مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

بابا آرتین و مهرتاش کوچولو

عزیز دل مامان بندر که رفتی یه بابای کوچولو پیدا کردی آرتین جیگر عمه سارا که 4 سالشه شده بود بابای تو ... می گفت مهرتاش بچمه ... وقتی ما می خواستیم بریم جایی گریه می کرد که باهامون بیاد و می گفت نمی خوام بچه ام و تنها بذارم ... کلی می خندیدیم وقتی میرفت خونه خودشون همش به مامان و باباش می گفت من بچه ام رو می خوام ... من و ببرین پیش بچم وقتی میومد پیشمون کلی بغلت می کرد و بوست می کرد ... می گفت قربون چشای قشنگت ... چقدر چشات قشنگه ... کلی باهات بازی می کرد ... می گفت خیلی دوستت دارم و کلی بهت محبت می کرد... وقتی می خواستیم بریم خونشون از سه روز قبل باتری ماشین شارژیش و زده بود تو شارژ که وقتی تو میری سوارت کنه و باهات بازی کنه زن دای...
30 دی 1391

شیرین کاریای جدید شازده کوچولو

پسر قشنگم توی این مدت  کلی بزرگتر شدی هم از نظر فیزیکی هم از نظر رفتاری ... شماره 1  : عزیز دل مامان وقتی از خواب بیدار میشی و مامان و کنار خودت می بینی ... تو رختخواب میشینی و شروع می کنی به دست زدن ... خیلی با مزه است این کارت ... تا مامان چشماش و باز می کنه می خندی و میگی دَ دَ ... مَ مَ و هی خودت و میندازی تو بغلم و هی غلت میزنی و صدات و ظریف می کنی و واسم با ناز حرف میزنی گاهی خودم و میزنم به خواب ببینم چکار می کنی ... اول دست میزنی ک یبینی کسی تشویقت نمی کنه شروع می کنه به شیطونی کردن و اینور اونور رفتن بعد از چند دقیقه میای سمت مامان و باهام حرف میزنی و دست می کنی تو دهنم یعنی پاشو باهام حرف بزن و من و تشویق کن ... ک...
30 دی 1391

نگرانی مامان سارا

پسر قشنگم آخرین هفته که بندر بودیم اسهال خفیف داشتی و مامانی خیلی نگران بود اولش خفیف بود ولی یهویی روز سه شنبه 26 دیماه یکمی شدید شد و تب مختصری کردی ... واسه همین با باباجون و عمو حاجی عزیزم رفتیم دکتر ... خوشبختانه مشکلی نبود و دکترگفت واسه خاطر اینکه داره دندون در میاره و دستش و مرتب به لثه اش ما ماله ممکنه میکروبی وارد معدش شده باشه و بزودی خوب میشه خدارو شکر که مشکل جدی ای نبود و پسرم رو به بهبودی هستش و خیلی بهتر شده ولی خوب توی همین مدت یکمی لپات آب شد عیب نداره تقویتت می کنم بهتر از قبل شی عشق مامانی اصلا تحمل ندارم ببینم مشکلی داری ... دلم می خواد بمیرم و تورو بدحال نبینم خدارو شکر بی حال نشدی و همچنان سرحال و قبراق برا...
30 دی 1391

فردا میریم بندرعباس هوراااااااااااااااااا

مامان قشنگم فردا داریم با مادر جون میریم بندرعباس ... قرار بود مادر جون تنها بره و چون کسی نبود از گل مادر نگهداری کنه مامان سارا هم تصمیم گرفت از این توفیق اجباری استفاده کنه و بره پیش مادربزرگش و خاله ها و دایی هاش   خیلی خوشحالم که دارم میرم پیش مادر بزرگ و خاله ها و دایی هام ... خیلی دلم براشون تنگ شده بود و این فرصت خوبی هست برام هم حال و هوام عوض میشه هم تجدید دیدار می کنم حالا همه اونجا بی صبرانه منتظر دیدن روی ماه گل مادر هستن و می خوان حسابی باهات بازی کنن جیگرم ... می دونم که به تو هم کلی خوش میگذره احتمالا تا 2 هفته ای که اونجا هستم نشه وبلاگت رو آپدیت کنم پس از همه دوستان و عزیزایی که به وبلاگ سر میزنن م...
6 دی 1391

وقتی خودت و لوس می کنی یعنی ...

جیگر مامان تازگیا یاد گرفتی وقتی یه چیزی رو می خوای ازمون بگیری و می دونی بهت نمی دیم ... خودت و لوس می کنی ، صدات و ظریف می کنی و می گی دَدَ دَدَ و یا بابا ماما و آرو آرو میای سمتمون و بهمون آویزون میشی ... گاهیم سرت رو میذاری رو پاهامون یا سینمون و هی حرف میزنی و اینجوری به خواستت میرسی ... که خواسته هات شامل گرفتن موبایل ، کنترل یا خوراکی و ... هست. اینقدر این کارت و بامزه انجام میدی که نگو ... جیگرمی عشقم دیوونم می کنی وقتی این اداهارو در میاری بابایی مهردادت هم همیشه از این کارت تعریف می کنه و کلی کیف می کنه وقتی خودت و براش لوس می کنی ... بدو بیا بغلم می خوام بوست کنم و اون لپات و بخورم ...
5 دی 1391

هی وای من ... لباسشویی ؟!!!!!!

دیشب لباسات و انداختم ماشین لباسشویی تا شسته شن ... تو هم اومده بودی تو آشپزخونه و تمام توجهت به من بود که دارم کدوم کلیدهارو فشار میدم و چکار می کنم وقتی کار من تموم شد دیدم بلند شدی سرپا ، آویزون شدی به لباسشویی و دستت و تا جایی که میشد کشیدی سمت کلیدا که فشارشون بدی کلی خندم گرفته بود  تندی قفل کودک و فعال کردم ، بابایی و صدا زدم و گفتم بیا ببین متوجه شده باید کلیدها رو فشار داد تا روشن شه .... آخه تا قبل از اون میرفتی آویزون میشدی و خیره میشدی به لگن داخل لباسشویی ... خیلی بامزه است که شما کوچولوها اینقدر زود تغییر می کنین و متوجه همه چیز میشین و از ما بزرگا سریع تقلید می کنین ... واقعا حرکاتتون جذاب و شیرینه ... گ...
5 دی 1391

اولین یلدات مبارک پسر قشنگم

باز شب یلدا اومد                                       بلندترین شب سال  منتظرش می شینیم                                  از سال پیش تا امسال همون شبی که میگن بلندتر از هر شبه                      شبای بعد یلدا کوتاه و کوتاه تره همه ما جمع میشیم خونه مادر بزرگ               میشینیم زیر کرسی هم...
3 دی 1391