بابا آرتین و مهرتاش کوچولو
عزیز دل مامان بندر که رفتی یه بابای کوچولو پیدا کردی آرتین جیگر عمه سارا که 4 سالشه شده بود بابای تو ... می گفت مهرتاش بچمه ... وقتی ما می خواستیم بریم جایی گریه می کرد که باهامون بیاد و می گفت نمی خوام بچه ام و تنها بذارم ... کلی می خندیدیم وقتی میرفت خونه خودشون همش به مامان و باباش می گفت من بچه ام رو می خوام ... من و ببرین پیش بچم وقتی میومد پیشمون کلی بغلت می کرد و بوست می کرد ... می گفت قربون چشای قشنگت ... چقدر چشات قشنگه ... کلی باهات بازی می کرد ... می گفت خیلی دوستت دارم و کلی بهت محبت می کرد... وقتی می خواستیم بریم خونشون از سه روز قبل باتری ماشین شارژیش و زده بود تو شارژ که وقتی تو میری سوارت کنه و باهات بازی کنه زن دای...




