مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

یه خاطره بامزه از شازده کوچولو در بندر ... آبراه خونه خاله

 خونه خاله حمیده روی آبراه وسط آشپزخونه یه سنگ گذاشته بودن ... ازت غافل می شدیم می رفتی  سنگ و بر می داشتی و توی آبراه و نگاه می کردی به محض اینکه می رفتی سمت آشپزخونه بابا جون اینا م یگفتن سارا بدو مهرتاش رفت ... تو هم تا صدای اونارو می شنیدی سرعتت رو زیاد می کردی و عین جت می رفتی سمت سنگه ... گاهی بهت نمی رسیدم اینقدر که تند می رفتی ... تا رسیده بودم سنگ و برداشته بودی ... باید روزی چند بار دستات و می شستم ... از دست تو عزیز دل مامان تو انیشتین کوچولوی مامانی دیگه همیشه دنبال کشف اسراری جیگر مامان ...
2 بهمن 1391

زلزله بندر ...

یکشنبه شب 17 دیماه رفتیم خونه خاله زینب و شب رو اونجا موندیم ... حدود ساعت 4:30 بامداد بود که با صدای وحشتناکی از خواب پریدیم و دیدم یه موجی داره از رو زمین رد میشه ... انگار که تو قایق نشسته باشی و موجی قایق و تکون بده ... دقیقا همین حالت بود ... فقط چند ثانیه بود اما خیلی وحشتناک بود ... مادر بزرگ که  بنده خدا خیلی ترسیده بود و بلند بلند صلوات می فرستاد  ...  من از صدای مادر بزرگ بیشتر ترسیده بودم آخه اونا تجربه زلزله داشتن و با خودم می گفتم وای حالا چه خبر میشه ... تنها چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود که بغلت کنم و تو آغوش خودم بگیرمت تا اگه خدای ناکرده اتفاقی افتاد شاید تو در امان باشی ... دیگه کار دیگه ای از دستم بر ...
2 بهمن 1391

کوچولوی مامان حالش خوب نیست ...

دردت به جونم مامانی ... از روز جمعه صدای سرفه هات آروم و قرارو ازم گرفته بود ... تا سرفه می کردی بند دلم پاره میشد ... تا قطع میشد نفس راحتی می کشیدم ... نمی دونستم داری مثل همیشه خودت و لوس می کنی یا اینکه راستکی آقای سرما اومده سراغت ... خوب چکار میشد کرد ... روز جمعه بود همه جا تعطیل بود ... چون هیچ علائم دیگه ای از سرماخوردگی نداشتی و سرفه هات خیلی کم بود اونارو  گذاشتم پای لوس لوسکی کردنات ... شنبه طبق معمول هر روز بردمت خونه مادر جون و سپردمت به اونا تا ظهر که از سرکار برگردم پیشت ... وقتی بعداز ظهر رفتم خونه با کوهی از کار روبرو شدم ... تند و تند حموم کردم و خونه رو مرتب کردم و سریع اومدم خونه مادر جون ... وقتی دی...
1 بهمن 1391

عاشقانه های من و پسرم

مهرتاش مادر ... تمام ترانه هایم ترنم یاد توست و تمام نفسهایم خلاصه در نفسهای توست... ای زلال تر از باران و پاکتر از آیینه به وجود پر مهر تو می بالم و تو را آن گونه که می خواهی دوست دارم... ای مهربان پرنده خیالم با یاد تو به اوج آسمانها پر خواهد گشود و زیبایی ات را به رخ فرشتگان خواهد کشید.... تبسمی از تو مرا کافیست که از هیچ به همه چیز برسم ... من در هوای تو و برای تو نفس میکشم ...   پسرم عاشقانه دوستت دارم ...  
1 بهمن 1391

ماجرای مارکوپولو شدن انیشتین کوچولو و عمو غریبه و حکمت آن ...

پسر نازنینم روز پنج شنبه 7 دیماه 91 ساعت 9:50 صبح من و تو مادرجون از آسمون اهواز به سمت بندرعباس پرواز کردیم ... اینم از عکسای تو قبل از پرواز ... مامان جون و آقا جون هم زحمت کشیدن اومده بودن بدرقمون ... بابا جون میرزا هم زحمت کشد با بابا مهردادت مارو از ماهشهر بردن فرودگاه اهواز دستشون درد نکنه ... توی پرواز تو کلی ذوق کردی و برامون خندیدی و با حرف زدنات و شیرین کاریات دل مسافرای اطرافمون رو برده بودی ...توی این مسافرا یه آقای جوون بود که کلی برات ذوق کرده بود و توی کل این ماجرای ماکوپولویی هوات و داشت ... پرواز خوبی بود و هیچ اتفاقی نیفتاد تا اینکه رسیدیم به فرودگاه بندر ... در حین فرود دیدیم که یهویی با یه شتاب عجیبی خ...
30 دی 1391

شازده کوچولو به شهر زیبای بندرعباس خوش اومدی ...

بالاخره در روز یکشنبه 10 دیماه 91 ساعت 8:30 شب وارد فرودگاه بندرعباس شدیم ... پسر قشنگم به محل تولد مامانی خوش اومدی ... دایی غلامعلی و خاله زینب جون اومدن دنبالمون و رفتیم تازیون خونه مادر بزرگ " مادر بزرگ مامان سارا " وای که چقدر از دیدن همه خوشحال شدیم ... چقدر خونه مادر بزرگ با صفا بود و باحال ... عمه کبری " عمه جون مامان سارا" همراه کیمیا ، نیما و نوید جون روز دوشنبه اومدن اونجا و کلی از دیدن اونا خوشحال شدیم ... دلمون واسه همه تنگ شده بود ... خیلی خوب بود دیداری تازه کردیم... همه کلی از دیدن پسر قشنگم خوشحال شدن و از شیرین کاریا و خنده های پسرم لذت بردن ... همه می گفتن ماشالا هزا ماشالا پسر مهربون ، خونگرم و خوش خنده ...
30 دی 1391

مرواریدای جدید مبارک باشه مامانی

پسر قشنگ مادر دو شنبه 11/دیماه /1391 خونه مادر بزرگ یهو متوجه شدم سومین دندونت هم داره تلاش می کنه واسه بیرون اومدن یکمی لثه ات شکاف برداشته بود و مندونی سفیدت پیدا شده بود کلی ذوق کردم و به بابا مهردادت خبر دادم ... مبارک باشه پسر قشنگم تازه سرو کله دندون سومت پیدا شده بود و داشت خودنمایی می کرد که یهویی روز یکشنبه 17/دیماه / 1391 خونه دایی غلامعلی متوجه ظهور چهارمین دندونت شدم ... به به مبارک مبارک هورااااا پسرم الان چهارتا دندون داره ماشالا اینم عکس از 4 تا دندون خوشگل پسر نازنینم مُردم تا این عکسارو گرفتم ت ا جاییکه من دیدم و خوندم ترتیب در اومدن دندان های شیری به شرح زیره : دندان های میانی پیشین پائین در شش ...
30 دی 1391