا و عمو کاوه درد نکنه که پیشنهاد دادن بریم ... اینم از عکسای تفریح خوبمون این از داداشی های خوشگل که با همدیگه سوار ماشین سحرا نورد شدن اینم از عکس سه نفره ما داداشی کیان در حال پرش روی ترامبولین ... وای که چقدر بامزه بود خندیدیم دوست داشتم ترو هم بذارم ولی گفتن برات خیلی زوده  ... ولی داداشی کیان حسابی کیف کرد اینم از آقایون راننده ما قربون اون لپات که از گرما مثل هلو سرخ شده و اینم از عکس سه ...
26 خرداد 1392

مهرتاش و درسا جون خوشگل

گل پسرم ... دو هفته پیش با بابا مهرداد 3 تایی  رفتیم پارک اونجا توی پارک یه دختر خانم خیلی خیلی خوشگل بود که واقعا زیباییش من و شیفتش کرده بود و تموم توجه من به اون بود ... یه لباس خوشگلم پوشیده بود با یه کلاه شیک ... حدود کلاس اول دوم دبستان به نظر میومد یا شایدم بزرگتر کلی دختر بچه دیگه هم بود که همگی با همدیگه بازی می کردن شما هم که طبق معمول واسه خودت داشتی قدم میزدی و از اینور به اونور میرفتی و هر از گاهی پوست خوراکیا که روی زمین بود بهت چشمک میزد و گولت میزدن ... ولی تا می خواستی برشون داری من و بابایی با یه حرکت تاکتیکی مانعت می شدیم ... یه خانمی هم اونجا بود با پسرش همونی که دوچرخه پسرش برات خیلی جذابه و وقتی ...
26 خرداد 1392

تولد 4سالگی داداشی آران مبارک باشه !!!

آران عزیزم تولدت مبارک قشنگم ایشالا هزار بهار رو ببینی مهربونم ... عزیزم پنج شنبه 23 خرداد 92 تولد 4 سالگیه داداشی آران بود ... البته تولد اصلیش 25 خرداده و ما هم تونستیم بعد از 4 سال واسه اولین بار توی جشن تولدش حضور داشته باشیم خیلی بهمون خوش گذشت و هم خودمون هم بقیه رو سروپرایز کردیم ... جای همه کسایی که نبودن خالی بود ... زن عمو جون و عمو زحمت کشیده بودن و به انتخاب داداشی از تم انگری برد استفاده کرده بودن که خیلی هم خوشگل شده بود تزئینات ... دستشون درد نکنه و خسته نباشن ... اینم از عکسای خوشگل پسرم و داداشیش در تولد انگری بردی آران جونمون وای کیکش خیلی خوشگل بود و خوشمزه اینم از آقا آران خوشتیپمون ...
26 خرداد 1392

و باز هم عشقولانه ای دیگر از سلطان مهرداد و شاهزاده اش

خوشت اومده بود از اینکه بابایی انگشتات و بخوره و کلی هیجانزده می شدی و مادر قند تو دلش آب میشد از بازی شما دونفر و در آخر موتورت و کوبیدی تو صورت پدر ...دی دی !! آخه مامان این چه کاری بود ؟!!! می دونم عیب نداره فکر کدی اینم بازیه ... الهی قربونت بشه مادر !!! دوستون دارم من !!! ...
26 خرداد 1392