مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

مامان و مهرتاش و خاله مژده جون و مهمون بازی

1392/2/21 8:30
نویسنده : یه مادر عاشق
612 بازدید
اشتراک گذاری

شازده پسرم این هفته خاله مژده جون اومد خونمون و کلی خوش گذروندیم

مخصوصا پسر قشنگم که واسه خودش کلی با مامان و خاله جون بازی کرد...

پسر قشنگم  دیشبم که خاله جون رفت خونشون از خستگی غش کردی ...

الهی قربونت بشه مادر ...

مامانی روز چهارشنبه با خاله مژده از سرکاراومد خونه ...

تو هم کلی خوشحال شدی ... کلا خیلی مهمون نوازی عزیز دلم و همیشه کاری می کنی به مهمونامون خوش بگذره

دلبری می کنی حسابی نیشخند !!!

کلی با خاله جون بازی کردی و جیغ و فریاد راه انداخته بودی ...

عزیزک مادر بعد از ظهر طبق معمول هر روز با بابایی رفتی تفریح و کلی بهت خوش گذشت

واسه شام هم بابایی یه کوکوسبزی خیلی خوشمزه برامون آماده کرد و حسابی کیف کردیم

شب هم که مامان بیهوش شد و تو بعد از اینکه کلی خاله مژده جون و لگدمال کرده بودی اومدی تو بغل مامان و خوابیدی

صبح ساعت 8 صبح بیدار شدی و شروع کردی به بازی

خاله مژده که عادت داره روزای تعطیل تا دیروقت بخوابه فرار کرد رفت تو اتاق خواب ولی تا ساعت 10:30 بیشتر نتونست بخوابه

وقتی بیدار شد من و تو آماده رفتن بودیم ... می خواستیم بریم گردش صبحگاهی ...

من و تو با همدیگه رفتیم بیرون یه چرخی زدیم و یه هوایی خوردیم و زودی برگشتیمو دیدیم خاله جون صبحانه خورده ...

تو و خاله مشغول بازی شدین و منم مشغول پختن غذا

ناهار پلومیگر خوردیم ... ظهر هم چون خاله مژده جون خیلی هوس کیک خونگی مامان سارا رو کرده بود ... مامانی یه کیک خوشمزه پخت که عصرونه با خاله پریسا و داداشی کیان دور هم بخوریم ...

بعد از ظهر خاله پریسا با داداشی کیان اومدن پیشمون ..

پسر قشنگم از خوشحالی نمی دونستی چکار کنی و به داداشی حمله می کردی ... داداشی ازت ترسیده بود و با فاصله از تو بازی می کرد قهقهه

آخه جیگر مامان این چه شکل محبت کردنه عشقم !!!! ذوق می کردی و میرفتی سمتش و جیغ میکشیدی و بهش آویزون میشدی و تعادل هردوتون بهم می خورد و میخوردین زمین نیشخند

اونم حسابی ترسیده بود و هی ازت فرار می کرد ... تو برو و اون برو ...زبان

خاله پریسا ساعت 8 رفت خونشون  ...

شام هم بابا مهرداد مهربونت برامون کباب لقمه درست کرد که خیلی خوشمزه بود ... دستش درد نکنه ...

بازم شب شد و مامان سارا طبق معمول بیهوش شد اما اینبار خدارو شکر بعد از خوابیدن گل پسرش چشمک

صبح ساعت 8:30 از خواب بیدار شدیم ... صبحانه خوردیم و رفتیم گردش صبحگاهی و خرید ...

خاله مژده هم طبق معمول رفت تو اتاق خواب خوابید زبان

من و تو با همدیگه رفتیم کلی خرید کردیم و گشتیم و یه ساعتی بیرون بودیم وقتی رسیدیم ساعت 11:30 شده بود

رفتیم خاله مژده رو از خواب بیدار کردیم ...

بازم بازی و خنده و شادی و ناهار و کیک و ...

بعد از ظهر هم رفتیم دنبال داداشی کیان و خاله پریسا و با همدیگه رفتیم پارک سرسره

کلی بهت خوش گذشت و ذوق کرده بودی عشق مادر ... توی پارک فقط صدای جیغای تو میومد ... هر باز از سرسره میومدی پایین یه جیغ می کشیدی از سر ذوق ...

الهی فدای تو و داداشیت بشم ... داداشی مهربون و آرومت ...

اینقدر پشه کوره بود توی پارک که مجبور شدیم زودی فرار کنیم و بریم خونه ...

وقتی رسیدیم خونه از گرما خیس عرق شده بودیم و کل انرژیمون رفته بود ... کاشکی تو یه شهر خوش آب و هواتر بودیم ...

فکر کنم بعد از این دیگه نتونم ببرمت پارک تا وقتی هوا خنک شه آخه هم گرمه هم پشه کوره زیاده ...

شام هم مامانی خوراک مرغ پخته بود ... شام که خوردیم  یکمی حالمون عوض شد و انرژیمون برگشت...

ولی وای خدا دوباره شب شنبه و استرس کار و تنها گذاشتن تو ....

خاله مژده  ساعت 11 رفت خونشون و من و تو بازم غش کردیم نیشخند

خلاصه آخر هفته خوبی بود و بهمون کلی خوش گذشت ...

جای مادر جون و بابا جونت خیلی خالیه دلمون یه عالمه براشون تنگ شده ...

 

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

خاله مژده
21 اردیبهشت 92 13:59
من چقدر خوشحالم كه از منم تو وبلاگ جيگرم اسم آورده شده ياد اون شبي كه پيشش خوابيده بودم افتادم كه چه جور لگدم ميزدعاشقشم به بخدا چقدر خشمزه شده بود
مرسی از تو و داداش مهرداد که باعث خوش گذشتن و شادیه من و مهرتاش شديدبازم مثل همیشه كيف كردم از مهمون داريت و باسليقه گيت آجي نازم مثل همیشه این پسري رو از طرف خالش بچلون


خواهش عزیزم ... ایشالا همیشه خوش باشی ... به ما هم خیلی خوش گذشت مهربون