مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

مهرتاش آقا با مامانش رفت واسه چکاب ماهیانه

سلام پسرم ، پسر قشنگم ، خوبی مامانی   مهرتاشم دیشب با مامان جون و بابا جون رفتم پیش خانم دکتر خانم دکتر به عکست توی سونو نگاه کرد و گفت ماشالا رشدش خیلی خوب بوده بعدشم شکم مامانی رو معاینه کرده و سایز آقا مهرتاش عالیه و گذاشت که من واسه بار اول صدای قبل کوچیکت رو بشنوم مثل این بود که داشتی اسب سواری می کردی قلبت همچین تند و تند میزد که نگومنم کلی ذوق کردم و صدای قلبت رو واسه بابایی ضبط کردم پسر شیطون اولش هم که رفته بودی قایم شده بودی خانم دکتر کلی دنبالت گشت تا اینکه سمت راست شکمم پیدات کرد عشق مامان گفت قلبش هم عالی میتپه خانم دکتر گفت من ٢ کیلو توی این ٧ هفته که پیشش نرفته بودم اضافه کردم و گفت خیلی خوبه الان شدی ٥٢ کیل...
11 آبان 1390

کیان جون خاله رو ختنه کردن

سلام پسر قشنگم   مهرتاشم عزیزم دیروز پسر خالت کیان رو بردن ختنه کردن اینقدر مامانت استرس داشت که شب تا صبح نتونست درست بخوابه و همش از خواب می پریدم و میدیدم خیس عرق شدم و صبح هم که اومدم سر کار خیلی حالم بود اینقدر حالم بهم خورد که نگو ولی خداروشکر مثل اینکه حال کیان کوچولوی نازم خوب بوده و مشکلی نداشته عزیز دلم قربونش برم من مهرتاشم مامانی همش به فکر توام که من چطوری آخه باید اینکارو بکنم از حالا گریم میگیره جیگر مامان ولی خوب دیگه یه کریه که باید حتما انجام شه سعی می کنم زود زود انجامش بدم که تو هم زیاد اذیت نشی و یادت نمونه قربونت برم دلم برات کلی تنگ شده بابایی دیروز همش از روی شکم مامانی تورو بوس می کرد و بهت می گفت دو...
24 مهر 1390

مهرتاش تو عشق مامان و بابایی ( دیروز فهمیدم یه آقا پسر شیرین تو راه دارم )

سلام پسرم پسر قشنگم - وااااااااااااای چه حس خوبی دیگه الان می تونم به اسم باهات حرف بزنم مهرتاشم دیروز بابایی ساعت 1.30 رفت واسه مامان نوبت سونو گرفت وقتی بهم زنگ زد و گفت باید برم خونه و آماده شم برای سونو یه حس جالبی داشتم هیجان و دلشوره با همدیگه و بیشترش هیجان از اینکه بدونم فرشته کوچولوی ما دختره یا پسر حالم بد شده بود حالت تهوعم شدید تر شده بود و دل پیچه هم اومده بود سراغم زنگ زدم به پدر جون و بهش گفتم که زحمت بکشه بامادر جون من و تورو همراهی کنن چون بابامهرداد کلاس داشت و نمیشد بیاد باهامون ساعت 3 رسیدم خونه .سریع دوش گرفتم و آماده شدم ، خاله پریسا بهم پیامک داد که برم پیشش ، منم گفتم دارم میرم سونو کلی ذوق کرد و گفت دوست دا...
20 مهر 1390

دوستت دارم عشق من

سلام کوچولوی نازم - این روزا حالت خوبه ؟ می دونم داری کم کم بزرگ میشی و از زیر لباس مامانی پیدا میشی قشنگ من هنوز حالم بده مامانی نمی دونم چکار کنم گاهی اوقات گریم میگیره هم برای تو هم برای خودم برای تو واسه اینکه نمی تونم خوب غذا بخورم می ترسم ولی خانم دکتر گفته اصلا نگرانت نباشم گفته این کوچولوی فینگیلی واسه خودش داره اون تو کیف می کنه و حسابی تغذیه میشه البته چند روزه یکمی بهتر غذا می خورم فرشته نانازی راستی دیشب بابایی می گفت خواب دیده به دنیا اومدی یه پسر ناز هستی که لپات مثل دوتا هلو سرخه و کپلی گفت خیلی خوشمزه بودی نمی دونم دختری یا پسری ولی این رو بدون هر کدوم باشی عشق و همه زندگی مامان و بابایی مامانی اینقدر دوست دارم بدون...
17 مهر 1390

بدون عنوان

سلام عزیز دلم بالاخره بعد از یه مدت طولانی تونستم بیام برات بنویسم - می دونی مامان این مدت خیلی حالش بد بود اصلا نمی تونستم غذا بخورم همش می خوابیدم تا روزا تند تند بگذره الان هنوزم خوب نشدم اما دیگه با هاش دارم کنار میام ، قشنگم فدات بشم من یکم کمتر مامان رو اذیت کن قربونت بشم من می دونی هنوز نتونستم صدای قلب کوچیکت رو بشنوم دلم لک زده واسه شنیدن صدای تالاپ تولوپ قلب پاک و معصومت عشق مامان و بابا ایشالا هرچه زودتر مامان حالش خوب شه تا بتونه چیزای خوب خوب بخوره و تو حسابی قوی تپل مپلی شی جگرم دوستت داریم عشق ما
6 مهر 1390

بدون عنوان

سلام فرشته خوشگلم می دونی الان اندازه یه دونه کنجدی قشنگم این روزا مامان خیلی بی اشتها شده و کم حوصله و عصبی عزیزم اما به زور هم شده غذا می خورم تا تو سالم و قوی بشی عزیزکم باید از بابا هم خیلی تشکر کنی چون این روزا خیلی بیشتر از قبل به مامان کمک می کنه تقریبا میشه گفت 90 در صد کارای خونه رو خودش انجام میده تا مامان بتونه بیشتر استراحت کنه خلاصه خیلی خیلی زحمت میکشه دستش درد نکنه و خدا بهش اجر بده عزیزم راستی کمر دردم دو 3 روزیه خیلی بهتر شده که اونم از لطف مادر جون و بابا جون و باباییه آخه از چهارشنبه شب تا جمعه شب اونجا بودم و همش استراحت می کردم خیلی دلمون می خواد زودتر این 2هفته هم بگذره تا بتونیم صدای قلب پاکت رو بشنویم ناز...
30 مرداد 1390

بدون عنوان

سلام خوشگل مامان و بابا عزیزم مامان و بابا خیلی غمگین شدن ، مامان که نتونست امروز بره شرکت  یعنی اصلا حال و حوصلش رو نداشت بابایی هم اجباری رفتش الان مامان بهتره وقتی به تو فکر می کنه ، اینکه چقدر کوچولو هستی و قلبت داره تشکیل میشه روحیش عوض میشه عشق مامان عزیزم من این روزا که قلب کوچولوت داره تشکیل میشه هر روز واست قرآن می خونم و از خدا می خوام یه قلب پاک بهت بده و مهربون عزیزم مامان و بابا خیلی دوست دارن نمی تونم به این فکر کنم که تو نباشی عزیزم می دونم که هستی عشقم
25 مرداد 1390

بدون عنوان

فرشته پاک مامان سلام بعد از ظهربا خاله پریسا رفتیم دکتر و سونو رو نشون دادم  ، خانم دکتر گفت اندازه جنین خیلی کوچیک نشون داده شده و خیلی مامان رو نگران کرد دکتر به مامان گفت ممکنه بارداری دیر اتفاق افتاده و  باید سه هفته دیگه سونو بده اگه بازم جنین توی ساکش نبود یعنی بارداری پوچ بوده و فرشته کوچولوی ما همون روزای اول بارداری از بین رفته  الان گریم گرفته فرشته کوچولو ، مامان و بابا رو تنها نذار ، می دونم که هستی عزیز دلم ، من ایمان دارم که خدا من رو ناامید نمی کنه اصلا نمی تونم تحمل کنم که تو از پیشم رفته باشی عشق من با من و بابایی بمون عزیزم خدایااااااااااااااااااااااااااا  به ما نگاه کن و فرشته پاک و کوچولو...
24 مرداد 1390

بدون عنوان

سلام بابایی امروز انتخاب واحد ترم دوم بابا بود می دونستی کوچولوی من ؟ ساعت 15:30 همراه با مامان ، خاله پریسا و باباجون رفتیم که اولین سونوگرافی رو مامان انجام بده ، من و بابا جون بیرون اتاق سونوگرافی بودیم که یهو خاله پریسا اومد و گفت : مهرداد بیا نگاه کن منم با خوشحالی رفتم توی اتاق سونو ، خاله پریسا گوشی همراه مامان رو بهم داد و گفت صدای دکتر رو ضبط کنم بابایی دکتر گفت که چهار هفته و یک روزت هست عزیز دلم و صدای قلبت رو نمیشه شنید ، خیلی گوگولی هستی . قرار شد سه هفته دیگه دوباره مامان سونو انجام بده تا صدای قلبت رو هم بشنویم و ما خیلی منتظر اون لحظه هستیم . بابایی خیلی دوستت دارم و خیلی دوست دارم زودتر به دنیا بیای عزیزکم  ...
24 مرداد 1390