مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

تا آخرین نفس جا نزنی

پسر ماهم این مطلب رو توی وب سام جون خوندم و خیلی تاثیرگذار بود و من و به فکر فروبرد ، واسه همین تصمیم گرفتم  برات بذارم تا تو هم بخونی و بدونی که خواستن توانستن است ... و هیچ وقت از شکست نترسی و ناامید نشی ... هر شکستی مقدمه یک پیروزی بزرگه عزیز دل مادر ... پس همیشه سعی کن توی زندگیت مثل وقتی که تازه راه افتاده بودی و هر بار می خوردی زمین با غرور و تلاش باز هم روی دوپا بلند میشدی ، باشی و هیچ وقت از تلاش دست بر نداری ... امیدوارم همیشه موفق باشی و سربلند ... و حالا بخون و نگاه کن عزیز مادر ... پس از جدایی از همسر، از دست دادن شغل و مرگ مادرش، کتابی نوشت که دوازده بار توسط انتشارات مختلف رد شد ...
19 خرداد 1392

بازی وبلاگی

عزیزم ما رو خاله راحله جون به این بازی وبلاگی بامزه دعوت کرده ... ما هم جواب میدیم بعدش سه نفر دیگه رو دعوت می کنیم تا اونا هم جواب بدن و آخرش چی میشه نمی دونم 1-بزرگترین ترست در زندگی چیه؟ دیدن ارواح 2-اگر 24 ساعت نامرئی میشدی چیکار میکردی؟ خودم و توی کنکور رشته مورد علاقم قبول می کردم ... شایدم میرفتم بانک و میزدم 3-اگر غول چراغ جادو توانایی بر اورده کردن یک آرزوی 5 الی 12 حرفیت رو داشته باشه آن آرزو چیست؟ خوشبختی مهرتاش 4-از میان اسب،پلنگ،سگ،گربه و عقاب کدامیک را بیشتر دوست داری؟ اسب 5-کارتون مورد علاقه دوران کودکی؟ نل ، سارا کورو ، حنا ،  بچه های ...
18 خرداد 1392

فارغ التحصیلی بابایی مبارک باشه ... هوراااااااااااااا

خوشگل مادر دیروز دفاعیه پایان نامه بابایی بودش و مامان خیلی نگران بود ... بابایی هم بنده خدا دو روزی بود استراحت درست و حسابی نکرده بود ... ولی شکر خدا بعد از اینهمه تلاش و سختکوشی بابایی ، خوشبختانه ثمره همتش و دید و پایان نامش قبول شد ... الان فقط کارای مطالعات و صحافیش مونده که اونم قراره تا هفته دیگه تموم شه و تحویل بده و تمام ... آفرین به بابامهرداد که توی این مدت از همه نظر بی نظیر بوده یه همسر و دوست ایده آل واسه مامان ، یه بابای فوق العاده واسه تو و یه دانشجوی نمونه در دانشگاه ... واقعا افتخار می کنم و به خودم می بالم و خدارو روزی هزار بار شکر می کنم که شماهارو دارم ... دوستون دارم عشقانه ... د...
14 خرداد 1392

عکسای تازه ...

مهرتاش مادر در حال مکالمه تلفنی ... اینقدر بامزه وقتی گوشی رو میگیری دستت اول هی میزنی رو کلیدا یعنی داری شماره می گیری بعد میذاری کنار گوشت و شروع می کنی بلند بلند حرف زدن ... عشق مادر در حال عوض کردن کانال تلویزیون امان از دست تو  که وقتی مادر داره یه فیلم نگاه می کنه گاهی یهو جای حساس فیلم کانال و عوض می کنی و تا به خودمون بجنبیم و کنترل و با خواهش و تمنا ازت بگیریم نصف ماجرا گذشته ... اینجا هم که باز عشقولانه داشتی با بابایی جمعه صبح ا زخواب که بیدار شدی تا رفتی از اتاق بیرون و بابایی رو دیدی که تو پذیرایی خوابه زودی رفتی کنارش ، بیدارش کردی و بعدش ... از بسکه شب ورجه وورجه می کنی و ن...
11 خرداد 1392

عزیز مامان دیگه بابایی رو صدا می کنه

شازده پسرم مدتیه شاید حدود 2 هفته که تا بابایی از سر کار میاد میگی بابا ولی پنج شنبه از همیشه زیباتر گفتی ... مامان داشت بهت شیر و کیک میداد ... ساعت 6:30 بود که بابایی کلید رو توی قفل در چرخوند به محض  اینکه صدا رو شنیدی با خوشحالی گفتی بابا البته آ رو یکم متمایل به اَ میگی ... وای خدای برام خیلی جالب بود که متوجه شدی این باباییه که داره میاد تو خونه ... تا بابایی اومد تو خونه با ذوق هی می گفتی بابا و رفتی سمتش ... فکر کنم کل خستگی بابایی از تنش در اومد ... خوشگل مادر قربون حرف زدنت بشم من ...
11 خرداد 1392

خوشگل مامانشه این پسره می خواد با باباش بره گردش...

پسرم تیپ کرده با بابا مهردادش بره خرید و گردش ... این روزا به محض اینکه بابایی بره سمت در خونه میری دنبالش و سریع تر از اون میری بیرون ا زخونه اینقدر با بابایی می خندیم که نگو ...  اینقدر سریع میری و بابایی رو هل میدی که گاهی می خوری به در ولی انگار نه انگار به جایی خوردی به قول معروف ا زهول حلیم میفتی دیگ ولی عین خیالتم نیست ... اگرم بابایی نبرت باهاش قهر می کنی ... خودت ببین ... روز پنج شنبه تا بابایی لباسات و آورد کلی ذوق کردی فهمیدی می خواد ببرت بیرون ...لباسات و که پوشیدی سریع رفتی سمت در و کلیدارو خواستی ... بابایی هم کلیدارو داد بهت و طبق معمول مشغول باز کردن در شدی بابایی هم تا من چند تا عکس بگیرم رفت چای بخوره ......
11 خرداد 1392

التماس دعا

پسر قشنگم دیروز با زن عمو فرزانه مهربون صحبت کردم و بهم گفت رفته دکتر و نی نی نازش و سالمه و قلبشم داره تند تند می تپه و آخرای هفته 6 بارداری رو  میگذرونه ... خدایا شکرت ... نمی دونی چقدر خوشحال شدم و کیف کردم ... یه نی نی دیگه به جمعمون اضافه میشه ... یه آجی یا داداش کوچولوی جدید واسه مهرتاشم ... خدایا مرسی از اینکه دعاهامون و بی پاسخ نذاشتی ... خدای بزرگ بازم بمون نگاه کن و به این نی نی کوچولو و مامانش توان بده تا 9 ماه انتظارو به سلامتی به پایان برسونن ... التماس دعا از همه اونایی که این پست و می خونن ... ...
8 خرداد 1392

داغ داغ ... عکسای دیشب گل پسرم ... وای خیلی خوشمزه شدی دیشب ...

گل مادر خوشتیپ کرده بره با بابایی بیرون خودشم می خواد طبق معمول در رو باز کنه ... عشق مادره این پسر ... این عکست خیلی خوشگله من دوستش دارم ... وقتی اومدی خونه خواب بودی عشق مادر یک ساعتی خوابیدی و بعد بازی و شادی و خنده و غذا و ...  طبق معمول هرشب بابایی ترانه گذاشت و شروع کردی به رقصیدن و بشکن زدن ... قربون رقص خوشگلت بشه مادر جون منی عمر منی ماه منی ... و باز هم موقع خواب شد و التماسای مامان و بابا شروع شد ... ...
8 خرداد 1392