مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

من می کشم ، من میزنم ، من می خورم !!!!!!!!!!

باید بگم که حدود 1 ماهی میشه مجبور شدم همه زیورآلاتم رو در آرم و بذارم توی جعبشون بگو چرا ؟ ؟ ؟ آخه پسر قرص ماهم ... تو وقتی می خوای شیر خوری یا تو بغل مامان بخوابی عادت داری زنجیر مامان و میکشی ... اگه زنجیر نباشه گوشواره مامان و می کشی ... اگه لباسم پاپیون داشته باشه یا دکمه ... اونارو میکشی ... موهام و که دیگه نگووووووووووووووووووووووو وقتی داری شیر می خوری یا می خوابی ... موهام و میکشی و دور دستت تاب میدی و جیغ من و در میاری منم مجبور شدم همه زیورآلاتم و درآرم ... وقتی می خوام بهت شیر بدم هم اکثر اوقات موهام و با گیره مو جمع میکنم که تو نکشیشون وقتی ناامید میشی نه زنجیری نه گوشواره ای نه بندی نه مندی ... با دستت محکم می...
14 آذر 1391

من بلدم برقصم ...

دیروز مامان از سر کار اومد خونه بابا جون اینا ... خاله پریسا هم اونجا بود ما همگی توی اتاق بودیم و بابا جون سی دی جنگ شادی رو گذاشته بود و نگاه می کرد ... تو هم واسه خودت می چرخیدی یکم پیش ما بودی بعدش میرفتی پیش بابا جون ... یهو دیدیم صدای تلویزیون زیاد شد و بابا جون داره با خوشحالی دست میزنه ... دویدم اومدم و دیدم به به  ... شازده پسرم داره با هیجان خودش رو بالا و پایین می کنه اگه بدونی چقدر بامزه بود ... اینقدر کیف کرده بودیم که نگو ... بابا جون هم کلی خوشش اومده بود و وقتی دیده بود تو ذوق کردی از ترانه ... صداش رو بیشتر کرده بود ... تو هم هیجانت بیشتر شده بود داد میزدی و با جیغ و داد می گفتی بَ بَ بَ بَ بَ بَ ...
14 آذر 1391

من اونی رو که توی آینه است خیلی دوس دارم ...

    اِ ...!   اِ ...!    اِ ...!      آ... !    آ ...!       بَ بَ بَ بَ بَ  ....    دَ دَ دَ دَ ..... اینارو وقتی خودت و توی آیینه دیدی با خوشحالی می گفتی ... خیلی خوشمزه ای تو ... خوردنی مامان... واسه اولین بار خودت رفتی جلوی آیینه قدی جا کفشی ... وقتی خودت و دیدی کلی خوشت اومد ... تند تند حرف میزدی و هی خودت و می بوسیدی ... خیلی خیلی بامزه بود نمی دونم توی اون سر کوچولوت چی می گذشت ... شاید فکر میکردی یه نی نی دیگه است یا شایدم متوجه شده بودی خودتی و از خودت خوشش اومده بود ... دوست داشتنی من من داشتم فیلم و عکسات رو روی سی دی...
14 آذر 1391

من بلدم دست بزنم ... دست دست !!!!!

یادمه چند روز پیش که خاله حدیث اومده بود و همه خونه مادر جون بودیم چند باری خاله پریسا بهت گفت مهرتاش دست دست ... دست دست  ... مهرتاش دست بزنه ... دست دست ولی تو اصلا توجه هم نمی کردی و واسه خودت اینور اونور میرفتی تا اینکه ... دیروز که بابا جون ترو آورد خونه کلی با همدیگه بازی کردیم و مامان کلی برات آوازای قشنگ خوند ... ترو گذاشته بودم روبروم و برات شعر می خوندم و دست میزدم و می رقصیدم ... بعدشم بغلت کردم و کلی باهمدیگه رقصیدیم ...        شب  که داشتیم تلویزیون تماشا می کردیم کنار بابا مهرداد نشسته بودی ، تلویزیون روشن بود و ترانه پخش میشد ... یهو دیدم تو شروع کردی دست زدن...
13 آذر 1391

... دوستتون دارم ... روز جهانی محبت مبارک

این ترانه رو تقدیم می کنم به مهرداد و مهرتاش عزیزم که قد دنیا دوسشون دارم ... این روزا حس و حالم با این ترانه عوض میشه ... خیلی دوسش دارم وصف حال من به دو تا عشق زندگیمه ... یه چیکه شادی...یه مشت ستاره    یه دل که هیچ وقت...آروم نداره    ما با همینا...خوشبخت و شادیم    ما حک شدیم تو...برگای تقویم    ما با همینا...خوشبخت و شادیم    بخند عزیزم...فردا تو راهه    حلقه ای از نور...تو دستِ ماهه    بخند عزیزم...شب غرقِ رازه    پنجره های...خوشبختی بازه    می خوام تو چشما...
13 آذر 1391

تلاش شازده کوچولو برای راه رفتن با کمک ...

خوشمزه مامانی ... الان چند روزی میشه " از روز ده آذر " متوجه شدم تلاش میکنی برای راه رفتن ... منم بهت کمک می کنم دستت رو می گیری به مبل و بلند میشی و اگه چیزی روی مبلا باشه برش میداری ... منم واسه اینکه پاهات تقویت شه و زودتر راه بیفتی، اون و  از جلو دستت دور می کنم و کلی تشویقت می کنم تا بری سمتش ... تو هم اولش یکمی غر غر می کنی  و بعدش کم کم حرکت می کنی سمتش ... میری جلو وقتی نزدیک شدی به اون وسیله دست از تلاش بر میداری و هی دستت رو دراز می کنی سمتش که برش داری ... خوب نمی تونی  دیگه چون باید هنوز بری جلوتر ... اینجاست که شروع می کنی به غر زدن و کمک خواستن  و گاهیم  می زنی زیر گریه   ...
13 آذر 1391

بابا ... بَ بَ بَ بَ .... مَ مَ مَ مَ ... گَ گَ گَ گَ

دیروز واسه بار اول تا بابا مهرداد از دانشگاه اومد رفتی سمتش و با صدای بچگونه خوشگلت بهش گفتی با با  و بابایی هم تندی بغلت کرد و بهت گفت چی گفتی ؟ تو هم دوباره گفتی با با من و بابایی خیلی خوشحال شدیم و حسابی کیف کردیم ... آفرین پسرم ... داری کم کم یاد میگیری حرف بزنیااااااااااااااااااااااا ............ از دیروز کلمه بابا رو هم در حین بازی میگی هم وقتی بابا مهردادت رو می بینی ... البته خیلی اوقات حالت تلفظت اینجوریه  بَ بَ بَ بَ  یعنی به جای الف از صدای َ  استفاده می کنی مامان رو هم وقتی ناراحتی و شیر می خوای تا یه حدودی تلفظ می کنی ... اونم میگی مَ مَ مَ مَ " حســـــــودی " :  شانس ما مامانا که شما نی ...
13 آذر 1391