روزی که به تنهایی اولین گام ها را برداشتی
پسرم شاهزادم عشقم مدتی بود من و بابایی و مادر جون و مخصوصا باباجون کلی واسه اینکه بتونی مستقل راه بری تلاش می کردیم ولی قشنگم دوست نداشتی راه بری از بین ما باباجون خیلی بی صبرانه منتظر راه رفتنت بود ... همش می گفت مهرتاشی که از بدو تولد اونقدر قشنگ تکون می خورد و حرکت می کرد فکر می کردیم 10 ماهه راه میره " البته این نظر بقیه هم بود " ولی خوب کوچولوی مادر تنبل بازی در اورد ... خوب دلت می خواست بیشتر در آغوش باشی جیگرم از اینور و اونور می شنیدم که بچه ها یهو راه میرن یه روز که اصلا انتظارش و نداری از خواب بیدار میشی و در کمال ناباوری می بینی اِ اِ اِ کوچولوت داره راه میره دیشب خونه باباجون بودیم، من بودم وتو بودی و مادر جون و بابا ...





