مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

تلفن حرف زدن شازده کوچولو... من دیگه می تونم بدون کمک دیگران روی دو تا پاهام بلند شم و راه برم

چهارشنبه بعد از ظهر من رفتم خرید  و تو و بابایی خونه موندین وقتی برگشتم دیدم بابایی یه فیلم خیلی با حال ازت گرفته در حال تلفن حرف زدن ... گوشی موبایل بابایی رو گرفته بودی دستت و حدود 15 دقیقه راه میرفتی و حرف میزدی ... خیلی بامزه بود ... و جالب بود که همون شب واسه اولین بار تونستی به تنهایی و بدون کمک از وسیله و کسی روی دوتا پاهات بلند شی و راه بری   هوراااااااااااااااااااااا !!!!! مامانی هم واست چند تا کتاب قشنگ خرید کتابای جینگیلی ها واسه اینکه پسر خوبی بودی و پیش بابایی موندی ...
7 ارديبهشت 1392

عکسای ترو تازه شاهزاده مهربونم

موش کوچولو وای چه قیافه ای گرفته پسر ... قربون این ذوقات بشه مادر   می میرم برات مهرتاشم جونمی تو ... مبل بادیت و بر میداری و با هیجان با خودت می بریش و پرتش می کنی و جیغ می کشی اینجا هم بعد از پرت کردن مبل بادیت داری جیغ می کشی ...   اینجا هم که طبق معمول رفتی سراغ تلویزیون و ... قربون این ایستادنات بشه مادر ...
7 ارديبهشت 1392

اینم از عکسای خوشگل مامان در حال موتور سواری

الهی قربونت بشه مادر چقدر تو نازی عشقم کلی خوشت اومده بود و هی میرفتی بالا و میومدی پایین کلی صدات کردم تا رضایت دادی و پیاده شدی ... و با کلی هیجان حمله کردی به مامانی ... وااااااااااااااااااااااااااااااااااای من و خوردی ... ...
7 ارديبهشت 1392

عزیز دل مامان و شیطونیاش ... شیرینی خورون

عزیز دل مامان پنج شنبه خاله مژده جون اومد پیشمون و کلی با همدیگه خوش گذروندیم ... تو هم که حسابی با خاله جون بازی کردی و جیغ زدی و شادی کردی ... بعد از ظهر من و خاله مژده رفته بودیم تو اتاق خواب و داشتیم صحبت می کردیم که یهو متوجه شدیم تو نیستی و هیچ صدایی ازت نمیاد وقتی اومدم از اتاق بیرون دیدم ... به به !!! به به !!! و هر چی صدات می کردم اصلا توجهی نمی کردی و حسابی مشغول خوردن شکلاتا و بازی با اونا بودی اینم از چهره آقا مهرتاش خرابکار ... اینقدر مظلومانه نگاه نکن مامان بخدا کاریت ندارم نوش جونت عشقم و اینجا هم کلی ذوق کرده بودی از شکلات خوردن ... کلی با خاله مژده خندیدیم راستی یادم رفت بگم این لباس و هم تازه 5...
7 ارديبهشت 1392

خاطره بامزه از شازده در حال بازی با dvd

دیروز بعد از ظهر داشتیم تلویزیون نگاه می کردیم ... صداش کم بود ... طبق معمول شما رفتی سمت میز تلویزون تا با دکمه های وسایل برقی بازی کنی   رفتی سراغ dvd و هی تند و تند کلیدهارو فشار میدادی ... منم تو دلم می گفتم الان داغونش می کنه ولی نمیشه جلوت و بگیرم آخه کار همیشته ... میگم شاید حس کنجکاویت ارضا بشه و کم کم از دست زدن بهشون دست برداری ...   خلاصه همینطور که باهاشون بازی می کردی dvd روشن شد ... قبلش برات cd خاله ستاره گذاشته بودم و کمی صداش بلند بود ...cd هنوز توی dvd بود  ... همینکه  روشن شد صدای موزیک پخش شد ... تو یهو جا خوردی و پریدی عقب و با یه نگاه متعجب و مضطرب نگاه کردی به من و بابایی ... دوباره نگاه...
4 ارديبهشت 1392

خنده های بی دندون و با دندون ...

... من می میرم واسه این خنده ها خنده با هیچی دندون خنده با یکی دندون خنده با دوتا دندون خنده با چهارتا دندون خنده با شش تا دندون خنده با هفت تا دندون خنده با هشت تا دندون   اینجا هم که می خواستی مامان و گاز بگیری و بخوری واااااااااااای ترسیدم ....   الهی همیشه بخندی عشق مامان و بابا ...
3 ارديبهشت 1392