.
 
قالب وبلاگ
چت باکس


لینک دوستان
[ شنبه 2 شهريور 1392 ] [ 1:18 بعد از ظهر ] [ یه مادر عاشق ]

پسر نازنينم دلم هوات و كرده خيلي زيااااااااااااد

خوشگل مادر اين روزا حسابي شيرين زبوني مي كني و اداهاي خوشگل خوشگل درمياري

يه كليپ هست كه يه ني ني خوشمزه مثل خودت داره ماست مي خوره و اداهاي خوشگل درمياره و ميگه نه نه نه نه

جديدا تو هم اين اداي بامزه رو در مياري ... وقتي دست و سرت و تكون ميدي و ميگي نه نه نه نه مي خوام درسته قورتت بدم

لغات جديد كه ياد گرفتي

دريا               ديا

متين              دتين

شيريني          شوكا

و جمله كوتاه جديدت

ماماني شن كن           ماماني روشن كن

ماماني بدو                  ماماني برو

 

قربونت برم من الهي كوچولوي قشنگم

دايره لغات شازده كوچولو
[ يکشنبه 18 اسفند 1392 ] [ 10:27 قبل از ظهر ] [ یه مادر عاشق ]

عشق قشنگم ديشب بهت غذا دادم و بعدش مي خواستيم بفرماييد شام نگاه كنيم ،‌من به بابايي گفتم ة مهرداد جان لطفا پتو بيار تا من و مهرتاش بخوابيم

يهو ديديم تو ا زجا پريدي و سريع رفتي سمت اتاق ،‌من و بابايي مرديم از خنده

بابا مهرداد اومد دنبالت و ديد داري تلاش مي كني كه پتو رو بياري ولي موفق نشدي واست سنگين بود واسه همين رفتي بالشت و بردشتي اوردي و با ذوق داديش دست من

بعدم بابايي پتو آورد و با هم دراز كشيديم

خيلي واسه من و بابايي جالب بود اين حركتت

اميدوارم هميشه همينجور حرف گوش كن بموني زندگيم ... البته نه اونقدري كه دچار ضعف بشي و يه حرف زور تن بدي عزيزم

اميدوارم يه پسر بااعتماد به نفس و عاقل باشي عزيز دلم

دوستت دارم قشنگم

 

خاطرات بامزه
[ يکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 8:30 قبل از ظهر ] [ یه مادر عاشق ]

جيگر قشنگم پريشب تو رختخواب بوديم و تو تو بغل من بودي ، بابا مهرداد بهت گفت مهرتاش بابايي بيا بغل من بخواب تو پسري بايد پيش من بخوابي زشته همش ميري بغل مامانت بيا پسرم

يهو تو گفتي نه نه  من ني نيم

من و بابا مهردادت تعجبزبان كلي ذوق كرديم از اين حرفت و كلي خنديديم

بعد بابايي بهت گفت پس فقط واسه چند دقيقه بيا بغلم و در كمال ناباوري رفتي بغلش ، بعد از مدت كوتاهي دوباره گفتي ماماني ماماني و اومدي بغل من بعدشم از بغل من رفتي و بين من و بابايي جا خوش كردي و فقط خواستي دستم تو كمرت باشه تا بخوابي

خيلي جالب بود واسه من و بابايي

بابا مهرداد گفت خداي من اين بچه همه چيز و متوجه ميشه و ما فكر مي كنيم متوجه نميشه

خاطرات بامزه
[ يکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 8:26 قبل از ظهر ] [ یه مادر عاشق ]

عزيز دلم هفته گذشته روز دوشنبه رفتيم اهواز

و چشممون به ديدن يه فرشته كوچولوي ناز كه با اومدنش به خونه عمو مسعودت نور تازه اي بخشيده روشن شد

اينقدر نانازي بود كه نگو

عشق مادر كلي با داداشي آران و بقيه بازي كردي و بهت خوش گذشت

همه كلي لذت برده بودن از حرف شنوي و مهربوني تو

هر كاري بهت مي گفتن انجام ميدادي و از كاري منعت مي كردن انجام نميدادي

يه شب نشسته بوديم كه يهو اومدي من و بوسيدي و پشت اون بوسه رفتي يكي يكي همه رو بوسيدي

همه كلي ذوق كردن از بوسه هاي شيرينت

مهربونم تو بغل همه ميرفتي و همه رو راضي كردي ...

همه شيفتت شده بودن و مي گفتن ماشالا ماشالا به اين گل پسر كه اينقدر عاقله

واسه همه جالب يود كه از تاريكي نمي ترسي ولي علرغم نترس بودنت خيلي پسر محتاطي هستي و هر كاري رو با احتياط كامل انجام ميدي

آقا جون مي گفت مهرتاش سمت شومينه نميره ، من گفتم نه آقا جون مي دونه خطرناكه و كار خطرناك نمي كنه واسه همه خيلي جالب بود ...

داداشي آران بلا بهت ياد داد از روي مبل بپري و اين شده بود بازي مورد علاقت و با يه ژست خاصي اون بالا مي ايستادي و همه جوانب و بررسي م كردي و با يه چهره فوق العاده بامزه نفست و حبس مي كردي . بعد يه پا ميومدي پايين همه غش مي كرديم از خنده ... خيلي بامزه بود ...

داداشي آران مهربونت هم كلي باهات بازي كرد و حسابي با همديگه خوش گذروندين ...

مامان هم واسه خودش يكمي خريد كرد ...

سفر خوبي بود و بهمون كلي خوش گذشت ...

از یک سالگی تا دو سالگی شازده کوچولو
[ يکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 8:21 قبل از ظهر ] [ یه مادر عاشق ]

گل قشنگم خيلي وقت بود نتونسته بودم به وبلاگت سر بزنم

ولي امروز تصميم گرفتم دوباره تند تند بيام و خاطرات قشنگت و بنويسم

عشق قشنگم مدتيه ياد گرفتي در ماشين لباسشويي رو باز مي كني و از لباس گرفته تا اسباب بازي و چيزاي توي يخچال ( شير و سس و ... ) رو ميريزي تو لباسشويي ...

كليم ذوق مي كني از اين كار هر چقدرم مامان بهت ميگه اينا جاشون اينجا نيست گوشت بدهكار نيست...

ميري تلويزيون و خاموش مي كني بعد به مامان ميگي شن البته خلي كشيده شـــــــــــَن يعني روشنش كن

هر چي بهت مي گيم و كاملا متوجه ميشي

بابايي بهت ميگه مهرتاش چراغارو خاموش كن بريم بخوابيم ، تندي از مبل ميري بالا و حسابي خودت و مي كشي به سمت كليداي برق و چراغارو خاموش مي كني ...

بهت ميگم پسرم كيفم و بيار ، تندي ميري تو اتاق و كيف و برام مياري

وقتي از مهد كودك برت مي گردونم خونه تا ميرسي ميگي در ، در يعني لباسام و در بيار

بعد اشاره مي كني به كليد برق چراغا و مي گي شـــَن كُ   يعني روشنشون كن و وقتي روشنشون مي كنم مي خندي بعدش ميگي شيــــــــ   يعني شير و بعد هم مياي وسط پذيرايي و اشاره مي كني به پتو و مي گي لا لا ،‌لا لا  يعني پتو رو پهن كن تا دراز بكشم و همزمان اشاره به تلويزيون و شــــــَ ن ، وقتي پتو پهن شد و تلويزيون روشن شد،  بالشارو ميذاري روش و با دست ميزني به زمين و به من ميگي ماماني لا لا ، لا لا يعني تو هم بيا دراز بكش

اينقدر اينكارات بامزه است كه نگو دلم مي خواد گازت بگيرم و بخورمت

ديگه از اين روزات بگم كه بهتر از قبل شدي بازي كردن و ياد گرفتي ، با اسباب بازيات بازي مي كني ، هر چند دقيقه يه بار هم دلت مي خواد اسباب بازي جديد مي خواد و ميري تو اتاقت ،‌جيغ و داد ماماني ماماني ، يعني ماماني بيا اين و بهم بده ماماني بيا اون و بهم بده ،‌خلاصه اوضاعي دارم باهات ،

نازنين پسرم اين روزا وقتي نمي توني كاري رو اننجام بدي زودي از كوره در ميري و جيغ ميزني تا يكي به دادت برسه ولي مادرم بهتره تلاش كني تا مشكلت و حل كني مگر اينكه واقعا براي تو غيرقابل انجام باشه ، يكمي اين اخلاقت واسه مامان و بابا آزاردهنده است آخه يه جورايي همش در حال جيغ زدني شدي مهرتاش جيغ جيغو

خوشگل مادر وقتي مهمان داريم يا جايي ميريم اينقدر ماه و خوبي كه نگو ، كلي مامان خوشحال ميشه از اينكه پسري اينقدر مودب و مهربونه و همه رو شيفته خودش مي كنه

مربياي مهدت همه عاشقتن و همش ميگن ماشالا خيلي پسر خوب و مهربونيه ،‌ظاهرا توي مهد خيلي دست و دلبازي و تغذيه هات و با بقيه قسمت مي كني برعكس بيشتر بچه هاي مهد كه خسيسن ، همچنين وقتي مربيات بهت ميگن مهرتاش بوس بده زودي ميري بغلشون و بوسشون مي كني ، و كلا آروم و مهربوني و به خوبي با بچه ها بازي مي كني و واسشون خوشمزه حرف ميزني

اين روزا كافيه كامل لباسات و در بيارم ،‌فكر مي كني مي خوام ببرمت حموم ، ميدوي سمت حموم و هر چي بهت ميگم حمام نميريم جيغ و گريه كه آباش آباش يهني آب بازي كنيم

اينم از شيرين كارياي اين روزاي گل پسر قشنگم ...

 

از یک سالگی تا دو سالگی شازده کوچولو
[ شنبه 19 بهمن 1392 ] [ 7:59 قبل از ظهر ] [ یه مادر عاشق ]

جيگر مادر از وقتي از تهران برگشتيم روز بروز دايره لغاتت داره وسيع تر ميشه عشقم

راه ميري و ميگي عديدم  يعني عزيزم ... مياي پيشم و بهم ميگي عديدم و بوسم مي كني ... من غش مي كنم برات ...

خوب لغات جديدت ايناست

نه                                              نه

عديدم                                         عزيزم

اني                                            انار

سي(تلفظ س بين س و ش)             سيب

در                                              در بيار

كي كي                                       كليد

آينا                                              آيناز

اديس                                          حديث

دايي                                            دايي

ايسام                                           حسام

فيل                                              فيلم

هاو هاو                                         هاپو

تي تَ                                           تو تو (پرنده)

جوجه                                            جوجه

من                                               من

گاهي وقتا كه كاري بر خلاف ميلت انجام ميديم مثلا مي خوايم لباست و عوض كنيم و تو دوست نداري تقلا مي كني و ميگي عديدم ... عديدم ... عديدم

ناقلا مي خواي مارو خام كني ... من و بابايي هم حسابي بوست مي كنيم وقتي اينكارو مي كني ...

دايره لغات شازده كوچولو
[ شنبه 21 دی 1392 ] [ 10:07 قبل از ظهر ] [ یه مادر عاشق ]

گل پسر قشنگم اين روزا خيلي شيطون تر از قبل شدي و البته شيرين تر

تازگيا وقتي باهات دعوا مي كنيم قهر مي كني و ميزني زير گريه و خودت و پرت مي كني رو زمين

اين روزا عاشق سي دي پكيج زبان انگليسي كه از خاله سحر برات گرفتم شدي و 24 ساعت براش گريه مي كني

تا حدي كه روز پنج شنبه ساعت 5.5 صبح بيدار شدي و گريه كردي و ازمون خواستي برات سي دي و بذاريم

خلاصه حتي وقتي نگاه نمي كني و مشغول بازي هستي دلت مي خواد صداش و بشنوي

ديگه تو خونه سريال ديدن تعطيل شده

و مامان كمي نگرانه چون اصلا دوست نداره تو همش تي وي نگاه كني

اين روزا دايره لغاتت خيلي بزرگتر شده و خيلي لغات جديد ياد گرفتي

يكي دو روزه صبحا به مامان التماس مي كني لباس و كار و در آره و نره سر كار

ديروز كه مقنعه مامان و كشيدي و وقتي مامان مانتو و مقنعه رو در آورد لباس خونه مامان و آوردي و داداي دستم و و قتي ديدي اون و پوشديم واسم بوس فرستادي و از خوشحالي رقصيدي و دست زدي

آخ قربونت بشه مادر وقتي اينكارارو مي كني دل مامان ريش ريش ميشه عشقم ... بي تابي نكن مادر فدات بشه ... همش سه روزه عزيزم ... تاب بيار جيگرم ... ايشالا بزودي اين روزا تمام شه

كلا مدتيه شيطنتات خيلي بيشتر شده و كار خرابيات و كثيف ماريات بيشتر

شيرت و همه جا خالي مي كني وقتي غذا مي خوري نصف غذا رو پرت مي كني اينور اونور وقتي بهت كيك يا بسكوييت ميدم خوردش مي كني تو كل خونه

مامان و بابا داغون شدن از جمع كردن و جارو زدن ... هميشه خونه بهم ريخته است ...

اين روزا يه اداهايي در مياري كه مامان و بابا مي خوان بخورنت ... چپ چپ نگاه مي كني و يهو مياي سمتمون و خودت و رها مي كني تو بغلمون ...

اين روزا تا بابايي از سر كار مياد دستش و مي گيري مي بريش جلو قاب عكس عروسي مامان و بابا تو پذيرايي و اشاره مي كني به عكس بابا و ميگي بابايي ... بعدش مي بريش تو اتاق خواب و اشاره يم كني به عكس بابايي تو قاب عكس عقد و ميگي بابايي ... بابايي ... و بابايي هم كلي لذت مي بره

اين روزا وقتي ميام مهد دنبالت كلي برام ذوق مي كني و با خوشحالي مياي بغلم

اين روزا داره ميگذره با همه شيرينياش سختياش ... ثانيه هاش با شتاب مي گذرن و مي دونم بعدها از اين روزايي حسراتي به دلم مي مونه كه ... واقعا نميشه زمان و به عقب برگردوند ... خيلي سعي مي كنم اين روزا رو طوري سر كنم كه حسرتام كمتر باشه اما گاهي واقعا نميشه كاريش كرد ...

فقط اين و بدون اگه خسته ام ... اگه فرصت نمي كنم اونقدي كه تو دوست داري باهات بازي كنم و وقت بگذرونم ... اگه گاهي باهات دعوا مي كنم ... ولي هميشه عاشقتم و دوستت دارم زندگيم ...

از یک سالگی تا دو سالگی شازده کوچولو
[ يکشنبه 15 دی 1392 ] [ 9:50 قبل از ظهر ] [ یه مادر عاشق ]

پسر گلم شايد اين مطلب و بعضيا بخونن و بگن چقدر دير ياد گرفتي اين چيزارو ...

ولي من به هوش و استعداد و توانايي هات ايمان دارم ... اين بر مي گرده به تفاوتهاي بچه ها در يادگيري و نشون دادن اونچه بلدن ... تو هم كارايي بلدي كه شايد بچه هاي ديگه بلد نباشن ...

خيلي وقت بود كه باهات شناخت اعضاي بدن و كار مي كردم و تو تمايل زيادي براي يادگيري نشون نميدادي

در كل اخلاقت اينجوريه ... اكثر چيزارو خودت خودبخود و اونجور كه دوست داري ياد مي گيري و اكثر مواقع تلاش هاي من بي فايدست و يهو يه جايي غافلگيرم مي كني و ميگم نگاش كن از كجا ياد گرفته ...

حدود 1.5 ماه پيش ديدم مربيت توي دفترچه يادداشتت يه شعر نوشته و خواسته باهات تمرينش كنم

بابا بزرگ پيرم دستش و من مي گيرم

چه خوب و مهربونه چه شاد و خوش زبونه

موهاي مثل برفش بامزه كرده حرفش  و ....

و شروع كردم به خوندن شعر وقتي رسيدم به دستش و من مي گيرم ديدم با دست چپت دست راستت و گرفتي و و قتي گفتم موهاي مثل برفش ديدم اشاره كردي به موهات

اينقدر ذوق كردم كه نگوووو و كلي خوشحال شدم از اينكه يادگيري در جمع رو دوست داري و توجه مي كني

مربيت هم خيلي ازت راضيه و ميگه با دو سال به بالاها دوست داري بري سر كلاس و خيلي هم قشنگ بازي مي كني و به شعرا گوش ميدي

خلاصه بعد از اون ديدم كم كم وقتي بهت ميگم كو چشمات اشاره مي كني

كو دستات اشاره مي كني

و حالا ديگه ميشناسي اعضاي بدنت و ...

وقتي بهت ميگم كو پاهات ... پات و بلند مي كني

وقتي ميگم كو بينيت ( دماغت ) با دست مي گيريش يا موش ميشي

وقتي ميگم كو دهنت دست مي كني تو دهنت

خلاصه با اين شيرين كاريات كلي دلبري كردي تهران...

از یک سالگی تا دو سالگی شازده کوچولو
[ يکشنبه 24 آذر 1392 ] [ 1:46 بعد از ظهر ] [ یه مادر عاشق ]

قربون پسر قشنگم بشم كه داره روز بروز پيشرفت مي كنه

الهي مادرت هميشه شاهد موفقيتات تو همه مراحل زندگيت باشه جيگرم

خوشگل مهربونم

اولين جمله دو كلمه اي اين تيه بود كه توي پست قبلي گفتم برات

دوميش آباش دفت (آباش رفت)

و سومين و آخرين در حال حاضر آباش سرده

چي شد كه گفتي آباش دفت :

يكي از شوفاژاي بابا جون اينا مشكل داشت و از دو طرفش آب چكه مي كرد و ما هم دو تاظرف گذاشته بوديم كه زمين خيس نشه و تا ازت غافل مي شديم طبق عادت هميشت ميرفتي و شلپ شلپ دست ميكردي تو آب ظرف بزرگتر و تا مچت و مي گرفتيم يه چيزي م يگفتي كه ما متوجه نميشديم

باباجون شير يه طرف و موفق شده كاملا مهار كنه و آب اون سطل رو هم خالي كرد و واسه چكه احتمالي گذشت سرجاش و رفتيم بيرون ... چند دقيقه بعد كه برگشتيم ديديم ايستادي و نگاه سطل مي كني

بهت گفت مهرتاش دست نزنيا و تو همون جمله قبلي رو با وضوح بيشتر گفتي آباش دفت و من و باباجون كلي خنديديم و ذوق كرديم

بعد از اون هرجايي ببيني آب ريخته يا آب چكه مي كنه مي گي آباش دفت

اين ديگه شده بود سو‍ژه همه و كلي ذوق مي كردن از حالت شيريني كه دستات و به نشانه تهي  بودن نشون ميدادي و مي گفتي آباش دفت و بعد دستات و ميزدي زير بغلت

روزي هزار بار مي گفتيم مهرتاش آباش كو و تو هم مي گفتي آباش دفت و مي خنديدي

الهي قربونت برم شيرين زبون خوشمزه من

و

چي شد كه گفتي آباش سرده

روز دوشنبه آخرين روزي كه مهرشهر بوديم با بابايي و بابا جون و مادر جون رفتي امامزاده كه ماماني بره زيارت و همچنين سر مزار هرمندان و مخصوصا شاعر موردعلاقش احمد شاملو ...

تورو هم بردم و اونجا كلي عكس ازت گرفتم كه از حالا با اين شاعر داراري نام آشنا شي ... خيلي شيطوني كردي و دستات كلي كثيف شد ... برگشتيم سمت ماشين و بطري آب معدني رو از ماشين رد آوردم كه دستت و بشورم ... خوب آب كمي سرد بود و به محض اينكه آب و ريختم رو دستت گفتي آباش سرده

و من و ميگي مات و مبهوت و خوشحال شدم و گفتم الهي قربونت برم كه گرما و سرمارو هم از هم تشخيص ميدي

كلي با مادر جون اينا خنديديم و تا چند دقيقه اي اين جمله رو تكرار مي كرديم...

دايره لغات شازده كوچولو
[ يکشنبه 24 آذر 1392 ] [ 1:32 بعد از ظهر ] [ یه مادر عاشق ]

شازده پسرم مدتي كه تو سفر بوديم نتونستم وبلاگت و بروز كنم ...

واسه همين تاريخ دقيق كلمات جديدي كه به زبونت جاري شد و ندارم ولي همه اينارو توي همين سفر ياد گرفتي

اين تيه ( تلفظ ت بصورت غليظ و نزديك به چ )    =    اين چيه

يه روز خيلي اتفاقي آجي آيناز متوجه شد ميگي اين چيه ... بهت گفت چي مهرتاش و تو باز اشاره كردي به شي مورد نظرت كه الان يادم نيست و كلي  ذوق كرديم همگي

اوجا                                                     =    اونجا

اونجا رو از خيلي وقت پيش مي گفتي جزء اولين لغاتي بود كه ياد گرفتي

ايجا و گاهي اينجا                                    =    اينجا

يه روز رفته بودي زير ميز ناهارخوري مادر جون اينا و من داشتم ازت فيلم مي گرفتم و بهت گفتم كجايي مهرتاش و تو يهويي گفتي اينجا و كلي ما ذوق كرديم

بيبيل                                                   =     سيبيل

بيرون بوديم و تو بغل بابا جون بودي ... دست ميزني به سيبيلش و ميگي اين تيه ... باباجون هم بهت ميگه سيبيل و بعدش تو تكرار مي كني بيبيل البته دفعات اول گاهي درست مي گفتي س...بيل ولي بعد ديدي بيبيل برات راحت تره

دفت                                                    =    رفت

اينقدر اتفاقي و خودجوش يه بار كه بابايي نبود گفتي دفت

آينا                                                       =   آيناز

تا وقتي تهران بوديم هركاريت كرديم نگفتي ولي به محض اينكه از همه خداحافظي كرديم و رفتيم سالن انتظار تا بهت گفتم بگو آيناز گفتي آينا البته با كلي كش و قوس

وحالا وقتي بهت ميگم بگو آيناز اولش چندبار ميگي آجي آجي بعدش ميگي آينا

مابايل                                                =    موبايل

اشاره كردي به گوشي بابايي و گفتي اين تيه و بهت گفت موبايل و بعدش تو تكرار كردي مابايل

دَ                                                      =     دمپايي

واست يه جفت دمپايي جديد خريدم كه تو خونه بپوشي ، تو هم كه عاشق پوشيدن روفرشي هستي با ذوق مي پوشيدي و مي گفتي دَ    دَ    يعني دمپايي و نشون همه ميدادي

 

دايره لغات شازده كوچولو
[ يکشنبه 24 آذر 1392 ] [ 1:18 بعد از ظهر ] [ یه مادر عاشق ]
[ يکشنبه 24 آذر 1392 ] [ 10:18 قبل از ظهر ] [ یه مادر عاشق ]

خوشگل قشنگم بالاخره اونروز پاييزي زيبا از راه رسيد و بابايي خبر داد بليط گرفته واسمون و 4 آذر 92 ساعت 5 بعدازظهر پرواز كرديم به سوي تهران

واي كه چقدر بهمون خوش گذشت اين هفده روزي كه اونجا بوديم واقعا عالي بود ...

مخصوصا واسه تو كه اونجا حسابي با همه و خصوصا آجي آينازت مشغول بود

اگر چه يه هفته اول با سرماخوردگي شديد من و تو درگير بوديم اما خوب بازم خيلي خوب بود

مهرشهر خونه بابا جون اينا هم خيلي قشنگ بود و يه پارك خيلي خوشگل آخر كوچشون بود كه گاهي مرفتيم اونجا و تو بازي مي كردي

باباجون و مادر جون هم زحمت كشيدن و كلي مارو گردوندن

روز پنج شنبه 14 آذر 92 واسه اولين بار برف اومد ... خيلي قشنگ بود ... شب خوابيديم و صبح كه بيدار شديم ديديم همه جا سفيد شده

خوبيش اين بود كه بابا مهرداد و خاله حديث اينا هم اومده بودن و حسابي با همديگه برف بازي كرديم و لذت برديم

بيشتر سفر و مهرشهر بوديم و 19 آذر رفتيم تهران خونه خاله حديث و اونجا هم حسابي بهمون خوش گذشت ...

ولي اتفاقي كه واسه خاله حديث افتاد يكمي اوقاتمون و تلخ كرد ... طفلي از پله خونه افتاد و مهره لگنش شكست و بيچاره گرفتار شد ... باز خدارو شكر كه دكتر گفته با استراحت مطلق خوب ميشه و مشكلي در آينده واسش پيش نمياد ...خدارو شكر خيلي نگران بوديم ...

و بالاخره 22 آذر 92 با چشم گريون برگشتيم ...

ديگه از علافي تو فرودگاه كه از ساعت 11 تا 4 پرواز تاخير داشت و تو چقدر اذيت كردي ، دو زانو مي نشتي رو زمين و دستات و كثيف مي كردي و كل سالن انتظار و تاب مي خوردي و ما دنبالت و ... چيزي نميگم

اينقدر خسته شديم كه انگار نرفته بوديم سفر ... تا رسيديم خونه ساعت 6 عصر بود ...

و شبش هم مامان همش به ياد خاطرات خوبش ميفتاد و سرگرمي هاي تو و شيرين كاريات واسه مامان جون اينا و كلي گريه كرد ...

ايكاش بزودي ما هم بريم پيششون ...

 

سفرنامه هاي شازده كوچولو و مامان و بابا
[ يکشنبه 24 آذر 1392 ] [ 10:17 قبل از ظهر ] [ یه مادر عاشق ]

شازده پسرم روز شنبه بابايي مجبور شد بمونه خونه پيشت چون ماماني كار داشت و نمي تونست مرخصي بگيره با توجه به اينكه دو هفته آينده هم مرخصيه

بعدازظهر تماس گرفتيم به آقاجون اينا كه اگه مي تونن لطف كنن بيان پيشت چون بابايي هم بايد مرفت سركار ...

خلاصه اينجوري شد كه عمه فربا جون زحمت كشيد و اومد پيش گل پسرمون

همون شب كه رسيد يعني 2 آذر 92 در حين اينكه من بهت مي گفتم ببين عمه اومده و برو پيش عمه يهو ديدم تو هم گفتي 

عمَ عمَ

اينقدر برام جالب بود كه نگو .... زودي به عمه فريبا گفتم ببين داره ميگه عمه و تو هم با ذوق تكرار كردي عمَ عمَ

جالبه كه عمه رو ميگي عمَ

ديشب هم يعني 3 آذر 92 من داشتم وسايلارو جمع و جور مي كردم و تو پيش عمه جون و بابايي بودي اونا داشتن چاي مي خوردن

تو اشاره كردي به ليوان چاي و بابا و عمه جون بهت گفتن چايي چايي و تو بعد از اونا تكرار كردي چايي

چايي

الهي قربونت برم من كه ديگه كم كم داري حرف زدن و ياد ميگيري

كلي من و بابايي عمه جون ذوق كرديم و خوشحال شديم ...

مبارك باشه مامان لغات جديد ...

دايره لغات شازده كوچولو
[ دوشنبه 4 آذر 1392 ] [ 8:58 قبل از ظهر ] [ یه مادر عاشق ]

الهي فداي اون عزيزم گفتنت بشه مادر

نمي دونم چي شد و چطور شد كه اين كلمه رو گفتي اينقدر غافلگيرانه گفتي كه نگو

نه بهت ياد داديم نه اينكه ازت بخوايم بگي

روز پنج شنبه 30 آبان 92 يهويي در جواب من كه بهت گفتم عزيزم گفتي عييزم ... من اصلا متوجه نشدم

تا اينكه شبش كه بابايي بهت گفت عزيزم تو هم در جوابش گفتي عييزم و من و بابايي متوجه شديم داري ميگي عزيزم  بعدش فهميدم صبحم همين و مي گفتي

مادر فدات شه ...

اينقدر خوشگل ميگي كه خدا مي دونه يه جور خاصي ميگي ... اصلا دقيقا نمي دونم چه حروفي رو واسه گفتنش اسفاده مي كني اما قشنگ مشخصه ميگي عزيزم

 

دايره لغات شازده كوچولو
[ شنبه 2 آذر 1392 ] [ 1:27 بعد از ظهر ] [ یه مادر عاشق ]

پسر قشنگم يه مدت پيش كه رفتيم اهواز واست يه بالش جديد گرفتيم

وقتي اومديم خونه بهت گفتم اين بالش توِ مهرتاش جونم ببين چقدر نرمه ... از اين به بعد روي اين مي خوابي و خواباي رنگي مي بيني

حالا عاشق اون بالش شدي ... خيلي جالبه شنيده بودم مي گفتن بچه ها به يه چيزي عادت مي كنن واسه خواب مثلا يه لباس خواب يا پتو يا عروسكي چيزي ... ولي هيچوقت نديده بودم شازده پسرم به چيزي علاقه نشون بده تا اينكه اين بالش و برات خريديم

حالا هر وقت مي خواي بخوابي بالشت و برميداري و جايي كه دلت مي خواد (( بين من و بابايي )) ميذاري و سرت و ميذاري روش و مي خوابي الته از ماماني هم مي خواي دستش و بذاره زير سرت ...

گاهيم كه مي خواي جلو تلويزيون دراز بكشي ميري بالشت و از تو اتاق مياري

الهي قربونت برم كه اينقدر بالشت و دوست داري ... خوب منم تورو خيلي دوست دارم ماماني ...

خاطرات بامزه
[ شنبه 2 آذر 1392 ] [ 1:23 بعد از ظهر ] [ یه مادر عاشق ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من یه مامان خوشبختم که خدا بهم خیلی لطف کرد و یکی از فرشته هاشو از بهشت زیبا فرستاد پیشم. من و بابای مهربون پسرکم اسفند 87 به خوشبختی رسیدیم و خوشبختیمون 2 فروردین 91 ساعت 10:45 صبح با اومدن پسر مهربونمون تکمیل شد ...این کلبه خاطره رو وقتی شاهزاده قشنگم تو دلم جا گرفت ساختم تا بتونم تموم خاطرات خوبم و از زمانیکه روح اهوراییش درون من دمیده شد تا آینده های دور واسش بنویسم و بهش هدیه کنم تا بدونه چقدر من و پدرش دوسش داریم و چطوری قد کشیده و یه مرد بزرگ شده ... امیدوارم از این هدیه خوشش بیاد ...
موضوعات وب
امکانات وب


استخاره آنلاین با قرآن کریم


.

.

.

امارگیر حرفه ای سایت

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جست و جوی گوگل

كد موسيقي براي وبلاگ

کدهای عکس و تصویر