مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

اولین نقاشی " خط خطی" شازده کوچولو روی وایتبرد مغناطیسی 1392/02/05

مامانی پنج شنبه بعد از اینکه کارمون توی خانه بهداشت تمام شد ... با همدیگه رفتیم بازار و مامانی واسه پسر ماهش رنگ انگشتی ... مداد ردنگی ... وایتبرد مغناطیسی و یه دونه پازل خریدو کلی بهمون خوش گذشت وای که چقدر لذت بخشه وقتی آدم واسه بچش خرید می کنه ... این لذت و با هیچی نمیشه عوض کرد ... مامان اینقدری که از خرید واسه تو لذت می برم از خرید واسه خودم لذت نمی برم اینم از اولین نقاشی گل پسرم روی وایتبرد مغناطیسیش در مورخ 1392/02/05 بعد از اینکه این نقاشی رو کشیدی با قلمت راه افتادی به دور زدن توی خونه و نمی دونم قلم رو کجا انداختی کل خونه رو با بابایی گشتیم و نتونستیم پیداش کنیم آخه جیگرم کجا انداختیش؟ ...
7 ارديبهشت 1392

بهداشت و چکاب ماهیانه

آخرین بار که رفتیم بهداشت یک ماه پیش بود که واکسن یه سالگیت و زدی جیگر مامان وزنت شده بود 1100 گرم و قدت 76 مامان خیلی ناراحت بود آخه حدود 300 گرم وزنت کم شده بود ... ولی خوب از منابع مختلف فهمیدم که جای نگرانی نیست و مال دندون و تغییر عادات غذایی و این چیزاست ... توی این مدت تمام وقتم و گذاشتم روی تقویت گل پسرم و پنج شنبه که رفتیم خانه بهداشت خداروشکر وزنت شده بود 1400 گرم و قدت هم شده بود 80 خانم بهداشت گفت خیلی خوبه همه چیز عالیه ... و افزایش وزنش هم خیلی خوب بوده ... وای مامانی خیلی خوشحال شدم ... الهی همیشه سلامت باشی عشق مادر
7 ارديبهشت 1392

تلفن حرف زدن شازده کوچولو... من دیگه می تونم بدون کمک دیگران روی دو تا پاهام بلند شم و راه برم

چهارشنبه بعد از ظهر من رفتم خرید  و تو و بابایی خونه موندین وقتی برگشتم دیدم بابایی یه فیلم خیلی با حال ازت گرفته در حال تلفن حرف زدن ... گوشی موبایل بابایی رو گرفته بودی دستت و حدود 15 دقیقه راه میرفتی و حرف میزدی ... خیلی بامزه بود ... و جالب بود که همون شب واسه اولین بار تونستی به تنهایی و بدون کمک از وسیله و کسی روی دوتا پاهات بلند شی و راه بری   هوراااااااااااااااااااااا !!!!! مامانی هم واست چند تا کتاب قشنگ خرید کتابای جینگیلی ها واسه اینکه پسر خوبی بودی و پیش بابایی موندی ...
7 ارديبهشت 1392

الله اکبر ...

پسر گلم تازگیا یاد گرفتی تا میگیم الله اکبر دستات و می بری بالا و میگی اَ بَ ... کلی ذوق می کنم وقتی این کارو می کنی این و مادر جون بهت یاد داد خونشون بودیم و اذان داشت پخش میشد شما هم فکر کرده بودی اینم آهنگه و باهاش میرقصیدی ... من و مادر جونم بهت می گفتیم باید بگی الله اکبر و دستامون و می بردیم بالا دو طرف سرمون بعد دیدیم تو هم اینکارو تکرار کردی چند روز بعد دیدم خودتم میگی اَ بَ حالا این اَ بَ رو هم به معنای الو میگی هم به معنای الله اکبر اینم از عکسات در حال گفتن الله اکبر الهی قربون پسر باایمانم بشم من ...
2 ارديبهشت 1392

اینم عکسای داغ از شازده کوچولو از شروع سال 92 تا به امروز

چی شده مادر چرا اینطوری نگام می کنی ؟ شازده پسرم داره خودش و لوس می کنه واسه بابا مهردادش - اهواز خونه آقا جون اینم از داداشی آران بلای دوست داشتنی شازده کوچولو داره با بابا مهرداد کشتی می گیره   اینم از مبلی که عمو مهرشاد جون واسه شازده کوچولو خریده دستش درد نکنه زنبور عسلم کلی ذوق کرده بود با دیدنش شازده کوچولو و داداشی آران ببین داداشی چجوری داره بوست می کنه اینقدر داداشی مهربونه و دوست داره که نگو همش راه میرفت و می گفت مهرتاش و دوست دارم و ترو می بوسید الهی من فداش شم ... بله اینجا ماشینت رفته بود پشت میز و داشتی تلاش می کردی بیاریش بیرون شکار لحظه ها ...
2 ارديبهشت 1392

شمع خاموش ... احسان خدانگهدار ...

انا لله و انا الیه راجعون شمع زندگی احسان خاموش شد و این دنیارو پشت سر گذاشت ... خدا به همه بازمانده ها صبر جزیل بده مخصوصا خانواده عموی عزیزم که واقعا براشون سخته از دست دادن پسر جوون ناکامشون ... انشاالله که بهشت برین جایگاه آخرتش باشه ... رحم الله من قرا الفاتحه مع اخلاص مع الصلوات شاهزاده قشنگم دلم نمی خواست توی وبلاگت از غم و اندوه بنویسم دلم می خواست فقط از شادی ها برات بنویسم اما این پست و نوشتم تا یکمی باهات حرف بزنم عزیز دلم ... پس سعی کن با حوصله بخونیش ... اگرم الان وقت نداری بذارش واسه یه زمان دیگه جیگر مامان ...  مرگ و زندگی دست ما نیست چکار کنیم ، جبر زمونه است دیگه مادرم ... کاریشم نمیشه کرد... ...
31 فروردين 1392

روزی که به تنهایی اولین گام ها را برداشتی

پسرم شاهزادم عشقم مدتی بود من و بابایی و مادر جون و مخصوصا باباجون کلی واسه اینکه بتونی مستقل راه بری تلاش می کردیم ولی قشنگم دوست نداشتی راه بری از بین ما باباجون خیلی بی صبرانه منتظر راه رفتنت بود ... همش می گفت مهرتاشی که از بدو تولد اونقدر قشنگ تکون می خورد و حرکت می کرد فکر می کردیم 10 ماهه راه میره " البته این نظر بقیه هم بود " ولی خوب کوچولوی مادر تنبل بازی در اورد ... خوب دلت می خواست بیشتر در آغوش باشی جیگرم از اینور و اونور می شنیدم که بچه ها یهو راه میرن یه روز که اصلا انتظارش و نداری از خواب بیدار میشی و در کمال ناباوری می بینی اِ اِ اِ کوچولوت داره راه میره دیشب خونه باباجون بودیم، من بودم وتو بودی و مادر جون و بابا ...
27 فروردين 1392

راه رفتنت مبارک فرزندم ...

من آماده ام ... من برای همه چیز آماده ام ... برای گرفتن دستانت ... برای شانه به شانه شدن با تو ... برای ایستادن پشت سر تو ... چشم هایم را زیر پایت می گذارم مبادا که خاری به اشتباه انگشتان ظریفت را قلقلک دهد ... قدم بردار ... من همیشه ... همه جا ... قدم به قدم ... نفس به نفس ... با تو هستم !!!! من و پدرت هر دو ...!!!! راه رفتنت مبارک فرزندم !!!     ...
27 فروردين 1392