مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

اولین بارون سال = اولین بارون زندگی مهرتاش

بارون میاد دوباره              با خود شادی میاره بارون میاد چیک و چیک        تو هر خونه تیک و تیک   ما هم یه چتر رنگی             به چه قشنگی             می گیریم رو سرمون وقتی بارون می باره            یه جایی داریم            خیس نشیم زیر باورن   مامانم ایشالا آسمون دلت و زندگیت همیشه آفتابی و شاد باشه جیگرم و روزای ابری و بارونی رو فقط توی طبیعت ببی...
6 آبان 1391

اولین حمام مردونه شازده کوچولو

دیلوز خلی خلی بهم خوس گذست آخه واسه بال ابل با بابا ملدادم لفتم اموم ... بابایی کلی باهام بازی تد و بعدسم یه حموم گلم کدیم و حسابی سرحال سدیم ... آخلای امومم دیده تابم دلفته بود و دلم می خواست همونجا زیل آب گلم واسه خودم یه تاب توپی بلم ولی خوب نمیسد چون ممکن بود سلما بخولرم واسه همین مامان سالا زودی من لو توی حوله قائم کد و دوید توی اتاق   ... واسه اولین بال با باد سسوار موهام لو خسک کردم ... وای سه صدایی میده ... اول از صداس کلی تسیدم ولی بعدس از بادس که هی زلفام لو اینول و اونول می کد خوسم اومد و خودمم هم هی دست میکسیدم تو موهام ... البته خلی هم خوسم نیومده بود ... آخه دیده خیلی بادس سدید بود ... مامان سالا گفته ادهسد واسم ی...
6 آبان 1391

عکس های ماه دوم تولد شازده کوچولوی مهربون

این عکس من با دختر خاله خوشتیپم آینازه با خانواده رفته بودیم گردش .... جاتون خالی خیلی خوش گذشت بهمون   قربون خواب قشنگت بشم من کمـــــــــــــــــــــــــــــــــک  حیوونای جنگل به من حمله کردن ... شیره داره میاد من رو بخوره   میگن توی این عکس من خیلی شبیه نوزادی خاله حدیثم شدم... اولین بار که من توی کریرم نشستم ... خیلی خوب بود ... کلی ذوق کردم و خندیدم عاشق اون چشماتم وقتی اینجوری به من خیره میشن مهرتاش قشنگم اینجا دارم ایروبیک کار می کنم ... :) چقدر ناز می خوابی پسر خوشگلم ... عاشق این معصومیتتم مادری اینم از پاهای کوچیک من در یک ماه و نیمگی مثل فرشته ...
3 آبان 1391

شازده کوچولو خوابش میا.................د !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

الهی قربون پسر قشنگم بشم  ... این روزا خستگی مامان و بابا روی شازده کوچولوی مهربونم هم اثر گذاشته و مثل ما خوابالو شده ... نفس مامان یکشنبه شب از ساعت 6 بعداز ظهر خوابید تا صبح البته با مامانش... پسرم خیلی خسته بود ... تا حدی که حتی صبحم که می خواستم لباسش رو عوض کنم کلی با خودش کلنجار رفت و بعدش چشمای خوشگلش رو باز کرد و با یه خنده خیلی خیلی زیبا روز مامان و بابارو قشنگ تر کرد ... وقتی بیدار شد معلوم بود که خیلی سرحال شده ، آخه همش می خندید و دست و پاهاش رو به شدت تکون میداد و تلاش می کرد چهار دست و پا بره ... کلی ذوق کرده بود...فداش بشم من ... خلاصه این روزا که مامان بابای مهرتاش احساس خستگی زیادی می کنن ، مهرتاش کوچولو هم خسته ...
2 آبان 1391

مامانم هفت ماهگیت مبارک باشه شازده کوچولوی من

مامانم هفت ماهگیت مبارک باشه نفسم از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم . . . تولدت مبارک عشق کوچولوی مامان      مامان و بابا بی نهایت دوستت دارن شازده کوچولوی مهربون تمام تلاش من و بابایی بر اینه که بتونیم بهترین ها رو برات فراهم کنیم ... امیدوارم وقتی بزرگ شدی بدونی که من و بابایی در حد توانمون هر کاری تونستیم برای خوشبختی و آرامش تو انجام دادیم ... مطمئنم پسرم پسر عاقلی میشه و قدر مامان و باباش رو می دونه مگه نه جیگر مامان !!! دیروز با بابا مهرداد رفت...
2 آبان 1391

دیده من باسیسم سیل می خولم هورااااااا........

بهد از گذست 22 لوز ، سن لوزی میسه که تسمیم دلفتم دیده دست از لزبازی بلدالم و با سیسم سیلم لو بخولم ... خوب آخه اده این تالو نتنم هم گلسنه می مونم هم نی تونم بتابم دیده ... ایندولی هم من سیل میسم و تابم می بله ، هم مادل زونم کمتل خسه میسه ... مامان شالا هم خلی خوسال سد ... آخه دیده ندلانه دعیف سدن من نیس آله دیده من دبول دالم سکست خولدم   ...
25 مهر 1391

من می خوام بنویسم

با علض شلام به همه دیسب من تصمیم دلفتم ته ادین به بهد ، بدی وختا خودم خاطلاتمو بنبیسم ... البته قلاله مامان شالا هم بهم تمت تنه آخه مامانی یتمی سلس سلوغ سده و دیده تمتل می تونه بنبیشه ، آله مزده ام دفته خودم با دبونه خودم بنبیسم بهتله و بامده تله ...    
25 مهر 1391