مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

برعکس کردن دستگیره های کابینت . ها ها

عزیز دلم پریروز با خودم گفتم هر جور شده امروز دیگه باید دستگیره های کابینتارو برعکس کنم تا بتونم جلوی خرابکاری های تورو بگیرم " البته بیشتر نگرانیم از این بابت بود که یه وقت خدای ناکرده چیزی بشکنی  دست و پات زخمی شه ، مواد شوینده رو بخوری ، یا بری سراغ خرت و پرتای آشپزی و چیز ریزی پیدا کنی بخوری و من ، بیچاره شم " از وقتی رسیدم خونه دنبال اون فرصت بودم که بالاخره مهیا شد ... تند و تند همه رو در آوردم و تو هم که حسابی شیطونی می کردی در هر کابینتی باز میشد می خواستی با سر بری توش منم با یه دست تورو می گرفتم و با یه دست باز می کردم ... خلاصه دردسری بود باز کردن این دستگیره ها ... بستن مجددشون البته بصورت برعکس...
29 ارديبهشت 1392

یه خبرایی هست ... اما ...

پسر قشنگم دیشب مامان یه خبری شنید که به همون اندازه که خوشحال شد ناراحت هم شد ... اما فعلا چون هنوز کاملا مشخص نشده چیزی دربارش نمی نویسم ... ایشالا وقتی قطعی شد حتما میگم ... وای خدای من چقدر خوب ... و چقدر بد ... التماس دعا !!!!!! ...
29 ارديبهشت 1392

می خوای در رو باز کنی عشقم ؟

جیگرم دیشب بابا می خواست بره موهاش و خوشگل کنه ... من و تو هم رفتیم بیرون که هم بابارو برسونیم هم تو یه هوایی بخوری الهی قربونت بشم که وقتی سوار ماشین میشی آروم روی صندلی کنار مامان میشینی و از جات تکون نمی خوری و اینقدر ماشین سواری و دوست داری وقتی برگشتیم شام خوردی و نوبت خوردن قطره های آهن و مولتی رسیده بود که باید با هزار دوز و کلک بهت بدم کلید خونه رو بهت دادم تا در حالیکه باهاش سرگرمی قطره ها رو هم بدم بخوری ... در کمال ناباوری دیدم پاشدی رفتی سمت در خونه و تلاش می کردی کلید رو بذاری تو قفل   الهی فدات شم که هر چی پاهات و بلند می کردی و بدنت و می کشیدی قدت نمی رسید ... چندین بار تلاش کردی ولی موفق نشدی کم کم داشت...
29 ارديبهشت 1392

نی نی هم بخوره ...

گل قشنگم تو خیلی دست و دلبازی وقتی داری خوراکی می خوری به بقیه هم تعارف می کنی عشق مادر پنج شنبه که خونه خاله پریسا جون بودیم به تو و داداشی چیبس دادم ... در کمال ناباوری دیدم تو داری چیبس میذاری تو دهن عروسکی که کنارتون افتاده بود ... تندی دویدم دوربین و برداشتم ازت عکس گرفتم ... الهی فدات شم که اینقدر مهربونی و می خوای ادای مامان و باباهارو در بیاری ... ...
29 ارديبهشت 1392

شازده و داداشی ... خونه خاله پریسا جون ... مهربونیات تمومی نداره

عزیز مامان روز پنج شنبه از صبح رفتیم خونه خاله پریسا ... تو و داداشی کلی با همدیگه بازی کردین و من و خاله پریسا کلی کیف کردیم ... با هم بازی می کردین ... دعوا می کردین ... می خندیدین ... برعکس همیشه اینبار داداشی کیان نمی دونم چرا هی میومد و هلت میداد و قلدری می کرد ... ولی بعدش بوست می کرداااااااااااااا ... تاب داداشی کیان و وصل کردیم که تورو بذاریم تو تاب و سرگرم شی ... اما داداشی کیان مگه میذاشت اینجا داشت تلاش می کرد که تورو پیاده کنه و خودش سوار شه عشقم ... ببینش چه قیافه حق به جانبی گرفته جیگر خاله ... خوب تابه خودشه دیگه ... می خواست همش خودش بشینه ... تو هم رضایت میدادی...
29 ارديبهشت 1392

اولین اسباب بازی به انتخاب شازده کوچولو

جیگر مادر روز چهارشنبه بعد از ظهر با بابا مهرداد رفتیم کتابفروشی آقای ارشاد ... می خواستم چند تا کتاب واسه پسرم و چند تا کتابم واسه خودم بخرم ... توی کالسکه نشسته بودی و منم داشتم بین کتابا می چرخیدم که یهو شروع کردی به غر زدن ... آخه پسرم اونجا پر بود از کتاب و اسباب بازیهای رنگارنگ ... خوب تو هم دلت می خواست اونجا واسه خودت قدم بزنی و شیطونی کنی ... خلاصه مجبور شدم از کالسکه درت بیارم ... خوشبختانه خاله ستاره هم توی کتابفروشی بود ... و خورشید ناز نازی مراقبت بود که به چیزی دست نزنی ... اومدم ردیف اسباب بازیها تا برات پازل دو تیکه بخرم ... یهو دیدم رفتی و شروع کردی با دو تا کامیون که اونجا بود مشغول بازی شد " چند روز...
29 ارديبهشت 1392

پازل چوبی حیوانات مزرعه شازده پسرم

این پازل چوبی رو خاله حدیث عید سوغاتی برات آورد ... خیلی خوشگله ... دستش درد نکنه ... روز پنج شنبه که خونه خاله پریسا بودیم دیدم داداشی کیان بدون فکر می تونه پازل رو درست کنه   خیلی برام جالب بود ... تصمیم گرفتم پازلت و برات در بیارم تا باهاش بازی کنی و تو هم کم کم یاد بگیری ... مرسی از خاله پریسا که به من یادآوری کرد ... آخه همش تو فکر بودم برات پازل بخرم و این دقیقا همون چیزی بود که دنبالش بودم ... تو که فقط پازل و خراب می کنی ... اینم از خوشگل مادر در حال بازی با پازلش ولی کم کم درست کردنش و یاد میگری عشق مادر ... زود زود ... اینم از بازی جدید شازده پسرم ... عکسارو هم برات میذارم سرفرصت ... ...
29 ارديبهشت 1392