هورااااااااااااااااااااااااا خاله حدیث و آیناز جونم اومدن
خاله حدیث و آینازی بعد از 2 ماه اومدن پیشمون تا دیداری تازه کنیم

پسر قشنگم تو با بابا جون اینا رفتی استقبالشون ، من سرکار بودم وقتی اونا رسیدن
خاله حدیث می گفت آیناز خیلی بی قراره دیدنت بوده و به عمو عارف گفته بوده که حتما تورو با خودشون ببرن فرودگاه ... وقتی خاله حدیث و آینازی رو می بینی واسشون می خندی و میری بغل آیناز... خاله حدیث می گفت کلی کیف کردم از اینکه مهرتاش اینجوری ازمون استقبال کرد ... آفرین پسر مهربونم
منم خیلی دلم برای خاله حدیث اینا تنگ شده بود و لحظه شماری می کردم برسم خونه و ببینمشون ... اومدم خونه و یه دوش گرفتم و لباسام رو عوض کردم و تندی اومدم پیش شماهاو کلی خاله حدیث و آینازی رو بوسیدم و از دیدنشون ذوق کردم ...
خیلی خوشحالم خیلی خیلی ...
واااای خدایا چرا باید خواهر عزیزم و دخمل گلم ازمون دور باشن و واسه دیدنشون اینقدر انتظار بکشیم
خوب حالا بهتره به دوری فکر نکنیم و به چیزای خوب خوب فکر کنیم
بهتره فعلا فقط خوش بگذرونیم


هورااااااااااااااااااااااااا خاله حدیث و آیناز جونم اومدن
