مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

کوچولوی ناز من وارد هفته 22 میشه

تا آخر این هفته كودك من درون رحمم مثل يك نوزاد ولي كمي كوچكتر میشه الهی قربونش برم . قدش به  27.7 سانتي متر  و وزنش حدود 450 گرم میشه. پوست لطیفش تا زماني كه به اندازه كافي وزن اضافه كند چروكيده به نظر مي یاد؛ و موهاي نرمي بنام لانوگو كه سر و بدش رو پوشونده ، قابل ديدن هست وای فدات بشم من مامانی. لبهاي او مشخص تر شده و دندانهاي او به شكل ريشه هايي در درون لثه اش ظاهر می شوند وای خدای من ، هرچند چشمهايش رشد می کنند اما عنبيه (بخش رنگي چشم) هنوز رنگدانه ندارد و رنگي نشده است. ابروها و پلكهاي چشمان او در محل خود قرار میگیرند ، فدای اون چشم و ابروهات بشه مامانت، و لوزالمعده او (كه براي توليد هورمونها بخصوص انسولين ضروري مي باشد) به سرع...
7 آذر 1390

سالگرد ازدواج مامان و بابا 2

خوشگل نازم دیشب مامان و بابا واسه شام پیتزا سفارش دادن و در کنار همدیگه سالگرد ازدواجشون رو یه جشن کوچیک گرفتن من 3 تا شمع روشن کردم یکی واسه بابا یکی واسه مامان و یکی واسه کوچولوی نازمون . دیشب کلی با بابایی درباره خودمون حرف زدیم ، درباره اینکه توی این 2 سال چقدر به نزدیک تر شدیم و به ایده آل های همدیگه ، چقدر نقاط ضعف رو از بین بردیم و چقدر نقاط مثبت رو پرورش دادیم . خیلی خوشحالم که تو و بابات رو دارم ، شما دوتا واسه من خیلی خیلی باارزشین شما گنجای منین عزیز دلم  من و بابا تصمیم داریم وقتی تو میای یه زندگی راحت و پر از آرامش برات فراهم کنیم واسه همین توی این دو سال تمام تلاشمون رو کردیم که بهتر و بهتر باشیم با همدیگه و خدارو شک...
6 آذر 1390

سالگرد ازدواج مامان و بابا

کوچولوی قشنگ سلام صبحت بخیر عزیزکم می دونی امروز چه روزیه گل قشنگم؟ آره انگار می دونی چون همین الان یه ضره زدی تو شکم مامان یعنی آره من می دونم . امروز دومین سالگرد ازدواج من و باباییه ، یادش بخیر دو سال پیش چه شور و حالی داشتیم ، یادمه اونروز خیلی بهمون خوش گذشت و روز خاطره انگیزی بود عزیزم ، امسال هم ما خیلی شور و حال داریم چون قراره تو بیای و چراغ خونمون و دلمون رو روشن کنی قشنگم. بابایی چند دقیقه پیش باهام تماس گرفت و سالگرد ازدواجمون رو تبریک گفت و قراره یه هدیه قشنگ واسه مامان بخره ( وااااااااای سورپرایز)، اونم از اینکه امسال تو در کنار ما هستی خیلی خوشحال بود و تو رو هم بوسید. کوچولوی نازم دعا کن که همیشه من و بابایی و تو شا...
5 آذر 1390

الان دیگه ضربه می زنی پسر قشنگ مامان

مهرتاش نازم از روز دوشنبه 30 آذر 90 متوجه شدم دیگه تکونات مثل قبل نیست و ضربه می زنی ، معمولا هم زیر نافم ضربه می زنی جیگر من ، خیلی شیطونی و وروجه وورجه می کنی دیروز و پریروز که حدودای ساعت 2 به بعد ضربه هات زیاد میشد امروز صبح هم که مامان داشت میومد سرکار تو داشتی واسه خودت می رقصیدی ، جیگرم چقدر سحرخیزه .قربونت برم ، تو هم هر روز با مامان و بابا بیدار میشی . آخی مامانی تو راحت استراحت کن . راستی پریروز بالاخره مامان تونست آشپزی کنه قرمه سبزی درست کردم که بابات خیلی دوست داره ، ولی نمی دونم چرا خودم نتونستم زیاد بخورم . پسر ماهم خیلی دوست دارم زودتر به دنیا بیای و روی ماهت رو ببینم و باهات حرف بزنم .بوس بوس. وقتی تکون می خوری کلی ذ...
2 آذر 1390

هفته 21 بارداری

وزن كودك شما حدود 340 گرم و اندازه او تقريبا 26.6 سانتي متر است. ابروها و پلكهاي او كامل شده اند. و مسلما شما حركتهاي او را احساس مي كنيد. كودك شما به برنامه روزانه و كارهايي كه ممكن است داشته باشيد توجه نمي كند؛ پس اگر هنگامي كه در شب آماده خوابيدن مي شويد او تكان خوردن را آغاز كرد، تعجب نكنيد. وای قربونت برم توی این هفته چقدر بزرگ میشی جیگر مامان بابا ...
2 آذر 1390

خرید سیسمونی پسر گلم

سلام پسر قشنگم ، خوبی مامان؟ مهرتاش نازنینم روز دوشنبه 23 آبان 1390 مامان جون و آقا جونت زحمت کشیدن اومدن دنبال من و تو و رفتیم اهواز ساعت 3 رسیدیم اهواز همه کلی خوشحال شدن از دیدن ما . بابایی نتونست بیاد باهامون آخه کلی کار داشت قرار شد 4شنبه عصری بیادش. بعد از ظهر طبق قرار قبلی با زن عمو زیبا رفتی بازار کیانپارس و من واست وسایل بهداشتی و دو دست لباس خریدم  اینقدر خوشبو و خوشگلن که نگووووووووو ، من و زن عمو کلی ذوق می کردیم برات که وقتی می پوشیشون چقدر ناز میشی ، وسایل بهداشتیت رو مارک mustela گرفتم به پیشنهاد زن عموت و خیلی هم خوشبو هستن جیگرم شب واسه شام رفتیم خونه آقا جون ، عمه هات هم وسایلت رو دیدن و خوششون اومد عزیز دلم ، شب...
30 آبان 1390