مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

خبرای خوووووووووووووب

اولین خبر خوبم که واسه ما مثل ایستادن روی بنده معلقه  یعنی هم خوبه هم بد اینه که مادر جون اینا خونه گیرشون اومد و تا آخر تابستون میرن کرج و ازمون دور میشن خوشحالم واسه اونا که از این جهنم میرن و ناراحتم واسه خودمون که تنها میشیم و مطمئنا روزای سختی رو در پیش خواهیم داشت ... خبر خوب دوم اینکه خاله حدیث و آجی آیناز و عمو عارف روز جمعه اومدن و حسابی سروپرایز شدیم و با دیدشون دم در خونه شوکه شدیم ... به به عجب سورپرایزی بود ... و خبر خوب بعدی همی اینکه نی نی زن عمو فرزانه دختره وای خدا جون نازی چه خوب زن عمو دختر خیلی دوست داشت و خدا هم بعد از اینهمه که اذیت شد با دادن این هدیه زیبا بهش همه رو یه جا جبران کرد براش ایشالا به سلامتی د...
3 شهريور 1392

پسر نازنین مادر هفدهمین ماهگرد تولدت مبارک باشه

عشقم 17 ماهه شدی مبارک باشه 17 ماهه در هوای تو نفس میکشم 17 ماهه با چشمای تو دنیارو می بینم 17 ماهه عشق رو بیش از پیش با تمام وجودم حس می کنم 17 ماهه هر روز با بوی تو زنده میشم و  17 ماهه که از هر روزش کلی خاطره های خوب برام مونده دلم تنگ شده برای اونوقتایی که خیلی کوچیک بودی اونوقتا که هنوز یه نوزاد بودی یه نوزاد خیلی کوچولو و ناز ... دلم خیلی برای اونروزا تنگ شده ... اونروزا که کلی نگات می کردم بلکه برام بخندی ...برای اون روزایی که بی صبرانه منتظر بودم برام بگی آغو ... اون روزایی که بی صبرانه منتظر بودم بشینی ، چهار دست و پا بری ، غذا بخوری ، بایستی ، راه بری ، حرف بزنی دلم برای تک تک اون روزا و لحظه ها تنگ شد...
3 شهريور 1392

این روزا خیلی شیطون شدی ...

جیگر خوشگل مامان این روزا خیلی شیطون شدی و شیرین کاریات بیشتر شده نمونه ای از شیرین کاریات : دیشب بابا مهرداد داشت آنتن و درست می کرد و جنابعالی طبق معمول شروع کردی به خاموش کردن تلویزیون که یهو متوجه سیم های پشت تلویزیون شدی شروع کردی به کشیدنشون بابایی کلی عصبانی شد و دعوات کرد و بهت گفت مهرتاش اینکارو نکن ... خوبه دیگه همین مونده بود این سیم ها رو بکشی ... برو اون طرف بچه ... تو هم تا دیدی بابایی از کنترل ها غافل شده با شیطنت دویدی و کنترل ها رو از رو زمین برداشتی  و مثل جت دویدی تو اتاق پیش من بابا هم دوید دنبالت و ... خلاصه کلی من و بابایی خندمون گرفته بود از اینکه اینقدر سر به سرمون میذاری ... تازگیا وقتی د...
2 شهريور 1392

چقدر خوش میگذره این هفته با مامان جون و آقا جون

گل مادر این هفته ای که داره سپری میشه دو تا مهمون خیلی عزیز داریم مامان جون و آقا جون اومدن پیشمون ... دستشون درد نکنه اومدن که وقتی من و بابایی سرکاریم پیش تو باشن ... اینقدر بهمون خوش میگذره که نگو ... چقدر خوبه وقتی آدم بزگرتری داشته باشه که بتونه تو سختی ها در کنارش باشه و باری از رو دوشش برداره و چقدر ما خوشبختیم که مامان و باباهامون سایشون بالا سرمونه ... الهی هیچ کس بدون سایه سر نشه ... خدایا ازت می خوام عمر طولانی و با عزت به بابا مامانامون بدی  و سایشون مستدام باشه ... آره خوشگلم اینقدر بهت خوش میگذره که دیگه من از سرکار میام حتی بغلم هم نمیای و به بازیت با آقا جون ادامه میدی این هفته شدی شاگرد آقا جون ... آقا...
29 مرداد 1392

تردید ها و دو دلی های مادر

دردونه قشنگم می دونی که مامان یه تصمیم خیلی سخت گرفته بود بخاطر گل پسرش مامانی تصمیم گرفته بودم دیگه سر کار نرم و بگم شرکت نامه عدم نیاز بهم بده تا بتونم 1.5 سال از بیمه بیکاریم استفاده کنم تا بعدش ببینیم خدا چی می خواد ... می خواستم کنارت باشم و از لحظه های خوب با تو بودن حسابی لذت ببرم می خواستم حسابی بهت خوش بگذره و در کنار مامانی آرامش کامل داشته باشی ولی خوب یه شرایطی پیش اومده که جلوی این تصمیم من و گرفت و باز هم بخاطر آینده گل قشنگم از تصمیمم منصرف شدم با توجه به اینکه به احتمال خیلی زیاد وقتی تو بری مدرسه دیگه مامان بازنشسته باشه و بتونه توی دومین دوران طلایی زندیگت یعنی 7 سالگی به بعدت تمام مدت وقتش و در کنارت باشه و یه درآم...
29 مرداد 1392

وابستگی های شاهزاده به مامانش

دردونه من می دونی که از اون دسته کوچولوها هستی که خیلی به مامانشون وابسته هستن ... از وقتی از خواب بیدار میشی تا زمانیکه مجددا بخوابی می خوای تمام لحظاتش کنارت باشم حتی موقع آشپزی و شستن ظرفها و ... خلاصه نمیذاری هیچ کاری انجام بدم ... حتی وقتی میرم wc اینقدر گریه می کنی که نگو ... اینکارت واقعا آدم و کلافه می کنه  ولب خوب از طرفیم لذت بخشه مخصوصا وقتی می بینم آغوشم بهت آرامش میده خیلی لذت می برم و به خودم می بالم ... شبا قتی از خواب می پری و بی قراری به هیچ وجه بغل بابایی آروم نمیشی ولی تا من بغلت می کنم انگشتت و می خوری و آروم می خوابی وقت خواب شب که میشه شیشه شیرت و پر می کنم و بهت میگم مهرتاش بریم لالا ... تو هم شیشه رو میگیری و...
24 مرداد 1392

مامان بابا من اوف شدم

خوشگل مادر این روزا وقتی اتفاقی برات میفته و جاییت درد می گیره تا مدتی بعدش مدام لوس لوسی گریه می کنی "گریه الکی" و اشاره می کنی به جایی که درد گرفته تا من بوسش کنم و نازش کنم ...البته به بابایی هم نشون میدیا ولی بیشتر دوست داری من نوازشت کنم واسه همین بیشتر به من میگی... عاشق اینکارتم مخصوصا حالت چهرت که اینقدر خوردنی مبشه که نگووووو.... بابایی هم همینطور کلی عشق می کنه با اون صورت قشنگ باصطلاح ناراحتت
24 مرداد 1392

علاقه های این روزای شاهزاده مامان و بابا

شاهزادم از خوراکی ها عاشق گیلاس انگور خرما کشمش دنت یا شیر بسکوییت همراه مغز بادام و پسته دمپخت ( با ماهی ، گوشت قرمز و بوقلمون ) بستنی چای نبات کیک هندونه تخم مرغ سرخ شده سیب زمینی کره و پنیر و گردو کرم کنجد و نون از هر نوع و از بازی ها هم عاشق دالی موشه دزد و پلیس قلقلک تاب بازی هست ...
23 مرداد 1392

پیشرفت های این روزای شاهزاده ما

دردونه مامان تازگیا براحتی در اتاقت و باز و بسته می کنی  البته واسه اینکار مجبوری پاهات و از رو زمین بلند کنی و رو نوک پنجه های پاهات بایستی و بدنت و کامل بکشی تا موفق شی  که اینکار خودش یه ورزش هم هست برات" هر از گاهیم نمی تونی و شروع می کنی به غر زدن که آی گیر افتادم در و برام باز کنین " من که کلی لذت می برم خیلی برام جالبه که شما کوچولوها همینجوری هم ورزش جسمی می کنین هم فکری ... گاهی با خودم میگم اگه ما بزرگترام مثل شماها سختکوش بودیم و شکست ناپذیر و هم ورزش جسمی می کردیم هم روحی شاید خیلی موفق تر از اینا بودیم ...پس گل قشنگم سعی کن همیشه همینطور باشی ، سختکوش ، شکست ناپذیر ،امیدوار و صبور قربونت برم این روزا آبریز یخچال ، ...
23 مرداد 1392

بالاخره تونستی در خونه رو باز کنی

دردانه مادر بالاخره دیشب بعد از کلی سختکوشی و د رحالیکه من و بابایی اصلا انتظارش و نداشتیم تو نستی در خونه رو باز کنی بابایی می گفت یه مدت دیگه در خونه رو هم باز می کنه ... اون یه مدت همش دو دقیقه بود عزیزکم ... کلی خوشحال شدم و از طرفی کلی نگران ، سریع از جا پریدم و در و قفل کردم خوشحال از اینکه سختکوشیات نتیجه داد و نگران از اینکه مبادا روزی فراموش کنم در و قفل کنم و دردونم کار بده دستمون ... حالا دیگه وقتش رسیده یاد بگیری قفل هم باز کنی اینقدر آشوب به پا کردی تا راضی شدم و کلید و دادم بهت و در کمال ناباوری دیدم با کمی تلاش کلید و گذاشتی تو قفل  تمرکز و هماهنگی بین حرکت چشم و دستت عالی بود ...خیلی ذوق زده شدم و کلی بوسیدمت خ...
22 مرداد 1392