مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

راستی یادم رفت بگم ... نی نای نای ... نی نای نای

پریروز بعد از ظهر تلویزیون روشن و روی کانال جم بود ... من مشغول حل جدول بودم و تو داشتی واسه خودت بازی " شیطونی" می کردی ... یهو دیدم به محض شنیدن صدای تبلیغ " گوشی گلکسی سامسونگ " شروع کردی تو جای خودت عقب و جلو شدن  آره جونم تو داشتی می رقصیدی  هوراااااااااااا ... اینقدر واسم مهیج بود  که هل کردم و تا خواستم دوربین رو روشن کنم تبلیغ تموم شد ... بعدش بازم چند بار من گفتم نی نای نای ، نی نای نای  و تو ... بازم خیلی بامزه بود ... هر از گاهی که میگم نی نای نای ... شروع می کنی به رقصیدن ... داری کم کم رقصیدن رو هم یاد میگیری جیگر مامان ... قربون شادی کردنات برم من ماشالا هزار ماشالا پسرم توی این م...
13 آذر 1391

حال و هوای این روزای مامان

تقدیم می کنم به بابایی مهردادت همیشه وقتی آخر پاییز میشه و زمستون از راه میرسه یاد یکی از بهترین دوران های زندگیم میفتم ... یاد اون وقتی که با بابایی آشنا شدم ... هر وقت توی شرکت توی این زمان بابا مهردادت رو از راه دور می بینم دقیقا همون حس و حال آذر ماه و  دیماه 87  برام تداعی میشه ... قبل از رفتنم به سفر بابات ازم خواستگاری کرده بود... بعد از اینکه از سفر برگشتم قرار بود واسه بار اول با بابات روبرو بشم ... وای که چه حس خوبیه ... حس طراوت و تازگی ... حس نو شدن همه چیز ... حس عاشقی ... نمی دونم چطور وصفش کنم آخه در قالب جملات نمی گنجه عزیز دلم ... ایشالا بزرگ میشی و یه روز خودت این حس قشنگ رو تجربه می کنی ... این فصل ...
12 آذر 1391

آشکار شدن رمز

پروفسور کوچولوی مامان دیروز که داشتم با دقت به آواز خوندنت گوش میدادم دیدم  میگی دَ دَ دَ دَ و این دَ دَ  رو اینقدر غلیظ و با هیجان و پشت سر هم میگی که ما فکر می کردیم یه چیزی مثل تَعَل تَعَل هستش   الهی قربون پسر پارسی زبونم برم ... واقعا یادگیری زبون کوچولوها سخته ها باید کلی گوش بدی تا متوجه شی چی میگن  ... البته شایدم ذوق زیاد از حد من هوشم رو برده بوده که متوجه نشده بودم پسرم میگه دَدَ کاشکی می شد فیلمش رو بذارم اینجا ... نگران نباش ... همه فیلم ها رو برات رایت می کنم و توضیحات میدم که بتونی سریع پیداشون کنی و هر مطلبی که خوندی بعدا زودی فیلمش رو هم نگاه کنی قربونت بشه مادر خوشگلم   ...
12 آذر 1391

تک کلماتی که مهرتاش تا حالا گفته

این موضوع مربوط به 25 آبان ماه 91 هستش آخر شب بود ... کلی باهات حرف زده بودم که بخواب مادر ... مهرتاشم بخوابه ... پسر نازم بخوابه و ... تو می خواستی بازی کنی منم دوربین رو برداشتم شروع کردم به فیلم گرفتن از شیطنتات ... یهو در کمال ناباوری دیدم گفتی بخواب بخواب ... نمی دونی چقدر هیجانزده شدم یکمی به فیلمبرداری ادامه دادم شاید جمله یا کلمه دیگه ای هم بگی اما خوب دیگه همون صداهای بچگونه رو از خودت در میاوردی ... بابا مهرداد رو صدا کردم و فیلم رو بهش نشون دادم اونم کلی ذوق کرد ... این فیلم رو تا حالا هزار بار نگاه کردم و از دیدنش سیر نمیشم ... همش با بابایی می گیم چقدر تن صدای مهرتاش بامزه و قشنگه وقتی حرف بزنه خاله ها و مادر جون اینا هم...
11 آذر 1391

شازده پسرم در حین گریه مامان و بابا رو صدا میزنه

گل مادر جدیدا متوجه شدم که در حین گریه هات میگی بابا   بابا   بابا    ماما   ماما   ماما خیلی جالب بود برام اولین بار روز چهارشنبه 8 آذر 91 متوجه شدم ... قبل تر از اونم در حین گریه کردن یا غر زدن متوجه میشدم من رو صدا میزنی ولی اینبار خیلی واضح گفتی هم بابا رو هم مامان رو و من کلی ذوق کردم و تندی تماس گرفتم به بابا مهرداد خبر دادم البته بعد از اون دیگه پیش نیومد به وضوح بگی بابا یا مامان ولی تلاش می کنی ... حرف با و ما رو از لابلای غر غر کردنات میشه تشخیص داد  الهی فدات شم که کم کم می خوای حرف بزنی     ...
11 آذر 1391

خاله حدیث ... آینازی خدانگهدار

امروز خاله حدیث و آینازی رفتن ... وای که چه بارونی می بارید از آسمون ... همگی دعا می کردیم پرواز کنسل شه ولی لعنتی سر موعدش انجام شد و خاله حدیث و آینازی رو با خودش برد اون دور دوراااااااا مامانی کلی غمگین شدیم ... خاله حدیث کلی گریه کرد ... می گفت خیلی دلم براتون تنگ میشه ... واسه مهرتاش و کیان آخی خوب خیلی سخته دیگه ... دوری واقعا طاقت فرساست اما چاره ای نیست باید زندگی کرد ... ایشالا دوباره روزی میاد که همگی دور همدگیه جمع شیم حدیث خواهر خوبم عاشقتم و خیلی دوستت دارم آیناز دختر قشنگم دلم واست یه ریزه شده خاله قربونت بشه خیلی دوستت دارم اینم عکس یادگاری در آخرین ساعات و لحظات دیدار قرار بود این لباس رو شب یلدا تنت کنیم ولی ...
11 آذر 1391

شازده کوچولو آواز می خونه ...

پسر کوچولوی نازنینم الان مدتیه تلاش زیادی می کنی برای حرف زدن ... اینقدر خوشگل اون زبونت رو توی دهنت می چرخونی و با تمام قدرتت صدا رو از دهانت خارج می کنی که نگو ...  من از  حدود 23 آبان ماه به بعد متوجه شدم که در حین بازی کردن آواز می خونی  ... از وقتی خاله حدیث و آینازی اومدن  اینقدر شیرین زبونی در آوردی که دیگه نگو و نپرس ... ظاهرا چون دور و برت شلوغ شده بود بیشتر سعی می کردی حرف بزنی آوایی که از دهنت خارج میشه مثل اینه که میگی تعل اونم با لهجه غلیظ عربی ... اینقدر با مزه این کلمه رو پشت سر هم تکرار می کنی که نگو شاید 20 یا 30 بار پشت سر هم این کلمه رو تکرار کنی ...در حین اینکه این کلمه رو تکرار می کنی نوک زبونت رو ه...
6 آذر 1391