مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

مهمون بازي مامان سارا و خاله م‍‍ژده جون

پسر مهربونم ديروز خاله مژده اومد خونمون ... دلش كلي برات تنگ شده بود ... وقتي اومد و پسرم و ديد كلي خوشحال شد و كلي از پسرم تعريف كرد و گفت ماشالا هزار ماشلا عسل شده مهرتاشي ... تو هموقتي خاله مژده رو ديدي مثل هميشه با روي خوش ازش استقبال كردي و رفتي بغلش و كلي از ديدنش ذوق كردي ... ديشب حسابي واسه خودت كيف كردي با خاله جونت ... همش تو بغلش بودي تا وقتي خوابيدي ...كلي براش خنديدي و با هم قايم باشك بازي و موتور سواري كردين ... الهي قربون پسر خوش خنده  ام بشم ... خاله جون همش مي گفت ماشالا چقدر مهربون و نازه ... خاله مژده هم كه وقتي مياد اونجا كلي انرژي مثبت ميده به مامان سارا با تعريفاش ... خلاصه ديشب به اندازه يه بمب انرژي مثبت ...
18 بهمن 1391

چرا آخه چرا ؟!!!!

مگه من عاشق نیستم ؟!!! مگه من مادر نیستم ؟!!! آخه خدایا منی که اینقدر عاشقم و پسرم و دوست دارم چرای گاهی اینقدر کم حوصله و بی طاقت میشم که دیگه هیچی و نمی بینم و از شدت عصبانیت ... دیروز خیلی خیلی خسته بودم وقتی از سرکار رسیدم خونه یه دوش گرفتم و بعدش تند و تند خونه رو مرتب کردم ... جارو زدم ...ظرفارو شستم ... سه رب ساعتی طول کشید ... بعدش باباجون زحمت کشید پسر قشنگم و آورد خونه ... اینقدر خسته بودم و خوابم میومد که نگو ... پسرکم نمی خواست بخوابه ... مشغولش کردم و سریع گردگیری کردم ... بعدشم کوچولوی نازنینم و خوابوندم و رفتم یه چای بخورم که بابا مهرداد فسقلکم از سر کار رسید خونه ... چای نخورده فسقلی هم بیدار شد و دوباره بدو بدو رفت...
17 بهمن 1391

خاموش روشن ... لباس پوشيدن شازده پسر قند عسل

پسر قشنگم تازگيا كلي از خاموش و روشن كردن لامپ لذت مي بري شيطونك مادر از پشتي مبل ميري بالا و كليد و فشار ميدي و بعدش كلي ذوق مي كني و با افتخار بهمون نگاه مي كني منم هم كيف مي كنم هم نگران ميشم و بايد كلي مواظبت باشم كه نيفتي الهي فداي اين شيطونيات بشه مادر  *********************** تازگيا وقتي مي خوام لباست و تنت كنم كمك مي كني و دستات و مي كني توي آستين لباس ... اينقدر كيف مي كنم وقتي كمكم مي كني ... حتي اگه در حال گريه باشي و از پوشيدن لباس خوشت نياد بازم كمك مي كني الهي دورت بگردم *********************** تازگيا موقعيكه مي خوام پوشاكت كنم خيلي شيطوني مي كني و بايد به زود دستات بگيم تا نتوني فرار كني خلاصه وقتي پوشاك...
17 بهمن 1391

خواب فرشته ای ...

دیروز صبح که می خواستم برم سرکار تو اینقدر خسته بودی و خوابت میومد که نگو ... حتی وقتی داشتم پوشاکت و عوض می کردم تکون نخوردی ، انگار که نه انگار... دیگه دلم نیومد لباست و عوض کنم و خوابت و خراب کنم ... اینقدر دلم سوخت ... با خودم گفتم آخه خدا ... الهی قربون خواب فرشته ایت بشه مادر ... وقتی چشات بسته یه جور قشنگی وقتی بازه یه جور  الهی دورت بگرده مادر ببین خودت و ببین ... واقعا به این میگن فرشته ... ترو که دارم هیچ غمی ندارم... عاشقت هستم ... ...
16 بهمن 1391

مهرتاش و آقای مت ... یه توپ دارم قیلی قیلیه ... ها ها !!!!

خوشگل مهربونم دیشب من و شما و بابایی با همدیگه رفتیم دَدَر " بازار " همون اول بازار روبروی سیتی استار آقایون پت و مت و دیدیم ... زودی رفتیم پیششون ... تا رسیدیم آقای مت اومد و ترو با کالسکه از پیش ما برد و یکمی تابت داد و کلی با همدیگه کیف کردین بعد هم ازمون خواست یه عکس ازتون بگیریم ... ما هم این عکس یادگاری ازتون گرفتیم ... دستشون درد نکنه که میان و دل بچه هارو شاد می کنن ...   حالا رسیدیم به ماجرای توپ قلقلی . یه توپ دارم قلی قلیه     هندونه ای تو خالیه      من این توپ و نداشتم       تو کالسکه نشستم مامان بهم جایزه داد   &nbs...
16 بهمن 1391

نمی دونم چکار کنم ...

پسر قشنگم مدتیه خیلی فکرم مشغوله تولدته ... آخه قشنگ مامان حدود 1.5 ماه دیگه یک ساله میشی عشقم ... هوراااااااااااااااااااااااا نمی دونی چقدر آروزها برات داشتم ... از وقتیکه پیش خدا و بقیه فرشته ها بودی  تا امروز که تو بغل خود خودمی ... تا امروز که هر لحظش لمست کردم و حست کردم و تو آغوش خودم گرفتمت و بوت کردم که بوی بهشت میدی ... تو تموم این روزا دوست داشتم یه کار به یادماندنی در اولین سالروز تولدت واست انجام بدم می دونم این آرزو و رویای همه مامان و باباهای خوبه ... ولی یکی می تونه یکی نمی تونه یکی کم می تونه یکی زیاد می تونه من اما نمی دونم می تونم یا نه آخه خیلی چیزا هست که باید جور شه تا بشه ... نمی دونی که تو ... اول...
15 بهمن 1391

ادامه عکس های 10 ماهگی شازده کوچولو تو پرانتز ... مخصوص زن عمو زیبای مهربون...

زن عمو زیبای مهربون پسرم واسه اینکه گفتی این لباس آبیه خیلی به مهرتاشم میاد این عکسا رو هم واستون میذارم تا لذت ببرین اینجا شازده کوچولو می خواست بره سراغ میز تلویزیون ... من صداش کردم ... مهرتاش نه  نه مهرتاشم با لبخندش داره میگه آره آره من میرم ... طبق معمول بله همونطور که میبینین داره دستگاه و میکشه بیرون و ... مهندس کوچولو فعلا بلد نیست چیزی و درست گفته ... فعلا فقط خراب می کنه ... اینم از شازده بلای من در حالیکه داره از آشپزخونه شیرجه میزنه به سمت پذیرایی عاشق این نگاهاتم مامانی ... اینم از شازده کوچولوی من که داره از غذا خوردنش لذت می بره آخه غذاهای مامان پز خیلی خوشمزه است دیگه ...
14 بهمن 1391