مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

اولین اسباب بازی به انتخاب شازده کوچولو

جیگر مادر روز چهارشنبه بعد از ظهر با بابا مهرداد رفتیم کتابفروشی آقای ارشاد ... می خواستم چند تا کتاب واسه پسرم و چند تا کتابم واسه خودم بخرم ... توی کالسکه نشسته بودی و منم داشتم بین کتابا می چرخیدم که یهو شروع کردی به غر زدن ... آخه پسرم اونجا پر بود از کتاب و اسباب بازیهای رنگارنگ ... خوب تو هم دلت می خواست اونجا واسه خودت قدم بزنی و شیطونی کنی ... خلاصه مجبور شدم از کالسکه درت بیارم ... خوشبختانه خاله ستاره هم توی کتابفروشی بود ... و خورشید ناز نازی مراقبت بود که به چیزی دست نزنی ... اومدم ردیف اسباب بازیها تا برات پازل دو تیکه بخرم ... یهو دیدم رفتی و شروع کردی با دو تا کامیون که اونجا بود مشغول بازی شد " چند روز...
29 ارديبهشت 1392

پازل چوبی حیوانات مزرعه شازده پسرم

این پازل چوبی رو خاله حدیث عید سوغاتی برات آورد ... خیلی خوشگله ... دستش درد نکنه ... روز پنج شنبه که خونه خاله پریسا بودیم دیدم داداشی کیان بدون فکر می تونه پازل رو درست کنه   خیلی برام جالب بود ... تصمیم گرفتم پازلت و برات در بیارم تا باهاش بازی کنی و تو هم کم کم یاد بگیری ... مرسی از خاله پریسا که به من یادآوری کرد ... آخه همش تو فکر بودم برات پازل بخرم و این دقیقا همون چیزی بود که دنبالش بودم ... تو که فقط پازل و خراب می کنی ... اینم از خوشگل مادر در حال بازی با پازلش ولی کم کم درست کردنش و یاد میگری عشق مادر ... زود زود ... اینم از بازی جدید شازده پسرم ... عکسارو هم برات میذارم سرفرصت ... ...
29 ارديبهشت 1392

کتاب های جدید

مامانی اینم از کتابایی جدیدی که واست از آقای ارشاد خریدم بچه های جینگیلی در پوست حیوانات بالدار بچه های جینگیلی در پوست حیوانات دریا بچه های جینگیلی در پوست حیوانات جنگل 2 به پرستارت هم گفتم هر وقت شد در طول روز برات بخونه ... با اینکه فعلا تو توجه زیادی نمی کنی ولی مشتاقانه برات می خونمشون ... ...
29 ارديبهشت 1392

من می خوام راه برم خوب ... بابا ولم کنین ...

عشق مادر روز چهارشنبه که رفتیم بازار ... موقه برگشتن حاضر نشدی بشینی توی کالسکه و واسه اولین بار شروع کردی به راه رفتن ... تا بهت می گفتیم بیا بشین تو کالسکه دستت و می کشیدی و جمع می کردی و ازمون دور میشدی ... خلاصه نصف مسیر تا رسیدن باه ماشین و وسه خودت پیاده روی کردی... همه بهت نگاه می کردن و با مهربونی بهت لبخند میزدن ... پسر خوشتیپم ... اینقدر خندیدیم با بابایی ... آخه هر جا دلت می خواست میرفتی ... اصلا به ما توجه نمی کردی که می خوایم از چه مسیری بریم ، واسه خودت می چرخیدی ... وقتی بهت می گفتم از اینور غر میزدی و میرفتی سمت دیگه که می خواستی ... خیلی خیلی بامزه بود ... من کلی ذوق کرده بودم از این حس استقلال...
29 ارديبهشت 1392

کتاب و کتابخوانی

عزیز مادر چند روزیه که یه ساعتی رو اختصاص دادم به کتابخونی نه قربونت منظورم یک ساعت نیست منظورم یه تایم هست آره عزیزم اما چه کتابخونی ای ، من واسه خودم میخونم تو هم بازی می کنی و شیطونی و مامان باید کلی ادا و شکلک در بیاره تا توجه کنی عزیز مامان شکلا واست جذابن اولش خوب نگاه می کنی و مامان کلی ذوق می کنه بعد یهو میذاری میری ... مشغول بازی میشی و مامان همچنان با صدای بلند و ادا و شکلک واست شعرارو می خونه تو هم گاهی با تغییر آوای صدای مامان ذوق می کنی و میای یه نگاه می کنی به کتاب و میری ... کم کم شعرا داره حفظم میشه  گاهی مامان حوصلش سرمیره از اینکه مجبوره تنهایی کتاب و بگیره دستش و هی بخونه و هی بخونه ولی همینکه...
25 ارديبهشت 1392

بلا شدی خیلی زیاد ...

مهربون مادر این روزا خیلی جنب و جوشت بیشتر شده از مبلا میری بالا ... از پشتی مبل و دستش استفاده میکنی و میری بالا و بالاتر آخه مادر نمیگی میفتی ؟ مادر بیچاره میشه مجبور شدم دکوراسیون خونه رو کلا تغییر بدم که نتونی بری روی اُپن آشپزخونه تازگیا خیلی به آیفون علاقمند شدی با اینکه آیفونمون خداروشکر همیشه خرابه ولی از شباهتش به تلفن متوجه شدی میشه باهاش با یکی دیگه ارتباط برقرا کنی   همش از مبلی که کنار آیفونه میری بالا یه پات و میذاری روی پشتی یه پات روی دسته و خودت و میکشی سمت آیفون اینجاست که مامان سارا با شتاب هرچه بیشتر میاد یه مهرتا.............ش بلند میگه و تندی بغلت می کنه آخه قربونت برم این چه کاریه ... اگه ب...
25 ارديبهشت 1392

آه خدایا الان پسرم داره چکار می کنه ؟

قشنگ مادر امروز مجبور شدم واسه اولین بار بعد از بازگشت به کار تا 4:30 بمونم اداره دلم داره مثل سیر و سرکه می جوشه همش تو فکرتم دلم داره بال بال میزنه واسه رسیدن به خونه خیلی دلتنگتم امیدوارم این 2 ساعت تاخیر من آزارت نداده باشه عشقم ... خیلی دوستت دارم و عاشقتم ... ...
22 ارديبهشت 1392

خبرای خیلی خوب - نی نی تو راهه

مامانی دو تا خبر خوب دارم برات ... اول قراره دوباره پسر عمو بشی عزیزم ... زن عمو فرزانه مهربون و دوست داشتنی قراره برامون نی نی بیاره ... هورااااااااااااا روز چهارشنبه زن عمو جونت که سال ها بود منتظر نی نی بود فهمید مادر شده ... دوم اینکه خاله انیس جون هم یه روز قبل از روز مادر فهمید مامان شده ... اونم داره برات یه همبازی میاره جیگر مامان خیلی واسه هردوشون خوشحال شدم ... خیلی خیلی ... ایشالا که دوران بارداری هردوشون به شیرینی هرچه تمام تر  بگذره و واسه زن عموت سختی هایی که باید توی این دوران بگذرونه به حداقل برسه  و نی نی های سالم و گوگولی برامون بیارن ... ای خدا بهشون کمک کن ... ایشالا هر کی در انتظاره نی نی هست ...
22 ارديبهشت 1392

خستگی هامون تمومی نداره ...

مهرتاشم سنگ صبورم بازم می خوام برات از دلتنگیام و خستگیام بگم خوب چکار کنم آخه درد دل با تو آرومم می کنه بازم همون حکایت همیشگی دلزدگی از کار ... خستگی های مفرط ... تاثیرات منفی این خستگی ها تو روحیم و ... ایکاش زندگی بیشتر با ما مدارا می کرد ... این روزا از سرکار که میام خونه وقتی تو آغوشم می گیرمت و شیر می خوری ناخواسته اشک از چشام سرازیر میشه ... واقعا دیگه طاقت ندارم بذارمت خونه و ازت جداشم ... هر چی بیشتر عاشقت میشم طعم تلخ جدایی بیشتر آزارم میده ... وقتی صبحا از خواب بیدار میشی و تو بغل هیچکی جز خودم آروم نمی گیری دلم آتیش می گیره ... آخه چرا ؟ چرا باید مجبور باشم همه دارو ندارم و بذارم و برم ؟ بخدا اگه به فکر آین...
22 ارديبهشت 1392

ساخت برج سه طبقه ...

پسر قشنگم دیروز واسه بار اول تونستی یه برج سه طبقه با مکعب های هوش بسازی ماشالا به پسر باهوشم با برج ساختن قشنگش ایشالا یه روز برجای واقعی بسازی ... هوراااااااااااااااااااااا اینم عکست در حال ساخت برج سه طبقه تا برج رو ساختی زدی زیرش و فرار کردی نشد عکس درست و حسابی بگیرم اینم از اولین بار که برج 3 طبقه ساختی ...
21 ارديبهشت 1392