مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

الله اکبر ...

پسر گلم تازگیا یاد گرفتی تا میگیم الله اکبر دستات و می بری بالا و میگی اَ بَ ... کلی ذوق می کنم وقتی این کارو می کنی این و مادر جون بهت یاد داد خونشون بودیم و اذان داشت پخش میشد شما هم فکر کرده بودی اینم آهنگه و باهاش میرقصیدی ... من و مادر جونم بهت می گفتیم باید بگی الله اکبر و دستامون و می بردیم بالا دو طرف سرمون بعد دیدیم تو هم اینکارو تکرار کردی چند روز بعد دیدم خودتم میگی اَ بَ حالا این اَ بَ رو هم به معنای الو میگی هم به معنای الله اکبر اینم از عکسات در حال گفتن الله اکبر الهی قربون پسر باایمانم بشم من ...
2 ارديبهشت 1392

اینم عکسای داغ از شازده کوچولو از شروع سال 92 تا به امروز

چی شده مادر چرا اینطوری نگام می کنی ؟ شازده پسرم داره خودش و لوس می کنه واسه بابا مهردادش - اهواز خونه آقا جون اینم از داداشی آران بلای دوست داشتنی شازده کوچولو داره با بابا مهرداد کشتی می گیره   اینم از مبلی که عمو مهرشاد جون واسه شازده کوچولو خریده دستش درد نکنه زنبور عسلم کلی ذوق کرده بود با دیدنش شازده کوچولو و داداشی آران ببین داداشی چجوری داره بوست می کنه اینقدر داداشی مهربونه و دوست داره که نگو همش راه میرفت و می گفت مهرتاش و دوست دارم و ترو می بوسید الهی من فداش شم ... بله اینجا ماشینت رفته بود پشت میز و داشتی تلاش می کردی بیاریش بیرون شکار لحظه ها ...
2 ارديبهشت 1392

عکسای ماهگرد گل پسرم از بدو تولد تا یه سالگی

بدو تولد یک ماهگی دو ماهگی سه ماهگی چهارماهگی پنج ماهگی شش ماهگی هفت ماهگی هشت ماهگی نه ماهگی ده ماهگی یازده ماهگی یک سالگی امیدوارم همه از تماشای این عکسا لذت برده باشن ... پسرم این عکسارو مامان سارا برات طراحی کرده امیدوارم خوشت اومده باشه ... ...
2 ارديبهشت 1392

عکسای تولد یک سالگی شازده کوچولو ... دوم فروردین 1392

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم . . . تولدت مبارک عزیز دلم   بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا یه کیک خیلی خوش طعم، با چندتا شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف من الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم به خاطر و جودت ب...
2 ارديبهشت 1392

عکسای خوشگل شازده پسرم در یازده ماهگی ...

قربون شازده پسرم بشم ... مامانی لین لباس و تنت کردیم که بتونیم یه عکس شیک واسه دفترچه یادبود جشن تولد یک سالگیت بگیریم ... اما مگه می نشستی اینقدر شیطونی کردی که نشد یه عکس حسابی بگیریم ازت " البته همه عکسات خوشگل شدنا ولی اون مدلی که من می خواستم نشد "   و در نهایت با نظر خاله پریسا جون و بابا مهردادت این عکس انتخاب شد ... قربون پسر موتور سوارم بشم من ...   خیلی نازی پسرم عاشق حبابی ... با بابایی رفته بودیم بازار  که کتری برقی بخریم " آخه کتری برقیمون سوخته بود " ... تا حباب ساز و دیدم برات خریدم و وقتی اومدیم خونه کلی حباب برات درست کردیم و تو هم کلی ذوق کردی عشق ...
2 ارديبهشت 1392

عید 92

لحظه های هستی من از تو پر شده ست در تمام روز در تمام شب در تمام هفته …در تمام ماه در تمام سالی که گذشت… نازنین من . . . نوروزت مبارک   شازده پسرم در حال گرفتن عیدی از عمو رضا جون و عمو احمد جون دستشون درد نکنه عموهای مهربون  مامانی حواسم نبود امسال از عیدی گرفتنات عکس بگیرم خیلی ناراحتم ... آخه یه دفعه ای اتفاق میفتاد و دوربین در دسترسم نبود ... ایشالا سال بعد ... ...
2 ارديبهشت 1392

شازده کوچولو در حال خوردن خوراکی های خوشمزه

ماکارونی  خورون : کلی کیف کرده بودیا ... سالاد هم می خوردی همراه با ماکارانی ... تازه کلیشم ریختی از ظرف بیرون ... بعد که سالادت تموم شد حمله کردی به سالاد من و بابایی قرون اون دستات و لبات و چشات و لپات ...   پف فیل خورون خاله پریسا جون واسه تو و داداشی کیان پف فیل درست کرده بود ... من از سرکار رسیدم و دیدم به به افتادی رو پف فیلا ... پف فیلای خودت و که می خوردی حمله می کردی به ظرف داداشی کیان و ما مرده بودیم از خنده ... ناگفته نماند همیشه اینطور نیستی گاهی باید به زور بهت یه چیزی بدم بخوری دیگه اشکم در میاد ...   کیوی خورون ... مادر جون اینا یه شب اومده ب...
2 ارديبهشت 1392

شازده بلای من همه رو به خندا وا میداره ... بوشهر

می خوام یه خاطره بامزه برات بگم جیگرم ... تازه رسیده بودیم بوشهر روز پنج شنبه یه ساعتی گذشته بود و ناهار خورده بودیم و همه نشسته بودن تو اتاق پذیرایی و تو هم داشتی دقیقا وسط اتاق بازی می کردی اولا بگم که کلی اونجا سر و صدا راه انداخته بودی و هی یه قل دو قل می گفتی و ب َ بَ  بَ بَ می گفتی و همه کلی ذوقت و می کردن ... عمع کبری تسبیحش و داده بود دستت تا سرگرم شی ... رفتی دقیقا وسط اتاق و شروع کردی به تکون دادن تسبیح و تکرار کلمات همیشگیت ... دقیقا روبروی زن عموی مامان نشسته بودی ... به محض اینکه زن عمو نگات می کردی ساکت میشدی و بی حرکت ... تا زن عمو چشم ازت بر میداشت شروع می کردی به شیطونی و شیرین کاری ... تا دوباره نگات می کرد عین م...
1 ارديبهشت 1392

شمع خاموش ... احسان خدانگهدار ...

انا لله و انا الیه راجعون شمع زندگی احسان خاموش شد و این دنیارو پشت سر گذاشت ... خدا به همه بازمانده ها صبر جزیل بده مخصوصا خانواده عموی عزیزم که واقعا براشون سخته از دست دادن پسر جوون ناکامشون ... انشاالله که بهشت برین جایگاه آخرتش باشه ... رحم الله من قرا الفاتحه مع اخلاص مع الصلوات شاهزاده قشنگم دلم نمی خواست توی وبلاگت از غم و اندوه بنویسم دلم می خواست فقط از شادی ها برات بنویسم اما این پست و نوشتم تا یکمی باهات حرف بزنم عزیز دلم ... پس سعی کن با حوصله بخونیش ... اگرم الان وقت نداری بذارش واسه یه زمان دیگه جیگر مامان ...  مرگ و زندگی دست ما نیست چکار کنیم ، جبر زمونه است دیگه مادرم ... کاریشم نمیشه کرد... ...
31 فروردين 1392