مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

علاقه های این روزای شاهزاده مامان و بابا

شاهزادم از خوراکی ها عاشق گیلاس انگور خرما کشمش دنت یا شیر بسکوییت همراه مغز بادام و پسته دمپخت ( با ماهی ، گوشت قرمز و بوقلمون ) بستنی چای نبات کیک هندونه تخم مرغ سرخ شده سیب زمینی کره و پنیر و گردو کرم کنجد و نون از هر نوع و از بازی ها هم عاشق دالی موشه دزد و پلیس قلقلک تاب بازی هست ...
23 مرداد 1392

پیشرفت های این روزای شاهزاده ما

دردونه مامان تازگیا براحتی در اتاقت و باز و بسته می کنی  البته واسه اینکار مجبوری پاهات و از رو زمین بلند کنی و رو نوک پنجه های پاهات بایستی و بدنت و کامل بکشی تا موفق شی  که اینکار خودش یه ورزش هم هست برات" هر از گاهیم نمی تونی و شروع می کنی به غر زدن که آی گیر افتادم در و برام باز کنین " من که کلی لذت می برم خیلی برام جالبه که شما کوچولوها همینجوری هم ورزش جسمی می کنین هم فکری ... گاهی با خودم میگم اگه ما بزرگترام مثل شماها سختکوش بودیم و شکست ناپذیر و هم ورزش جسمی می کردیم هم روحی شاید خیلی موفق تر از اینا بودیم ...پس گل قشنگم سعی کن همیشه همینطور باشی ، سختکوش ، شکست ناپذیر ،امیدوار و صبور قربونت برم این روزا آبریز یخچال ، ...
23 مرداد 1392

بالاخره تونستی در خونه رو باز کنی

دردانه مادر بالاخره دیشب بعد از کلی سختکوشی و د رحالیکه من و بابایی اصلا انتظارش و نداشتیم تو نستی در خونه رو باز کنی بابایی می گفت یه مدت دیگه در خونه رو هم باز می کنه ... اون یه مدت همش دو دقیقه بود عزیزکم ... کلی خوشحال شدم و از طرفی کلی نگران ، سریع از جا پریدم و در و قفل کردم خوشحال از اینکه سختکوشیات نتیجه داد و نگران از اینکه مبادا روزی فراموش کنم در و قفل کنم و دردونم کار بده دستمون ... حالا دیگه وقتش رسیده یاد بگیری قفل هم باز کنی اینقدر آشوب به پا کردی تا راضی شدم و کلید و دادم بهت و در کمال ناباوری دیدم با کمی تلاش کلید و گذاشتی تو قفل  تمرکز و هماهنگی بین حرکت چشم و دستت عالی بود ...خیلی ذوق زده شدم و کلی بوسیدمت خ...
22 مرداد 1392

کاشکی الان ماهم تهران بودیم

بابا جون و مادر جون و آجی آینازم هفته گذشته یکشنبه رفتن تهران خونه خاله حدیث جونم خاله پریسای مهربونم هم روز جمعه با داداشی کیانم  رفت پیششون ما تنها موندیم همش تقصیر مامان سارا بود هز چی بابا مهردادم بهش گفت شما هم برین ،منم چند روز بعد میام مامانی گوش نکرد و هی دل دل کرد حالا ببین همه اونجا دور همن و داره بهشون خوش میگذره و ما ... اصن نمی دونم چرا مامانم من و نبرد کاشکی خودم بزرگ بودم می تونستم خودم خلبانی کنم و برم تهران پیششون حیف شد حالا مامانم خودشم یکمی ناراحته ها ولی به رو خودش نمیاره که خیلی دلش می خواد الان اونجا بودیم خوب دیگه خودکرده را تدبیر نیست حالا مامانی بهم قول داده اگه شد آخر شهریور واسه جشنواره کود...
13 مرداد 1392

مامانم مجبور شد و من و ببره آب بازی

با توجه به اینکه من که کوچولوام و هنوز نمی تونم خودم  و بشورم ، همچنان انجام این عملیات سخت گردن مامان خوبمه  ... وقتی مامانم میگه بریم تمیز شی ، من از ذوق آب بازی مثل فرفره میدوم و از مامانم سبقت میگیرم ، بعد از اینکه مامانم با زور و خواهش و التماس من و میشوره که اغلب  از کمر درد داغون میشه ازبس من ورجه وورجه می کنم ، بالاخره کوتاه میاد و  شلنگ آب و میده من تا کمی بازی کنم  اگر نده اینقدر جیغ میزنم و اینور اونور میشم که خودشم خیس میشه تازه  قهر هم می کنم و این عکسا حکایت روز جمعه ماست که کاری به سر مامان در آوردم که من و به یه آب بازی درست حسابی برد ... وای که چقدر خوش گذشت&n...
13 مرداد 1392

کارهای خارق العاده مهرتاش ....

فکر کنم با دیدن عکسا دیگه نیازی به شرح خیلی مفصل نباشه فقط این و بگم مامان سارا روز جمعه و شنبه از کارای من تعجب کرده بود اونم یباره اینهمه کار خارق العاده یاد گرفتم و البته خطرناک دارم خلال دندون رو میذارم تو پریز تلفن ... خوب می خوام بدونم اینا چین ؟!!!! هر بار از دستم میفتاد و مجبور بودم از تخت برم پایین و دور بزنم و از یه تونل تنگ رد بشم تا بتونم خلال و بیارم مامانی فیلم هم گرفته کلی هم مامانم باهام صحبت کرده که دیگه اینکارو نکنم و قراره در اسرع وقت بابا مهرداد واسه پریزها هم درپوش ایمنی بذاره   یادتونه که تو پست قبلی درباره این سه گوش گفته بودم بله روز جمعه مامانم در کمال ناباوری دید که من دیگه ش...
13 مرداد 1392

من پسر باباییم

پنج شنبه بابا مهردادم بعد از مدت ها روز تعطیل و موند خونه  پیش ما و منم خیلی خوشحال بودم و واسه همین بهش جایزه دادم حدس میزنین جایزش چی بود؟ حالا میگم ... من و بابایی تو اتاق خواب بودیم و داشتیم بازی می کردیم که بابایی ازم پرسید پسر بابا کیه ؟!!!!! منم سرم و تکون دادم به نشانه تاکید و گفتم اِ اِ  یعنی من من  البته اِ اِ رو تو دلی گفتم نه با حرکت لب اینقدر بابایی خوشحال شد از جایزش که نگو تندی رفت تو سالن و به مامانی گفت ببینش مهرتاش پسر بابایی کیه ؟ و من با تکون سرم و گفتن اِ اِ  تو دلی گفتم من من  و مامان سارا هم کلی خوشحال شد و طبق معمول شروع کرد به فیلمبرداری و ثبت اولین من من گفتنای من تازگیا ای...
13 مرداد 1392