مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

شازده کوچولو خیلی گرسنه است ...

این هفته روز خانواده رو با مامان سارا گذروندم ، آخه بابایی باید میرفت سرکار با اینکه بابا مهردادم نبودش ولی بازم خوش گذشت مامان طبق قولی که بهم داده بود پنج شنبه ظهر من رو برد آب بازی و کلی با همدیگه بازی کردیم و خندیدیم خیلی خیلی خوش گذشت بهمون اینم چند تا عکس باحال از من در حال آب بازی روز پنج شنبه که با خوبی و خوشی گذشت ، هوا هم که خیلی گرم بود و نشد با مامان و بابا بریم بیرون روز جمعه صبح که از خواب بیدار شدم برق قطع شده بود و من هم که اصلا از تاریکی خوشم نمیاد اینقدر غر زدم تا مامان سارا متوجه شد من دلم  گرفته " خوب چکار کنم دارم تلاش می کنم بتونم مثل آدم بزرگا حرف بزنم اما نمیشه صدام مثل غر غر آدم بزرگا میش...
22 مهر 1391

اولین خرابکاری شازده کوچولو

با اجازتون امروز شازده کوچولو اولین خرابکاریش رو انجام داد بذارین از زبون خودش بگم براتون ..... من نشسته بودم توی روروئکم و با بابایی سرگرم بازی بودم ، مامان سارا هم داشت توی اتاق خواب با مادر جون تلفنی صحبت می کرد منم همش داشتم با شتاب اینور و اونور میرفتم و می خندیدم و کلی ذوق کرده بودم که بابایی داره باهام بازی می کنه و ازم عکس میگیره ... یکمی بعد بابایی خسته شد و نشست به تماشای تلویزیون منم تنهایی به بازی خودم ادامه دادم و واسه خودم توی خونه می چرخیدم ... یهو اون گلدون پر زرق و برق مامانی چشمم رو گرفت و بی اختیار رفتم سمت گلدون وای منم که مثل مامانم عاشق چیزای براق هستم ، دستم رو بردم به سمت یکی از گلا و اونو کشیدم سمت خودم ...
19 مهر 1391

2 روزه خوشمزه مامان صبحا یه کاری میکنه که مامان و بابا دیرشون میشه

امروز صبح داشتم آماده میشدم و گل قشنگم تو تختش خوابیده بود که یهو با صدای خوشگلش که گفت اهم متوجه شدم بیدار شده و داره میگه صبح بخیر منم بیدارم ، سرش رو میاورد بالا تا بتونه ببینه بیرون از تختش چه خبره و من دارم چکار می کنم  الهی دورش بگردم خیلی خیلی خوشمزه بود نتونستم جلوی خودم رو بگیرم رفتم کنارش و بهش گفتم علیک سلام پسرم و حسابی بوسیدمش و فشارش دادم و اونم کلی ذوق کرد و کلی برام خندید بعد بهش شیر دادم ، خیلی شیطونه ، در حین شیر خوردن یه نگاه معصومانه ای بهم می کرد و تا نگاهمون با هم برخورد می کرد یه لبخند شیرینی برام میزد که گریم می گرفت از اینهمه محبتی که تو چشاش می دیدم "البته همیشه هینکارو باهام می کنه و اشکم رو در میاره پ...
19 مهر 1391

خبر خوب

دیروز به بابا مهرداد خبر دادن که دانشگاه یک درس 2 واحدی رو حذف کرده و می تونه با گرفتن 24 واحد این ترم فارغ اتحصیل شه هوراااااااااااااااااااااا    بابا مهرداد سریع رفت دانشگاه و کاراش رو انجام داد و قراره بهمن ماه امسال فارغ التحصیل شه قربون بابای زرنگم بشم که با وجود اینهمه گرفتاری تونست 4 ترمه درسش رو تموم کنه   ایشالا منم مثل بابا مهردادم زرنگ و باهوش میشم و تند تند پله های ترقی رو پشت سر میذارم  خیلی خوشحالم که این ترم بابا مهرداد درسش تموم میشه و می تونه وقت بیشتری رو با من و مامان سارا بگذرونه   ...
19 مهر 1391

روز جهانی کودک مبارک پسرم

شازده کوچولوی مامان و بابا اولین روز جهانی کودکت مبارک باشه عشق ما........... مامان و بابا خیلی خیلی دوستت دارن و عاشقتن تقدیم به مهرتاش قشنگم با عشق اگر تو نبودی جهان، بی خنده های تو معنا نخواهد داشت. اگر تو نباشی، هیچ بهاری ـ حتی اگر لبریز شکوفه باشد ـ دیدن ندارد. اگر تو نبودی، باران ها همه دلگیر می شدند و مادر عاشقانه زیر باران ها، بی چتر لبخند نمی زد. اگر تو نبودی، آسمان با همه حجم آبی اش، دلگیرتر از چهار دیواری کوچکی می شد که به زندانی کوچک بیش نمی ماند. اگر تو نبودی، شمعدانی های لب پنجره، این گونه زیبا گل نمی کردند و عطر سیب، دیگر معنایی نداشت. اگر تو نبودی، نه پدر معنا داشت، نه  مادر بهشتی می شد. اگر تو نبو...
16 مهر 1391

روز خانواده 1 - اولین آب بازی شازده کوچولو در وان حمامش ,اولین خرید اسباب بازی با شازده کوچولو

مامان و بابا تصمیم گرفتن روز پنج شنبه و جمعه رو روز خانواده نامگذاری کنن ، البته به من قول دادن تمام تلاششون رو بکنن که پنج شنبه ها و جمعه ها در کنار هم باشیم ، اگرم مجبور بودن برن سرکار من اجازه میدم آخه اونا اگرم برن سرکار واسه خاطر من میرن که بتونن امکانات بیشتری برای رفاه و آسایش من فراهم کنن پنج شنبه و جمعه این هفته کلی بهم خوش گذشت و توی خونه با مامان و بابا کلی بازی کردم و خندیدم البته بابا مهرداد فقط روز جمعه رو کنارمون بود پنج شنبه با مامان سارا رفتم آب بازی ، واسه اولین بار مامان وان حمامم رو پر از آب کرد و من رو گذاشت توی تشت و کلی اسباب بازی و کتاب حمامم رو برا آورد و من 20 دقیقه ای واسه خودم تو آب بازی کردم و لذت بردم دست ...
14 مهر 1391

صبحا که شازده کوچولو میره خونه بابا جون و مامان جون

مامان و بابا هر روز صبح باید برن سرکار واسه همین تورو می برن میذارن خونه بابا جون و مادر جونت مامان صبح ساعت 5:30 از خواب بیدار میشه و آماده میشه ، یکم بعدش می بینم چشمای خوشگلت رو باز می کنه و با اون خنده های خوشگلت دل مامان و بابا رو می بری اینقدر خوشمزه ای که بی اختیار میام پیشت و یکمی تو رختخواب با همدیگه بازی می کنیم و یه عالمه بوست می کنم و فشارت میدم و بابایی رو بیدار می کنیم ، بعد بابایی باهات سرگرم میشه و من میرم آماده میشم وقتی خودم آماده شدم تورو آماده می کنم ، بعدش یه آژانس می گیریم و میریم از خونه که می برمت بیرون با چشمای گرد شده اینور و اونور رو نگاه می کنی و همش سرت در حال چرخیدن به اطرافه با کنجکاوی به همه چیز نگاه م...
12 مهر 1391

شازده کوچولو بدون کمک میشینه هوراااااااااااااا

امروز متوجه شدم شازده کوچولوی مهربونم بدون کمک من و بابایی حدود 3 ، 4 دقیقه ای میشینه بعدش یکمی تعادلش بهم می خوره و از یه طرف می خوره زمین ، کلی ذوق کردم و خوشحال شدم این جیگر من ماشالا خیلی خوشمزه شده واااااااای خدا وقتی از سرکار میرم خونه و می بینمش همه خستگیم از تنم میره با اون خنده های خوشگلش همچین دلم رو می بره که می خوام درسته قورتش بدم خدایا واسه این پسر مهربونی که بهم دادی ازت ممنونم و ازت می خوام همونطور که روح من رو تازه کردی دل کسایی که دلشون نی نی می خواد رو زودتر شاد و لبشون رو خندون کنی اینم از عکس آقا مهرتاش مهربونم از اولین باری که بدون کمک تونست بشینه پسر قوی من     قربون پسر موزیسینم بشم من...
10 مهر 1391

واکسن 6 ماهگی شازده کوچولو

امروز با مادر جون و بابا جون رفتیم بهداشت و واکسن 6 ماهگی پسر گلم رو زدیم ، پسر خوش اخلاقم کلی توی بهداشت واسه همه دلبری کرد و مثل همیشه خیلی صبور بود و موقع تزریق واکسن فقط یه جیغ کوچولو کشید و بعدش زودی آروم شد و خندید ماشالا خیلی خوب بود و راحت بودم ، خداروشکر هیچ مشکلی پیدا نکرد و صحیح و سلامت بازی می کرد عزیز دل مامان و بابا مادر جون و بابا جونش میگن مهرتاش قویه و خیلی هم مهربون و خوشمزه است مادر جون میگه وقتی میارمش خونه و تحویلت میدم مهرتاش رو ، بعدش کلی دلم برای بازی هاش و خنده هاش تنگ میشه صبحا مادر جون کلی ذوق می کنه وقتی در رو باز می کنه و پسر مهربونم رو می بینه ، الهی فدای پسرم بشم که بی آزاره ، الهی زنده باشی مامانی دس...
2 مهر 1391

خلاصه ای از اتفاقات 6 ماه گذشته

بالاخره فرصتی پیش اومد بتونم بعد از گذشت حدود 7 ماه وبلاگ شاهزاده کوچولوی خودم رو بروز کنم بعد از 6 ماه در کنار مهرتاش بودن روز بازگشت به کار فرا رسید ، امروز کار رو با شرکت جدید شروع کردم فعلا اینجا همه چی در همه و هنوز کار بطور جدی شروع نشده توی 6 ماه گذشته اتفاق های زیادی افتاد که همگی برای مامان و بابا خوشایند بود 02/01/1391  : روز 2 فروردین 1391 ساعت  10:35 صبح ، شاهزاده کوچولوی ما به دنیا اومد و چشم هممون رو روشن کرد هوراااااااااااااا شاهزادم وقتی دنیا اومد خیلی خیلی ناز و جیگر بود ، وقتی صدای گریت رو شنیدم نفسم بند اومده بود از خوشحالی و دوست داشتم زودی در آغوش بگیرمت ، وقتی دنیا اومدی خانم دکتر بهم گفت سارا ببین...
1 مهر 1391