مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

شاهزاده دیشب واسه اولین بار خودش خوابید

قربونت برم پسر قشنگم شاهزاده من مدتی بود که وقتی می خواستی بخوابی خوب شیر می خوردی یا لالاییت می کردم و وقتی گیج گیج میشدی تلاش می کرد از بغل من بری ... تا میذاشتمت تو جات مثل جوجه ها که خودشون و تکون تکون میدن تا تو جاشون جا بگیرن یکمی اینور و اونور می شدی و می خوابیدی می دونی که دیشب سومین شب بود که بدون خوردن شیر مادر خوابیدی آخر شب بهت یه غذای حسابی میدم که اکثر اوقات استانبولی هست که  شامل برنج و گندم و عدسه و مخلفاتش گاهی گوشت قرمزه گاهیم مرغه راستی توش ماش هم میریزم و اگه آب مرغ یا قلم باشه با اونا درستش می کنم گاهیم حبوباتای دیگه هم بهش اضافه می کنم بعد از خوردن غذا هم یه نیم ساعتی بازی می کنی و بعد...
19 تير 1392

شاهزاده ما میگه من خوابم میاد از تختشم بیرون نمیاد

خوشمزه مامانی الهی قربونت بشم من پرستارت دیروز می گفت مهرتاش وقتی می خواد بخوابه خودش بالش میاره میده دستم یعنی بذام روی پاهات و لالاییم کنم تا بخوابم وای خداجون چه بامزه ... واسه من که از اینکارا نمی کنی جیگرم آخه پیش مادر اصلا راضی نمیشی رو بالش بخوابی باید حتما تو آغوشم باشی تا خواب بری ... وای قربونت برم من ... راستی یادته گفته بودم دیگه در طول روز تو اتاق خودت می خوابی ؟ چند روز پیش  از خواب بیدار شدی اومدم پیشت  ولی حاضر نمیشدی از تختت بیای بیرون ... هر چی می گفتم بغل مامان می گفتی نه ... اینقدر برام جالب بود که عاشق تختت و موزیکال بالای تختت شدی که نگو بعد از اون هم تقریبا اکثر اوقات همین اتفاق تکرار ...
18 تير 1392

هورا بازم می تونم شیر مادر بخورم

مامانی خیلی ناراحت بودم و نگران از اینکه مبادا زود تصمیم به قطع شیرت گرفته باشم واسه همینم بعد از شور و مشورت با زن عمو زیبا جون تصمیم گرفتم مجددا ببرمت دکتر البته یه متخصص دیگه ووقتی بابایی اومد با همدیگه رفتیم پیش خانم دکتر خورشیدی خانم دکتر خیلی به مامانی آرامش داد و گفت  باید یکی از دو شیر رو قطع کنی یا هر دو رو کمتر کنی گفت می تونی بهش شیر بدی اما در دفعات کمتر و حتی گفت شیر شما به شیر پاستوریزه ارجحیت داره ولیکن شما 21 ماه که باید الفت میداشتی با کودکت رو پشت سرگذاشتی حتی سه ماه بیشتر پس دیگه می تونی شیر خودت و قطع کنی و اینکه میگن تا 2 سال تنها تبلیغی برای شیر مادر هست که مادرها حداقل 6 ماه رو به بچه هاشون شیر بدن ...
18 تير 1392

مسابقه نی نی شکمو

پسر ماهم نی نی وبلاگ یه مسابقه به نام نی نی شکمو ترتیب داده و منم یه عکس برات آماده کردم و برای شرکت در این مسابقه ارسال کردم ... وای خدا خیلی دوست دارم برنده شی و عکست روی جلد مجله شهرزاد چاپ شه  ... حالا باید کلی رای برات جمع کنم ... الهی فدات شم ... اگه برنده شدیم که چه خوب و کلی خوشحال میشیم و یه عکس خوشگلم می گیری واسه جلد مجله ایشالا اگرم برنده نشدیم اشکال نداره بازم فرصت هست توی مسابقه های بعدی حتما برنده میشیم اینم از عکس تایید شده  گل پسرم برای شرکت در مسابقه نی نی شکمو ...
18 تير 1392

روزی که فرشته کوچولوی من ، شاهزاده ام مهرتاش زمینی شد

 بعد از مدت ها تونستم خاطرات آخرین روزهای بارداریم و بنویسم البته بصورت مختصر مفید . از کجا شروع کنم ؟ آها یادم اومد من از روز 6 اسفند 90 به بعد دیگه نرفتم سرکار ، هفته اول رو مرخصی روزانه گرفتم و از 13 اسفند هم استعلاجیم شروع شد ، نمی دونم اینارو قبلا گفتم یا نه ، اگه تکراریه ببخشید دیگه ، مهرتاش مهربونم بابایی با دوتا از همکاراش از روز چهارشنبه 26 بهمن رنگ آمیزی اتاقت رو شروع کرد و روز جمعه تمومش کرد ، منم رفتم خونه بابا جون تا بوی رنگ اذیتمون نکنه اگه اشتباه نکنم ، 8 اسفند برگشتم خونه و شروع کردم به خونه تکونی ، اگه بدونی خونه چه وضعی داشت ، من از صبح که بیدار می شدم تا بابایی از سرکار میومد سرپا بودم و همه دعوام می کردن که به ...
17 تير 1392

باز هم قدرت نمایی شاهزاده ما

مامانی دیشب با بابایی داشتیم تلویزیون میدیدیم که یهو متوجه شدیم داری جعبه دریل بابا جون و از کنار جاکفشی میاری آخه قربونت برم تو این همه قدرت و از کجا آوردی ؟ بابایی گفت فایده نداره باید یه زورآزمایی با مهرتاش انجام بدم ببینم اینجا چه خبره ؟ می خوام بخورمت آخه تو چقدر بلایی اصلا این جعبه رو آوردی واسه چی ؟ !!!! ...
17 تير 1392

آخرین وعده شیر مادر

پسر نازنینم پسرم عشقم دیروز ساعت 7 بعدازظهر آخرین وعده شیر مادر و خوردی ... دیروز با بابا مهرداد بردیمت پیش دکترت ، آقای دکتر مجتبی آدینه ، وای که چقدر ماهه اول این و بگم که توی مطب یه مرده باهامون دعوا کرد ... آخه یه لیوان داده بودم دستت که سرگرم شی و از سالن انتظار بیرون نری ، توی هم با اون لیوان هی صدا در میاوردی یه آقاهه با خانم و بچش و دوستاشون تو مطب بود ، که یهو آقاهه با توپ و تشر به من گفت خانم بگیرش از بچت ؟ منم با ملایمت گفتم خوب بچه است ... چکارش کنم می خوام سرگرم شه بیرون نره شروع کرد به داد و بیداد که یعنی چی اعصاب نداریم اینم هی صدا می کنه  ، بابایی هم ناراحت شد و بهش گفت آقا این چه طرز صحبت کردنه...
17 تير 1392